توی کوچهی بنبستمان برف تا زانوهایم میرسید. بابا، صبح زود، با پارو راه باز میکرد تا برویم مدرسه. میرفتم و بعد با لوزههای چرکی برمیگشتم خانه. از لوزههام متنفر بودم. همین لوزه بود که میکشیدم به مطب دکتر سجادی یا فاطمی. تب بالا میبردم توی آسمان، معلقم میکرد میان زمین و هوا. ولی آنقدر هوشیار بودم که مطب و روپوش سفید این دو نفر را ببینم و بفهمم چه بلایی میخواهد سرم بیاید. پنیسیلین، روزی دوتا برای پنج روز. یعنی ده بار آقای خسروی میآمد خانه. نیم ساعت سرنگ را جلو چشمهای وحشتزدهام توی ظرف مخصوص روی چراغ الکلی با خونسردی میجوشاند و من دُر دُر اشک میریختم که سوزن نه! تو را خدا نه! از روپوشْ سفیدها، دکترها، بیمارستان و کلینیکها متنفر شدم. متنفر.
با حرکت سریع برانکارد به طرف دوربین، درِ اورژانس باز میشد و گوینده میگفت: «دکتر بن کیسی!» بعد سریال شروع میشد. دکتر بن کیسی مهربان بود و با حوصله. هیچوقت ندیدم بلافاصله برای مریضهایش آمپول بنویسد. سریال او که تمام شد، دکتر کیلدر آمد. کیلدر، لاغرتر و قد بلندتر از کیسی بود. موها و سبیلش هم بور بود. مثل او نمیخندید، گرمای صدایش کمتر بود اما توی چشمهای بیمار نگاه میکرد و حرفهایش را میشنید. هیچوقت ندیدم بلافاصله برای مریضهایش آمپول بنویسد. اینجوری بود که با دکتر بن کیسی و بعد با دکتر کیلدر آشنا شدم. از آنها نمیترسیدم ولی از دکترهای خودم که خودکارشان را بییک کلمه حرف روی کاغذ میچرخاندند و بیتوجه به التماسهای من آقای خسروی را میآوردند خانهمان، مثل مرگ میترسیدم.
سالها از دوران ابتدائیام گذشته ولی هنوز بوی الکل که به مشامم میخورد و بیمارستان را که میبینم یکهو پام سفت میشود و جای همهی سوزنهام درد میگیرد. روزهایی که توی بیمارستان بالای سر بابا بودم، مدتی که خودم بیمارستان بودم، هر روپوشْ سفیدی که رد میشد دلم مثل آسانسوری که از بالا ول شود، میریخت پایین. با هر دکتری که حرف میزدم گرومب گرومب قلبم نمیگذاشت صدایش را بشنوم. فقط دنبال در اتاق بودم و لحظهی فرار!
درد داشتم و کارهام فلج شده بود. اینترنت را زیر و رو کردم و میترسیدم نکند سرطانی شود. دکتری که پیشش میرفتم چند نفر را با هم ویزیت میکرد. من که در شرایط عادی پیش دکتر گنگ میشدم، جلو این غریبهها سعی میکردم لرزش دست و صدایم را قایم کنم و مجسمه میشدم. یک سالن آدم پشت در اتاق نشسته بودند، باید زود میزدم به چاک. زیر دست دکتر درد کشیدم، بخشی از پساندازم هزینه شد و باز عفونت سرجایش بود. کلافه بودم، کلافه.
منشی، شماره موبایلی که دکتر به مریضهایش اختصاص داده را بهم داد. شرح حالم را برای دکتر تلگرام کردم. در کمال ناباوری نیم ساعت بعد خودش باهام تماس گرفت. مثل دوستی قدیمی حرف زد و گفت نوبت اورژانس بگیرم. ساعت پنج پنجشنبه با ترس و لرز پام را گذاشتم توی مطب بنفش دکتر بهروز باریک بین.
درست مثل صحنهای که اسکارلت اوهارا و ملانی همیلتون منتظر اشلی و رت باتلر بودند، عقربهی ساعت تق تق تق توی سرم صدا میکرد و جلو نمیرفت. راه رفتم، با منشی حرف زدم، نشستم، رفتم دستشویی، از راهرو جلو مطب حوض و درختچههای پایین را نگاه کردم. بارها انگشتم را گذاشتم روی دکمهی آسانسور و دعا کردم که زودتر فشارش بدهم و بروم خانه.
تا ساعت هفت و نیم که صدایم کنند هفت صد و نیم ساعت گذشت. مهسا بردم توی اتاق که آماده شوم. فهمید چقدر میترسم. بهم قول داد تا آخر کار پیشم میماند. قرصی داد. میان خواب و بیداری صدای خندهی دکتر را شنیدم و بعد خانمی که توی دستم آمپول زدم. وقتی بهوش آمدم که مهسا داشت لباسهایم را تنم میکرد.
هفتهی بعد که رفتم دکتر بخیهام را باز کند. دو ساعت توی اتاق انتظار نشستم. یکهو بوی الکل آمد. بیقرار شدم. حالم را به منشی گفتم. صندلیهای پر را نشانم داد. توی راهرو باریک قدم زدم. گرمم شد. سرم گیج رفت. یکهو تلفن زدم به دکتر. صدایش را از توی گوشی و پشت پارتیشن شنیدم. گفتم که بیقرارم. بلافاصله صدایم کرد. ازش نمیترسیدم. سؤالهایم را روی که کاغذ نوشته بودم گرفت و با حوصله جواب داد. حرف زد و بخیه را کشید. چند روز بعد رفت کانادا. تمام مدت سفر از طریق تلگرام وضعیتم را چک کرد و حتی در موقعیتی اورژانس، با هماهنگی کامل، فرستادم پیش یکی از دستیارانش.
از مجموعهای هفت جلدی نانسی که دارم ترجمه میکنم، سه جلد مجموعه را نداشتم. مانده بودم چطوری این سه جلد را تهیه کنم. یک روز همین جوری، خیلی همین جوری، از دکتر پرسیدم آیا امکانش هست کتابها را برایم بگیرد؟ هفتهی بعد نوشت: «کتابهات را خریدم!» شوکه شدم. جدی میگویم.
باورم نمیشود ایران هم دکتر بن کیسی دارد. دلم میخواهد دکتر بهروز باریکبین، دکتر عباس کیارستمی بود آنوقت آقای کیارستمی نازنین هنوز هم بود و میآفرید. دلم میخواهد ایران، پر از دکتر باریکبین بود.