بیستم آذر

ساعت هفت صبح بود که پس از دو روز درد، مادرم من را به دنیا آورد. برف تا زانوی بابا آمده بود بالا و همه جا یخبندان بود. این صحنه را یک جور عجیبی بارها دیده‌ام مثل خوابی سپید، آرام، بی‌دغدغه.

اما دغدغه‌ها خیلی زود شروع شد. نیازها، خواهش‌ها یکی بعد از دیگری سر کشیدند. ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه، همه مثل آفتاب تیرماه که به برف بیست آذر بتابد، زود آب شدند، بخار شدند و رفتند جایی آن دورها گم شدند.

بدو بدو بود هر روز و هفته و ماه و سال. و سال و سال و سال. حالا سال زیادی گذشته. به پشت سرم که نگاه می‌کنم خیلی از کارها، دویدن‌ها، حرف‌ها، رنج‌ها و دردها، خون دل خوردن‌ها و ... که روزگاری تارهای وجودم را حلاجی ‌کردند؛ خنده‌دار شده، مسخره است. حالا فقط به نوشتن فکر می‌‌کنم. تبدیل تجربه‌‌ها به واژه‌ها. نمی‌دانم چند آفتاب دیگر را خواهم دید، اما از ته دل می‌خواهم تا روزی که نفس می‌کشم قلم از دستم نیفتد، همین. 

بیستم آذر 96

 

 

لایه‌های پنهان

 

هیچوقت فکر نکن کسی را کاملا شناخته ای. لایه های پنهان آدمها آنقدر زیاد است که هرگز نمیتوانی حدس بزنی به چه فکر میکند. چه حسی دارد. الان که پیش توست با تو است یا بی تو. آدمها پیچیده اند. پیچیده تر از آن که فکرش را بکنی.

سال جدید در تقویم زندگیم

امروز دوباره یک سال از تقویم زندگیم پرید روی صفحه‌های چاق و چله‌‌ی گذشته و یکی از صفحه‌های لاغر باقیمانده باز شد. به سالی که گذراندم فکر می‌کنم. به کارهایی که کردم. به آدم‌هایی که آمدند و رفتند. شادی‌ها، موفقیت‌ها، مریضی‌ها و اندوه‌ها. مثل روزگار نوجوانی 365 روزی که گذراندم را  گذاشتم توی پروژکتور و فیلمش را پخش کردم. مثبت‌هاش جلوم رقصیدند و کِل کشیدند. اتفاق‌های دوست نداشتنی هم دست به کمر ردیف شدند.

در سال گذشته‌‌ی ریحانه‌ای، ترجمه‌ی دو جلد آخر مجموعه کارآگاهان دانشمند، جلدهای 7 و 8 و 9 مجموعه استینک و پسری که با پیراناها شنا کرد را تمام کردم و به ناشر تحویل دادم. رمان عید مبارک را شروع کردم که الان در مراحل آخر بازنویسی‌اش هستم. بعضی از کارهام از زیر چاپ درآمد مثل مجبورم نکن لبخند بزنم - مادرم ازدواج کرد – دامن گل گلی – تو دیگه کی هستی –جلدهای 4 و 5 و 6 از مجموعه‌ی استینک و مجموعه‌ی شش جلدی کارآگاهان دانشمند. کتاب بابای پرنده‌ی من؛ کاندید کتاب سال، لاک‌پشت‌های پرنده و پروین اعتصامی شد.

چند کتاب‌ خوب نوجوان خواندم از جمله شگفتی با ترجمه‌ی خانم پروین علیپور و رقص روی لبه با ترجمه‌ی دوست عزیزم خانم کیوان عبیدی آشتیانی.

با آدم‌های جدیدی آشنا شدم بزرگوار و بی‌ادعا که خانم عذرا موسوی یکی از آنهاست. از محبت آقای حمیدرضا شاه‌آبادی برخوردار شدم که دانشش را بی‌دریغ در اختیارم گذاشت. به سپیده که بخشی از وجودم است و پروانه‌ی بی‌همتا کتاب‌هایی سفارش دادم که از آلمان و انگلیس برایم فرستادند. تعدادی را ترجمه کردم و بقیه توی توبتند. با دکتر بهروز باریک‌بین آشنا شدم. فروتن‌ترین و مهربان‌ترین پزشک زندگی‌ام که حتی در سفرش به آن قاره نگرانم بود و از طریق تلگرام درمانم را ادامه داد. عزیزان دیگری که اگر بنوسم طولانی می‌شود چون کم نیستند.

