| ||||||
|
این یک ذره آفتاب که هر روز صبح از گوشه ی پرده کرکره ی سبز رنگ پنجره ی روبرو روی شقیقه ی چپم می تابد چه ها که نمی کند با بدن بی ظرفیت من! "یک ذره آفتاب" موشک می شود، صاف می آید و روی شقیقه ام خودش را خالی می کند. هی بدنم را روی دسته ی راست صندلی یله می کنم ولی لاکردار ول کن معامله نیست. اولهایش که اولهای اردیبهشت بود، فقط لبخند می زدم. یادت هست که گفته بودم روزهایم را باید به زبان برجیسی محاسبه کرد؟ یک روز در کره ی زمین 24 ساعت است ولی در برجیس 2400 ساعت می شود برای همین است که اینجا ورق های شناسنامه ام کهنه شده اند و نفسم به خس خس افتاده است. ولی اگر توی کره ی خودم بودم؛ همان جا که یک روزش 2400 ساعت است، حالا تازه شش سالم بود و مهرماه به مدرسه می رفتم تا سواد یاد بگیرم. آنوقت حالا حالاها وقت داشتم که زندگی کنم و اصلا هول نمی کردم که چرا همه ی زندگی یک فیلم با دور خیلی خیلی تند است که من بازیگرش هستم! هفته ی اول اردیبهشت که تمام شد به آن "یک ذره آفتاب" گفتم که بی زحمت راهت را کج کن و از من صرف نظر کن! اینرا با زبان خیلی خوش گفتم. هفته ی دوم و سوم هم گذشت و من کار داشتم، خیلی زیاد کار داشتم. "یک ذره آفتاب" که از من خوشش آمده بود داغ تر و داغ تر شد. می خواست بیشتر کنارم بماند. داغی اش کلافه ام می کرد. یک چشمم را بستم و با چشم دیگر صفحات نرم افزارم روی مانیتور را بالا و پایین کردم. "یک ذره آفتاب" کَکَش هم نگزیزد که سرم شلوغ است و اینها! خوشش آمد که قدرتمند است و تیز و یک ریز ماند روی همان شقیقه. امروز که سی ام اردیبهشت زمینی است همان اول ِ وقتی نگاهش کردم. نگاهی زمینی یعنی نگاهی بدون من خوبم و تو چطوری! با همان نگاه محکم، مثل خودش، گفتم که برو دیگر نه من؛ نه تو! زُل زدم به بند کنارش. با یقین کامل و بعد با یک حرکت کنار بند ایستادم و با حرکت دوم کرکره را تا آخر کشیدم. حالا روبروی پنجره نشسته ام. صفحات باز شده روی مانیتور را بالا و پایین می کنم و می دانم کسی پشت پرده ی سبز منتظرم است. می ماند تا یک وقتی پرده را کنار بزنم. می دانم "یک ذره آفتاب" خاطرخواهم شده است و ولم نمی کند. حتی اگر هم پنجره را ببندم، عصر توی خیابان پیدایم می کند تا سخت بغلم کند و آنقدر محکم ببوسدم که عرق شرشر از سر و صورتم بریزد روی لباس تازه شسته ام. که داغم کند. داغ داغ. درست مثل خودش! گل درشت ها: دلنوشته, آفتاب, برجیس, زمین, داغ [ شنبه 30 اردیبهشت1391 ] [ 8:46 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
وای چرا من اسمش را یاد نمی گیرم؟ همین آقایی که ساعت ده یواش،خیلی یواش، آنقدر یواش که انگار روی ابرها راه می رود، برایم یک لیوان آب جوش می آورد تا من کیسه ی کوچک چای سبزم را تویش بیندازم و همینطور که چشمم به مانیتور است یواش یواش چای را سر بکشم تا سرطان نگیرم. چرا اسمش را یاد نمی گیرم این آقای قربانی یا قدیری یا هر ق دیگر را که یواش یواش می آید و به چشم هایم نگاه نمی کند و یواش، خیلی یواش می پرسد چیزی نمی خواهم؟ اسمش را روی صفحه ی تقویم نوشته ام. روی کاغذ روزانه نوشته ام. روی دیواره ی مانیتور نوشته ام ولی چرا اسمش را یاد نمی گیرم این آقایی که یواش، خیلی یواش روزی یکبار به اتاقم سر می زند و برایم آب جوش می آورد! گل درشت ها: دلنوشته, چای, آقا, سرطان, مانیتور [ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 14:25 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 8:5 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
