یک عاشقانه ی آرام (32)
هر روز چشمهایم را شگفت زده از خواب باز میکنم. شگفت زده از صبحی دیگر، نوری دیگر، فردایی که امروز شده است. شگفت زده از باز هم زیستن و حضور تو، تویی که دوستت دارم. زندگی بوی شگفتی بودن دارد. بوی خوب دوست داشتن!
هر روز چشمهایم را شگفت زده از خواب باز میکنم. شگفت زده از صبحی دیگر، نوری دیگر، فردایی که امروز شده است. شگفت زده از باز هم زیستن و حضور تو، تویی که دوستت دارم. زندگی بوی شگفتی بودن دارد. بوی خوب دوست داشتن!
روزهای نوجوانی بود که "عمری در کار، گاهی خسته، گاهی بیمار، گاهی بیکار ... عمری در کار" را شنیدم. چهارشنبه که از خواب پاشدم، مستقیم نشستم پشت کامپیوتر و نفهمیدم کی جمعه شد. دارم کتاب "مجبورم نکن بخندم" خانم باربارا پارک را ترجمه میکنم. با چارلز گریه کردم، خندیدم، هول کردم، شیطنت کردم، قهر کردم و از مامان و بابا شکایت کردم.
خانم باربارا پارک عزیز، خیلی خیلی قلمتان را دوست دارم و سلولهای خاکستری مغزتان که این قلم را میچرخاند؛ بینظیرند.
دل تو دلم نیست که ساعت کار اداره تمام شود و دوباره بروم سر کتاب. فصل شش هستم و اگر همینطور پیش برود فکر کنم خیلی طول نکشد که برسم به فصل 13. "کار" همیشه بهترین دوست من بوده است. دوستت دارم "کار"
عاشق ساعت هشت صبحم. درست وقتی که انگشتهایم با ذوق روی دگمههای تلفن فشار میآورند تا بعد از دو یا سه تا بوق آزاد، بابا گوشی را بردارد و بگوید: «الو بفرمایین» این الو و همین بفرمایین است که صبحم را، ظهرم را، عصرم را و روزم را شادمان میکند. شیرین میکند. امن میکند.
پدرم وقتی رفت پاسبانها شاعر نبودند و مرد بقال اصلا چیزی از من نپرسید[1]! اصلا پاسبان و بقال و خربزهای در کار نبود. همه لباس سپید پوشیده بودند. دکترها و پرستارها را میگویم و دائم از او خون میگرفتند. سِرُم میزدند. هپارین و وارفارین و آنتی بیوتیک تزریق میکردند. صحبت از آمبولی بود و کبد و ریه و قلب. همان قلب عزیز. بدن بابا باد میکرد و باد میکرد. خونی که همیشه توی رگهایش میدوید، لخته شد و لخته ماند توی پا. کدام پا؟ همان پایی که هر روز دو سه ساعت راه میبردش توی خیابان. بابا بود و پاهایش و راه رفتن. بابا اگر راه نمیرفت که دیگر زندگی برایش سبز نبود. شعر نمیخواند، ذوق نمیکرد، نمیگفت و نمیخندید و نمیخنداند! خون لخته شده بود توی این پای عزیز که دکتر گفت: «پا باید هر چه زودتر قطع شود!» وااای قطع پا؟ تصور بابا بدون پا مثل کُرهی زمین بود بدون اکسیژن. بابا درد میکشید در سکوت. وقتی نوک انگشتهایم به پایش میخورد برای یک ماساژ کوچولوی نرم آرام، آخش میرفت هوا. و من مانده بودم بین پایی که لختهی خون در آن داشت میرفت بالا و بالاتر و دستم که باید ماساژ میداد این پای عزیز را و آخهای از ته دل که درد داشت، درد داشت، درد داشت.
یک ماه مثل یک آن گذشت. حالا بابا درد نمیکشد. راحت است. جایش خوب است. همسایههایش آرامند. کنارش درخت است و شیر آب. یک نیمکت روبرویش است تا من بنشینم رویش و هی نگاهش کنم. هی نگاهش کنم. هی نگاهش کنم. یک دل سیر نگاهش کنم. یک دل سیر؟ ولی این دل که سیر نمیشود اینجوری از دیدنش.
حالا صبحها که بیدار میشوم بیمارستانی در کار نیست که بدو بدو بروم تا صورتش، سرش، دستهایش را تمیز کنم. لباسش را عوض کنم. کیسهی ادرارش را خالی کنم و منتظر بمانم، منتظر بمانم و باز هم منتظر بمانم تا یکی از سپیدپوشان معجزه کند. صبح زود ساعت زنگ میزند که بروم اداره. چشمم به تلفن روی میز خیره میشود. ساعت هشت صبح است. شمارهی که را بگیرم؟ چطوری میشود دوباره «الو بفرمایین» مهربان بابا را باز از پشت این سیمها بشنوم؟
[1] پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ... سهراب سپهری
این روزها چه سخت می گذرد به من. روزهای درد، روزهای انتظار. اگر خودم درد میکشیدم اینقدر دردم نمیآمد که شاهد درد عزیزترینم باشم. روزهایم بوی غم دارد، بوی آه. بوی ادرار، بوی خون. روزهایم پر از سِرُم است، پر از پرستار، دکتر، متخصص و فوق تخصص، پر از لباس سفید. دستگاه اکسیژن. اکوی قلب و سونوگرافی از پا. روزهایم پر از لختههای خون است که توی رگها گیر کرده و دیالیز میخواهد. روزهایم پشت اتاق عمل راه میبرندم و پیشانیام را به دیواری میچسباند که به هزاران نفر کمک کرده است تا زار بزنند، زار. روزهایم دنبال امید میگردند دنبال حرفی، پیامی، نگاهی و دستی که شانههایم را تکان بدهد و بگوید: «پاشو، دیرت شده باید بری مدرسه.» و من بیدار شوم و سماور قل قل بجوشد و بابا سفره را پهن کرده باشد تا دوتایی، تنهایی؛ حالا که همه هنوز خوابند؛ نان و پنیرمان را بخوریم با یک استکان چای شیرین دارجیلینگ. بابا کنارم باشد و من نفهمم غم یعنی چه. دستهای بزرگش که بوی صابون نارگیل میدهد، موهای بلند صافم را نوازش کند تا بروم مدرسه و خیالم راحت باشد که وقتی برمیگردم او هم سر سفره است.
روزهایم دعا میخوانند و ذکر میگویند. روزهایم از زنگ تلفن میترسند مبادا که بگوید: «تمام شد، دیگر برای همیشه تمام شد.» روزهایم سعی صفا و مروه میکند میان اداره و خانه و بیمارستان.
این روزها چه سخت می گذرد به من. روزهای درد، روزهای انتظار. روزهایم خالی از نوازش شدهاند.