راستش از قدیم بهم می‌گفتند آدم رفیق بازی هستم. آدم‌ها را مثل بستنی توی چله‌ی تابستان یا لیز خوردن از سرسره یا راه رفتن روی برگ‌های پاییزی پارک لاله یا لبخند نی‌نی که شکمش پُر و زیرش تمیز است و یا چیزهای خوب دیگر دوست دارم. اما دوست‌ها، دوست داشتنی‌تر و عزیزترند. در روابط انسانی هیچ چیز سخت‌تر از ضربه‌خوردن از نزدیک‌ترین دوست نیست. نزدیک‌ترین. این ضربه باور کردنی نیست. آدم را فلج می‌کند و بدترترش بی‌اعتماد. در سال گذشته‌ی ریحانه‌ای، وقتی این اتفاق افتاد چند ماه طول کشیدم خودم را جمع و جور کنم اما تلخی‌اش مثل دوالپایی هست که هست.

در ایران ما شاید در کار فردی بدرخشیم ولی نوبت کار گروهی که می‌شود بدجوری توزرد از آب درمی‌آییم. در پروژه‌ای گروهی که قرار بود شاد باشد و پرانرژی، تک‌روی یک نفر دستم را گذاشت روی آتش که حواسم باشد با بعضی‌ها نمی‌شود کار کرد.

برنامه‌یی برای سال جدید ریحانه‌ای‌ام ریخته‌ام. دو رمان نیمه‌کاره‌ی نوجوان را تمام کنم. چند کتاب خردسال و کودک که روی میز کارم چشمک می‌زنند را ترجمه کنم. اگر همه‌اش کتاب شد و کار برای این است که عاشق خواندن و نوشتنم. عاشق ادبیات کودک و نوجوان. وقتی کاری را تمام می‌کنم به شعفی بیکران می‌رسم. حس می‌کنم خوشبخت‌ترین ریحانه‌ی روی کُره‌ی زمینم. امیدوارم اگر قرار است امسال چهار فصل را ببینم، در هر فصلش اقل‌کم یک کتاب روی میز ناشر بگذارم.

ممنون که مرا می‌خوانید.

ایران هم دکتر بن کیسی دارد

توی کوچه‌ی بن‌بست‌مان برف تا زانوهایم می‌رسید. بابا، صبح زود، با پارو راه باز می‌کرد تا برویم مدرسه. می‌رفتم و بعد با لوزه‌های چرکی برمی‌گشتم خانه. از لوزه‌هام متنفر بودم. همین لوزه‌ بود که می‌کشیدم به مطب دکتر سجادی یا فاطمی. تب بالا می‌بردم توی آسمان، معلقم می‌کرد میان زمین و هوا. ولی آنقدر هوشیار بودم که مطب و روپوش سفید این دو نفر را ببینم و بفهمم چه بلایی می‌خواهد سرم بیاید. پنی‌سیلین، روزی دوتا برای پنج روز. یعنی ده بار آقای خسروی می‌آمد خانه. نیم ساعت سرنگ را جلو چشم‌های وحشت‌زده‌ام توی ظرف مخصوص روی چراغ الکلی با خونسردی می‌جوشاند و من دُر دُر اشک می‌ریختم که سوزن نه! تو را خدا نه! از روپوشْ سفیدها، دکترها، بیمارستان و کلینیک‌ها متنفر شدم. متنفر.

با حرکت سریع برانکارد به طرف دوربین، درِ اورژانس باز می‌شد و گوینده می‌گفت: «دکتر بن کیسی!» بعد سریال شروع می‌شد. دکتر بن کیسی مهربان بود و با حوصله. هیچوقت ندیدم بلافاصله برای مریض‌هایش آمپول بنویسد. سریال او که تمام شد، دکتر کیلدر آمد. کیلدر، لاغرتر و قد بلندتر از کیسی بود. موها و سبیلش هم بور بود. مثل او نمی‌خندید، گرمای صدایش کمتر بود اما توی چشم‌های‌ بیمار نگاه می‌کرد و حرفها‌یش را می‌شنید. هیچوقت ندیدم بلافاصله برای مریض‌هایش آمپول بنویسد. این‌جوری بود که با دکتر بن کیسی و بعد با دکتر کیلدر آشنا شدم. از آنها نمی‌ترسیدم ولی از دکترهای خودم که خودکارشان را بی‌یک کلمه حرف روی کاغذ می‌چرخاندند و بی‌توجه به التماس‌های من آقای خسروی را می‌آوردند خانه‌مان، مثل مرگ می‌ترسیدم.