هی، هی، هی، خداااای من، چه خبر است! یک شهرک آدم توی این نمایشگاه کتاب در حرکتند. به گُردانهایی که فوج فوج از مدرسه آمده اند کاری ندارم. به ایل هایی که از شهرهای دیگر آمده اند و سایه بانی پیدا کرده اند تا زیرانداز پهن کنند و نایلن های بزرگ کتابهایشان را کنار بگذارند و از فلاسک چای غلیظ بریزند و منتظر بمانند تا عرقشان خشک شود هم کاری ندارم. این همه آدم از خود پایتخت آمده اند. بچه هایشان را آورده اند و انگار در سواحل مدیترانه قدم می زنند، بستنی شان را لیس می زنند و کتاب می خرند. دختر و پسرهای جوان هم می خندند و راه می روند و راه می روند و راه می روند. گردشگاهی است این نمایشگاه برای خودش! توی فضای باز که آفتاب داغ داغ می تابد، توی غرفه ها هم بخاطر ازدحام جمعیت و نبود دستگاه تهویه هوا عرق از پشت گوش و لای موهایم می چکد. با بادبزنی که بستنی فروشی بهم داده تند تند بادم را می زنم و از جلوی غرفه ها رد می شوم. آنقدر گرمم است که جرأت ایستادن ندارم. مجموعه ی جونی بی جونز که چند ماه پیش ترجمه کرده بودم همین یکساعت پیش به نمایشگاه رسیده، به قول ناشر، خوش قدم بودم! کتابها را ورق می زنم و خوشحالم که هنوز هم دوستشان دارم. بقیه اش دنبال نرم افزار تکمیلی هستم برای جوملا! آه ای جوملا، جوملای دست نیافتنی! رسما از تو درخواست می کنم که بیایی و با هم پیوند ببندیم تا در غم و شادی، خوشی و ناخوشی در کنار هم باشیم. بیا و رفیقی کن و مرا از خودت بدان. باور کن زوج خوبی برای هم می شویم. جونی بی لبخند می زند و می دانم که فهمیده است چقدر از ته دل جوملا را دوست دارم حتی در این گرمای نمایشگاه. گل درشت ها: دلنوشته, جوملا, جونی بی جونز, نمایشگاه, کتاب [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 8:54 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
جوملا مرا به خانه تکانی واداشته است. نازش زیاد بود و وینوزم را نپسندید. ویندوز جدید نصب کردم. یک روز کامل بک آپ از اطلاعات و نصبش طول کشید. حالا یک کامپیوتر دارم خالی خالی. مثل روزهایی که تازه بدنیا آمده بودم و ذهنم خالی بود. باید نرم افزارهایم را نصب کنم و بعد شروع کار با جوملاست. حوصله می خواهد نصب و راه اندازی همه ی نرم افزارها ولی حذف فایلها و فولدرهایی که مدتهاست به آن سر نزده ام و نگه داشته ام برای روز مبادا ،که معلوم نیست چه روزیست،خودش پر از لطف است و درس. آقای جوملا نازش زیاد است و ناز خرش هم خوب نازش را می خرد. برای خانه تکانی از تو ممنونم جوملا جان. گل درشت ها: دلنوشته, جوملا, نرم افزار, ویندوز, راه اندازی [ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 9:17 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