سالها از دوران ابتدائی‌ام گذشته ولی هنوز بوی الکل که به مشامم می‌خورد و بیمارستان را که می‌بینم یک‌هو پام سفت می‌شود و جای همه‌ی سوزن‌هام درد می‌گیرد. روزهایی که توی بیمارستان بالای سر بابا بودم، مدتی که خودم بیمارستان بودم، هر روپوشْ سفیدی که رد می‌شد دلم مثل آسانسوری که از بالا ول شود، می‌ریخت پایین. با هر دکتری که حرف می‌زدم گرومب گرومب قلبم نمی‌گذاشت صدایش را بشنوم. فقط دنبال در اتاق بودم و لحظه‌ی فرار!

درد داشتم و کارهام فلج شده بود. اینترنت را زیر و رو کردم و می‌ترسیدم نکند سرطانی شود. دکتری که پیشش می‌رفتم چند نفر را با هم ویزیت می‌کرد. من که در شرایط عادی پیش دکتر گنگ می‌شدم، جلو این غریبه‌ها سعی می‌کردم لرزش دست و صدایم را قایم کنم و مجسمه می‌شدم. یک سالن آدم پشت در اتاق نشسته بودند، باید زود می‌زدم به چاک. زیر دست دکتر درد کشیدم، بخشی از پس‌اندازم هزینه شد و باز عفونت سرجایش بود. کلافه بودم، کلافه.

منشی، شماره موبایلی که دکتر به مریض‌هایش اختصاص داده را بهم داد. شرح حالم را برای دکتر تلگرام کردم. در کمال ناباوری نیم ساعت بعد خودش باهام تماس گرفت. مثل دوستی قدیمی حرف زد و گفت نوبت اورژانس بگیرم. ساعت پنج پنجشنبه با ترس و لرز پام را گذاشتم توی مطب بنفش دکتر بهروز باریک بین.

درست مثل صحنه‌ای که اسکارلت اوهارا و ملانی همیلتون منتظر اشلی و رت باتلر بودند، عقربه‌ی ساعت تق تق تق توی سرم صدا می‌کرد و جلو نمی‌رفت. راه رفتم، با منشی حرف زدم، نشستم، رفتم دستشویی، از راهرو جلو مطب حوض و درختچه‌های پایین را نگاه کردم. بارها انگشتم را گذاشتم روی دکمه‌ی آسانسور و دعا کردم که زودتر فشارش بدهم و بروم خانه.

تا ساعت هفت و نیم که صدایم کنند هفت صد و نیم ساعت گذشت. مهسا بردم توی اتاق که آماده شوم. فهمید چقدر می‌ترسم. بهم قول داد تا آخر کار پیشم می‌ماند. قرصی داد. میان خواب و بیداری صدای خنده‌ی دکتر را شنیدم و بعد خانمی که توی دستم آمپول زدم. وقتی بهوش آمدم که مهسا داشت لباس‌هایم را تنم می‌کرد.

هفته‌ی بعد که رفتم دکتر بخیه‌ام را باز کند. دو ساعت توی اتاق انتظار نشستم. یک‌هو بوی الکل آمد. بیقرار شدم. حالم را به منشی گفتم. صندلی‌های پر را نشانم داد. توی راهرو باریک قدم زدم. گرمم شد. سرم گیج رفت. یکهو تلفن زدم به دکتر. صدایش را از توی گوشی و پشت پارتیشن شنیدم. گفتم که بیقرارم. بلافاصله صدایم کرد. ازش نمی‌ترسیدم. سؤالهایم را روی که کاغذ نوشته بودم گرفت و با حوصله جواب داد. حرف زد و بخیه‌ را کشید. چند روز بعد رفت کانادا. تمام مدت سفر از طریق تلگرام وضعیتم را چک کرد و حتی در موقعیتی اورژانس، با هماهنگی کامل، فرستادم پیش یکی از دستیارانش.

از مجموعه‌ای هفت جلدی نانسی که دارم ترجمه می‌کنم، سه جلد مجموعه را نداشتم. مانده بودم چطوری این سه جلد را تهیه کنم. یک روز همین جوری، خیلی همین جوری، از دکتر پرسیدم آیا امکانش هست کتابها را برایم بگیرد؟ هفته‌ی بعد نوشت: «کتاب‌هات را خریدم!» شوکه شدم. جدی می‌گویم.

باورم نمی‌شود ایران هم دکتر بن کیسی دارد. دلم می‌خواهد دکتر بهروز باریک‌بین، دکتر عباس کیارستمی بود آنوقت آقای کیارستمی نازنین هنوز هم بود و می‌آفرید. دلم می‌خواهد ایران، پر از دکتر باریک‌بین بود.

رابطه

ادامه داد: «رابطه‌ی بین ما تمام شده!» دیواری سنگین ریخت روی قلبم. بغضم را قورت دادم: «چرا؟» شانه‌هاش را انداخت بالا: «خب دیگه!» گفتم: «بعد از این همه سال عشق، محبت؟» همانطور که روبرو را نگاه می‌کرد، گفت: «من که عشق و محبتی ندیدم!» نفسم بند آمد. گفتم: «یعنی...» گفت: «یعنی همین. رابطه‌ی بین ما تمام شده.» شانه‌هاش را انداخت بالا و رفت. بهت‌زده نشستم. فکر کردم. فکر کردم و فکر کردم چرا رابطه‌ی بین ما تمام شده؟ هنوز هم فکر می‌‌کنم چرا نگفتی چرا رابطه‌ی بین ما تمام شده؟

 

بخشی از داستان جدیدم

 

فوتون

فیزیک کوآنتوم به زبان خودمانی می‌گوید: «جهان از ذرات بسیار ریزی تشکیل شده که مدام در ارتعاشند.» شکل دانشگاهی‌اش هم این است: «کوآنتوم ذره‌ای نور است و در حال ارتعاش. زمان و مکان ندارد. اگر چند فوتون کنار یکدیگر قرار گیرند، می‌شوند یک کوآنتوم.»

فیزیک کوآنتوم به زبان خودمانی ادامه می‌دهد: «فوتون‌ها با فوتون‌های هم جوارشون بده بستان انرژیکی دارند و طی اون به الکترون تبدیل می‌شوند. با گذشت زمان (حدود سه میلیون سال) پروتون و نوترون تشکیل شده. الکترون و پروتون و نوترون به هم پیوستند و اتم رو تشکیل دادند. از ترکیب اتم‌ها با همدیگه کهکشان‌ها و خورشید‌های زیادی بوجود آمده. منظومه‌ی شمسی و زمین هم بعد از پانزده میلیارد سال تشکیل شده.»

بنابراین این نظریه؛ لباس، ماشین، غذا، بدن، دریا، آسمان و هر چیزی که در اطراف‌مان است از ذره‌ی حیات یعنی فوتون‌ها به وجود آمده. فوتون‌هایی که دارای انرژی هستند. پس جهان سرشار از انرژی است. ما هم سرشار از انرژی هستیم. حالا اگر انرژی خود‌مان را با انرژی جهان که مثل لوح سفیدی پاک است و بی‌آلالیش همسو کنیم چه می‌شود؟ دنیا غرق در صلح و امنیت و دوستی می‌شود. برعکسش هم هست. اگر همسو با انرژی کائنات نباشیم، تعرض کنیم و جنایت، دنیا همین می‌شود که الان هست!

با خودم فکر می‌کردم چند سال است که می‌گوییم مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر این و آن؟ به سیاست کاری ندارم اما از نگاه فیزیک کوانتوم، چقدر فوتون‌ها را آزار داده‌ایم؟! چقدر انرژی‌شان را از خودمان فراری داده‌ایم؟! به اطرافیان‌مان فکر می‌کنم، کشورهای دور و بر. یواش یواش می‌روم بالا، توی آسمان. از آن بالا زمین ما پنج قاره است. فوتون‌های آسیا حال‌شان بدجوری بد است.

مادری که سینه‌اش پر از شیر است ولی نوزاد شیرش را نمی‌خورد، شیر گیر می‌کند توی سینه‌ی مادر و رنج می‌کشد. برای نوزادش غصه می‌خورد. فوتون‌ها هم انرژی‌شان گیر کرده. رنج می‌برند و برای آسیایی‌ها غصه می‌خورند.