جوملا شده است همه ی زندگی ام، شوخی نمی کنم. با جوملا می خوابم، بیدار می شوم، غذا می خورم، گفتگو می کنم، خوابش را می بینم، حتی آدم ها را شکل جوملا می بینم و هی می خواهم در "مطلب و مجموعه و بخش"های جوملا طبقه بندیشان کنم. نه اینکه خسته شده باشم ولی نمی فهمم چطور ممکن است یک نرم افزار اینطور قوطی بگیر و بنشان شود. اگر این نرم افزار و من با هم بدنیا آمده بودیم مادرم اینقدر توی بچگی ها از دستم خسته نمی شد. می خواهم بگویم رنگم را هم نمی دید دیگر چه رسد به شیطنت و حرص و جوش های بعد از آن! جوملا جهانی بزرگ است با چند تا منوی کوچولو. گرچه هنوز دستم تویش راه نیفتاده ولی کمی با هم دوست شده ایم. امیدوارم بزودی صمیمی شویم. گل درشت ها: دلنوشته, جوملا, بچگی, جهان, صمیمی [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 15:18 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
خدا بیامرزد حسن را. اولین عروسی که در زندگی ام رفتم عروسی او بود. ما خانواده ی داماد بودیم. یکی پشت قابلمه ضرب گرفته بود و بقیه هم بشکن و کف می زدند. یکی هم می خواند:" به عروستون ننازید که دوماد قشنگ تره!" و بزرگ و کوچک جواب می دادیم: "یا مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا!" همیشه فروردین ماه که عیدی ها را داده ام و خرج های سالی یکبار را هم کرده ام، پول کم می آورم آنوقت لحظه شماری می کنم تا این ماه قشنگ زودتر تمام شود و حقوق مان را بدهند. این روزها وضع اداره مان خیلی خراب است. همیشه سه روز مانده به پایان ماه حقوق می دادند ولی این ماه هر روز گفتند:" هیچی پول نداریم. شاید اصلا نتوانیم حقوق بدهیم!" دل ِ ریز و درشت مان قیلی ویلی می رفت. آنها هم که قسط و اجاره خانه داشتند چشم هایشان سرخ بود و عصبی. پنج شنبه با سلام و صلوات کارت را به حلقوم عابر بانک فرستادم. ضربان قلبم تند شده بود که آیا بانک کوچولوی فلزی رقم درخواستی ام را قبول می کند یا کارت را بالا می آورد! پول را که فرستاد بیرون پریدم هوا و خوشحال رفتم سراغ لیست بدهی ها. چند تایی را که پرداخت کردم به مانده ی حساب نگاه کردم. چقدر این پول باقیمانده کم بود. تا آخر ماه هم هنوز خیلی مانده و کلی خرج های ضروری دیگر. همهمه ی آواز عروسی حسن توی سرم پیچید که به حقوقتون ننازید که خیلی خیلی کمه، یار مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا! گل درشت ها: دلنوشته, یار, مبارک, حقوق, اداره [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 16:17 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 10:4 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
صد و بیست و پنج سال جوان شده ام از دیروز. آنقدر شاداب و خوش که اگر مرا ببینی، نمی شناسی ام! پروزاک، والیوم و افیون ها به چه کارم می آید. مست مستم از دیروز. مثل مولانا شده ام پس از دیدار با شمس! غش غش خنده ام در شش سالگی پرواز می کند. اشک شوق هم گوشه ی چشمم تلمبار می شود مثل ذوق روزهای اول مهر و یک خروار حرف بی پایان زنگهای تفریح. دیروز صبح که اولین درس های جوملا را گرفتم دنیایم پر از بستنی شد و بادبادک و قهوه. شب تا دیر وقت لپ تاپ روی پاهایم جوش آورده بود و من هنوز از جستجو در منوها سیر نمی شدم. منتظر دومین جلسه ی درسم. هفته ی دیگر که آموزش تمام می شود می خواهم سایت بسازم. سایت ها دخترکانی هستند که متولد می شوند تا شادمانه برقصند و آواز بخوانند. دخترکانی که بوی عطر ریحون و پونه می دهند. می خواهم عطرشان در دنیا بپیچد. گل درشت ها: دلنوشته, جوملا, مولانا, شمس, پونه [ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 10:52 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