دوست دارم فوتون‌های زندگی‌‌ام شاد باشند و رقصان. راستی حال فوتون‌های تو چطور است؟

 

نگاه

ببین، خودت بهتر از من می‌دونی. چشمات را با چسب سنگ، چسب قطره‌ای، چسب خیلی چسب، چسبوندی به دوربینت. همه چیز دوربینت را خودت تنظیم کردی. حتی توی خواب هم چشمات پشت دوربینته. منم که روبروت ایستادم دوربین خودمو دارم. دوربینی که خودم تنظیمش کردم. از پشت همین دوربین همه چیز را می‌بینم. حالا که پای دوربین خودساخته مطرحه، چرا باید انتظار داشته باشم که تو منو بفهمی؟ چه انتظاری داری که تو را بفهمم؟ اگه همدیگه را نمی‌فهمیم فکر کنم بد نباشه سری به دوربینامون بزنیم. تنظیمشون کنیم. اگه چیزیشو نداریم از همدیگه بگیریم. باور کن دوربینا خوشحال می‌شن تکه‌ای ناشناس بهشون اضافه بشه.

3 مرداد 95

لحظه‌

لحظه‌هایی هستند کوتاه. یک آن. به پلک زدنی می‌آیند و می‌روند. عجولند. چموشند. تیزند. قدرتمند‌ند. انرژی‌شان مولکول حیاتت را دگرگون می‌کند. سرنوشت‌سازند. از دست تو خارجند. لحظه‌هایی هستند کوتاه. آنی دوست‌داشتنی. خوشایند. بوی خانه‌ی کودکی را می‌دهند. بوی سفره‌ی هفت‌سین. شب‌های پر برف و کرسی گرم. مامان و بابا که کنارت هستند، جوانند و می‌خندند. مزه‌ی عیدی و لباس نو. شیرینی اولین عشق، شرم اولین بوسه. خوشی اولین بار که نوزادت را بغل کردی. آرامش در خانه‌ا‌ی که بعد از سالها اجاره‌نشینی، خریدی. حضور چشم‌هایی که می‌بیندت. طبیعت، سبزه، سیب، جویبار، سنگ توی رود، آواز، رقص، شادی، عروسی. لحظه‌هایی که فربه‌ می‌شوی. بزرگ می‌شوی. قوی می‌شوی. زندگی می‌کنی و می‌دانی دستی هست که گاه دستت را می‌گیرد، بلندت می‌کند. لحظه‌هایی هستند کوتاه. آنی دوست‌داشتنی. لحظه‌هایی هستند کوتاه. آنی تلخ. وحشتناک. یک جمله، یک نگاه، یک نَه و دیگر تمام شد! لحظه‌ای که لِه می‌شوی. نفست بند می‌آید. روی قفسه‌ی سینه‌ات دشمن با چکمه‌ی میخ‌دار ایستاده و لگدت می‌کند. ترس و ناامیدی رمقت را می‌گیرد. پاهایت به زمین می‌چسبند. اشک، سر ‌ریز می‌شود و سر باز ایستادن ندارد. دلت می‌لرزد و همه‌چیز، همه‌جا ناامن می‌شود. دلت دستی می‌خواهد، حرفی، نگاهی. اتم‌های وجودت فریاد می‌زنند: «انصاف نیست! اصلاً انصاف نیست!» اما فریادشان روی پوست داغ و عرق کرده‌ات سُر می‌خورد و می‌افتد روی گردنت. خفه می‌شود. لحظه‌هایی که دلت می‌خواهد بمیری. دنبال پل هوایی می‌گردی یا ساختمانی چند طبقه تا آسفالت زیرش را بپوشانی. لحظه‌هایی هستند کوتاه. آنی تلخ.

کاکتوس‌های بند انگشتی

اول بلوار کشاورز می‌فروخت کاکتوس‌هایش را . مرد میانه‌سال کُرد، تند تند کاکتوس‌های کوچولو را که گلدان هر کدام اندازه‌ی یک استکان بود، از توی جعبه در‌آورد. کاکتوس‌ها قد یک بند یا دو بند انگشت بودند. خانم‌ها زود جمع شدند. قربان صدقه‌ی کاکتوس‌ها رفتند.

-         وای خدای من، چه نازه!

-         اینو ببین، فینقیلی!

-         همه‌شون خوشگلن، چطوری انتخاب کنم؟

و انگار که نوزادی را بغل کنند، کاکتوس‌ها را با احتیاط برداشتند. سه تا پنج هزار تومان. خیلی زود کاکتوس‌های روی میز مرد میانه‌سال، که دو تا کارتن وارونه بود، تمام شد. مرد از زیر نیمکت کارتن دیگری بیرون کشید و نوزادهای دیگری را چید.

آن‌ شب خیلی از کاکتوس‌های بند انگشتی رفتند توی خانه‌های جدیدشان. دلم می‌خواست بچه‌های وسط چهار راه و کنار خیابان هم زود خانه پیدا می‌کردند و می‌رفتند توی یک خانه‌ی گرم.

 

آن که می‌رود و آن که می‌ماند

همیشه از آدم‌های قدرتمند خوشم می‌آید. آدم‌هایی که می‌دانند کی هستند. از زندگی چه می‌خواهند. پای‌شان را کجا می‌گذارند. با خودشان و زندگی‌شان تعارف ندارند. این آدم‌ها تکلیف‌ ما را هم با خودشان مشخص می‌کنند. یعنی چه بخواهیم چه نخواهیم یک جور احترامی توی رفتارمان قایم می‌شود وقتی روبروی‌شان هستیم.

سه‌تا یک‌شنبه است گذشته با خانمی روبرو بودم قدرتمند. حالا می‌گوید می‌خواهد مهاجرت بگیرد و برود. بهش گفتم: «او هم قدرتمند بود که رفت. او‌های دیگر هم همینطور. تو هم که بروی آنوقت کی‌ می‌ماند این‌جا؟ قرار است کی این‌جا را آباد کند؟!» بعد زیر لب گفتم: «یعنی آباد می‌شود این‌جا؟»   

کاش همه‌ی حدود‌ها شسته شود

 

دیشب داشتم سی‌دی نمایش نامه‌هایی به تب" نوشته‌ی آقای چرمشیر را می‌دیدم. به نظرم رسید که حدود رنگ‌ها را می‌بینم و حدود اشیا را لمس می‌کنم. حدود آد‌م‌ها را می‌بینم. حدود بوها را می‌شنوم. من حدود زندگی را می‌فهمم!
کاش، کاش، کاش باران ببارد و حدود زندگی شسته شود! کاش ببارد و رنگین کمان زندگی بدرخشد. کاش همه‌ی حدود‌ها شسته شود! من خودِ رنگ، خودِ بو را می‌خواهم. من خودِ زندگی را می‌خواهم.

20 آذر که می‌شود

 

سیزده-چهارده ساله بودم که زندگی مارتین لوتر کینگ را خواندم. بعد مادام کوری و بعد هم بتهوون. ون گوگ، گوگن، میکل‌آنژ و ... تا به خودم آمدم دیدم که عاشق خواندن زندگی‌نامه‌ شده‌ام. در هزارتوی زندگی‌شان قدم می‌گذاشتم، بزرگ شدن‌شان را می‌دیدم. زمین خوردن و سرپا شدن‌های‌شان را. عشق و ناکامی‌ها را. و بالاخره مرگ هر کدام از راه می‌رسید. دروغ نگویم برای مرگ‌شان هم سوگواری می‌کردم. بیشترشان بین سی تا سی و پنج سالگی می‌مردند. این بود که سی سالگی برایم شد نهایت زندگی. فکر می‌کردم یعنی یک روزی من هم سی ساله می‌شوم؟! آن روزها، یک عالمه روز و هفته و ماه و سالْ پیش رو داشتم. خیلی طول می‌کشید که 20 آذر تق تق در خانه‌ام را بزند و بگوید: «یوهو، یکسال بزرگ شدی!»

یک‌هو ورق برگشت. سی را رد کردم و نفهمیدم چه‌طوری پریدم توی چهل. آن هم زود گذشت. حالا بیشتر از آن‌که ناشناخته‌های پیش رو را برانداز کنم، شناخته‌های پشت سر شیطنت می‌کنند و گاهی نگهم می‌دارند. به هر حال می‌دانم که این نیز بگذرد ولی همیشه "یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد". از همه‌ی گل‌های مهربانی که امروز به یادم بودند ممنونم. جدی می‌گویم، خیلی ممنونم.