دوبار در سال صاحب کفش نو می شدم. یکبار عید نوروز و یکبار هم موقع باز شدن مدرسه ها. بماند اینکه رفتن به بازار و انتخاب کفش و امتحان کردن آن چه دنیایی داشت، گذاشتن جعبه کفش بالای سرم و روزی ده بار و ده بار و ده بار برانداز کردن کردنش آنقدر پر از شوق و شادمانی بود که هنوز هم یادش دلم را قلقلک می دهد. پنج شنبه ساعت هفت صبح بود که رسیدم به بازار گل محلاتی. باورم نمی شد این همه گل و درخت و درختچه و نشا و گلدان و ... یک جا جمع شده باشد. چهار ساعتی که آنجا بودم نه آدم ها را دیدم و نه ماشین ها را. نه فکر کردم و نه غصه خوردم. نه دنبال نکرده ها بودم و نه به کرده ها گیر دادم. آن چهار ساعت گل بود و من. دلبریها کردند هر کدامشان که مپرس. نشاهای بادمجان و گوجه و پونه، گلهای میمون و همیشه بهار، خاک و کود و پیچ امین الدوله، بگونیا و گل های میخکی که خریدم تا شش بعدازظهر توی باغچه و بالکن نگهم داشتند و یکوقت که از نفس افتادم دیدم چقدر دوستشان دارم. بازار محلاتی پر از جعبه کفش هایی بود که روزگاری اقل کم یک هفته میان ابرها نگهم می داشت. جعبه کفش هایی که بوی تازگی و برق رویایی کفشهایش دلم را ضعف می برد و ثانیه شمار لحظه ی پوشیدنش نگهم می داشت. بازار محلاتی خانه ام را پر از دخترکانی کرد که کفش های نوشان را پوشیده اند و غرق در شادی به جشن می روند. گل درشت ها: دلنوشته, بازار, گل, محلاتی, کفش [ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 14:49 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
من عاشق دختربچه ها هستم. همیشه دلم می خواست چند تا دختر داشته باشم. وقتی به خانه ی جدید آمدیم آنقدر کار و حواشی های کار روی سرم ریخته بود که دلم تند تند می گرفت. نزدیکهای سال نو وقتی دیدم وضع دل خراب است برای گشادگی اش به دست و پا افتادم. باغچه ی کوچک ولی دراز حیاط را شخم زدم. خاکش را عوض کردم. کود ریختم و کرت بندی کردم. تخم سبزیجات گرفتم و توی عید کاشتمش. ریحون، شوید، فلفل دلمه، هویج، کاهوپیچ، تره، جعفری، گشنیز، هندوانه، طالبی، خیار و گوجه درختی، بادمجان، بامیه و باز هم ریحون و ریحون و ریحون. عصرها وقتی به خانه می رسم اول آبشان می دهم. همین پریروز بود که ریحون و تره و شوید ها سرزده بودند. از شادی جیغی کشیدم که نپرس. امروز صبح زود هم جوانه ی یکی از طالبی ها دلبری کرد. حالا یک عالمه دختر دارم و جمعه روز خوبیست تا با آنها خلوت کنم. گل درشت ها: دلنوشته, باغچه, دخترانم, ریحون, نوروز [ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 15:26 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
فیس بوک را دوست دارم چون "پ" عزیز دوران راهنمایی را در آریزونا، "ث" دوران شادی های نوجوانی را در اوس آنجلس، "م" عزیز دردانه ی مادر را در لندن، "ش" زیرک را در تورنتو، "م" رویایی را در سانفرانسیسکو و ... برایم پیدا کرد. پ، ث، م، ش، م و ... که شخصیت های همیشگی خوابهایم بودند حالا هر وقت بخواهیم online می شوند تا با یادآوری روزگار بی دغدگی های مشترکمان، جوان می شویم. آن اول ها فیس بوک هم خانه ای بود مثل مهرنیز، فارس نیوز و همه ی نیوزهای دیگر. هر وقت می خواستی صفحه براحتی باز می شد و تو را می برد به مهمانی ولی در یک روز صبح خرداد ماهی ممنوع الملاقات شد. به همین راحتی. چند روز نگذشت که واسطه ای تق و تق و تق در زد و دریچه ی ورودی فیس بوک شد. فیلترشکن نقشش را خوب بازی کرد. مدتی است که او هم ناز و کرشمه اش گل کرده. هرچه می گویم بشکن چشم نازک می کند و نمی شکند. توی چشمش زل می زنم که:"بشکن بشکنه،بشکن." زل نگاهم را با زل جواب می دهد: "من نمی شکنم." و حتی به جان دائی و عمه و خاله هم که قسمش می دهم خیر، نمی شکند. چند هفته ای است که پ، ث، م، ش، م و ... دوباره شخصیت خوابهای شبانه ام شده اند. گل درشت ها: دلنوشته, فیلترشکن, فیس بوک, نوجوانی, نیوز [ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 9:3 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
تا حالا با Dreamweaver و نرم افزارهای جانبی اش وب سایت طراحی می کردم. باران دیروز مژده ی امروز شد: می توانم Joomla را یاد بگیرم!! بی اندازه خوشحالم. فقط یک هفته فرصت یادگیری دارم و دنبال کسی هستم که این نرم افزار را بشکل حرفه ای بلد باشد. بالاخره انتظار به پایان رسید، جوملا دارم می آیم ... گل درشت ها: دلنوشته, جوملا, دریم ویور, نرم افزار, مژده [ دوشنبه 28 فروردین1391 ] [ 8:48 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
همین هوا بود آن روزهای دور که می خواستیم خانه ی دکتر "ن" را بخریم. باران می آمد. خنک بود و بی ادعا و صمیمی هوای آن روز دور و من چقدر جوان بودم. توی ابرها بودم. سَرَم پُر از رویا بود. دلم پر از رویا بود. دستها و پاهایم رویایی بودند. صبح با رویا باز می شد. شب با شوق رویا به فردا می رفت. همین هوا بود آن روزها که خانه ی دکتر "ن" را پسندیدیم. اتاق ها، ایوان و حیاط و باغچه هایش کنج دل مان خانه کرد و ما همه جوان بودیم. پدر، مادر و خواهرجان بودند و خنده و شادمانی. خانه را نخریدیم که از شهر دور بود و مدرسه رفتن را سخت می کرد. هوا سبک است و صمیمی و مست. هوا بوی خانه ی دکتر "ن" را می دهد. بوی جوانی را. گل درشت ها: دلنوشته, دکتر ن, هوا, جوانی, باغچه [ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 9:2 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
وقتی تو به دنیا نیامده بودی همان روزی بود که دلم می خواست پشت چشم هایم را آبی کنم. توی چشمهایم زُل زد و گفت: "همین حالا وقتش است، آبی اش کن!" نکردم. از خیلی هم خیلی وقت تر است که او دیگر نیست. حالا تو که سالهاست به دنیا آمده ای روبرویم نشسته و به چشم های خسته ی کوچکم زُل زده ای. دلت می خواهد کارها بکنی. ایکاش آن روز پشت چشم هایم را آبی کرده بودم. گل درشت ها: دلنوشته, چشم هایم, آبی, تو, ایکاش [ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 14:24 ] [ ریحانه از کوچه نادری ]
|
||||||