 

یکی از روزهای خدا

 

صبح، زنگ تلفن از خواب پراندم. اولش میان زمین و هوا بودم. چند خنده‌ی کوتاه کمک کرد تا خودم را پیدا کنم و صاحب صدا و حرف‌هایش را. بعد سه صفحه سهمیه‌ی امروزم را نوشتم. سهمیه‌ی تازه تعریف شده بعد از دو سال! آنوقت نشستم سر دفتر‌ی که گیجم کرده بود از پُر و قاطی بودن. ساعت دو که گردنم جیغ ‌کشید از گِز گِز درد، بَدَم نیامد از چهار ساعتی که پشت میز بودم. گرچه قلم به چیزی نو نچرخید توی انگشتانم ولی باز همین که ذهنم را هم زد، خوب بود. آره وقتی مدتی نمی‌نویسی، همین هم می‌تواند شروعی باشد. شاید البته. شاید!

بعد از ماهها ...

 

نع، این‌طوری فایده ندارد. کاغذ را برداشتم با یک خودکار خوش جوهر بیک مشکی. برنامه‌ی اول را نوشتم سر سطر. رفتم سطر بعدی و برنامه‌ی بعدی. همینطور سر سطر، سر سطر یک صفحه‌ی A4 پر شد. به کاغذ نگاه کردم. هول شهریور و مهر کمتر شده بود. به خودم گفتم: «ببین، آبان است و تا چشم به هم بزنی آذر هم تمام می‌شود. بعد تو می‌مانی و قرارداد سه جلدت که هنوز لایش را باز نکرده‌ای! و همینطور هم سه ماه زمستان در پلک به هم زدنی می‌گذرد. بشین سر جایت و انگشتانت را بگذار روی کیبورد. تازه اگر دختر خوبی باشی قول می‌دهم بعد از تمام شدن هر کدام از کارهایت یک جایزه‌ی خوب بهت بدهم.» بعد چند تا حرف یواشکی دیگر هم به خودم زدم. کاغذم را برداشتم و زدم به در یخچال. حالا من یک A4 کار دارم که امیدوارم، از ته دل امیدوارم که انجام‌شان دهم. آخر یک وقت‌هایی هم باید پیش خودت رو سفید شوی! یعنی می‌شوم؟ کاش بشوم. این هم اولین قدمش بودم. نوشتن چیزکی در این صفحه بعد از ماهها...

 

زندگی یعنی نوشتن و دیگر هیچ

 

از اردیبهشت ماه به این طرف یک نفس نوشته‌ام. رمانم را تقریباً هشت بار بازنویسی کردم، آن هم اساسی. هر بار انگار می‌خواهم از اول بنویسم.

میان این کار هم چند کار کوچک مثل قصه‌ی کودک برای مجله، بازبینی آخرین نسخه شش تا از کتابهام که می‌خواهد برود زیر چاپ و ... زنگ تفریحم بود.

از هفته‌ی پیش رفتم سر رمانی جدید. این رمان به اساطیر شاهنامه برمی‌گردد. کار جدیدی است و به آن امید دارم. (یعنی هنوز متولد نشده، دوستش دارم!) سه روز پیش استارتش را زدم و امروز برای چند نفر از همکاران خواندم. بدشان نیامد. باید بجنبم چون هفته‌ی دوم شهریور زمان تحویلش است.

تو چه می‌کنی دوست من؟

 

سلام خونه!

دیروز فهمیدم که بلاگفا راه افتاده. خیلی خوشحالم دوباره می‌تونم تو این خونه

بنویسم. خبرهای زیادی هم از کارهام دارم که یواش یواش می‌گذارمشون این‌جا. فعلاً

تو این خوشی، خوش باشم!

ولی حیف، خیلی حیف! الان دیدم که کل اطلاعات سال 93 و 94 کوچه نادری پریده.

غصه‌ام شد.

 

جای پاها

با همان نگاه اول عاشقش شدم. یک شماره برای پایم بزرگ بود ولی با جوراب کلفت می‌شد یک کاریش کرد. خودش و چفتش را دوست داشتم. یک حس خوب فلور الیز نوبلی بهم می‌داد. فلور، کارگردان استرالیایی که در جشنواره‌ی چهار سال پیش مترجمش بودم.

دیشب وقتی قیریچ قیریچ روی برفها راه رفتم، نگاهم افتاد به جای پاهایم. چه کوچولو بود و خوشگل! چند خط صاف، منحنی، دایره و اریب روی برفْ قیریچ قیریچ کردم. بخار نفسم، شیشه عینکم را تار کرد. زمین برفی کوچه بن‌بست، پُر از کف آن یک شماره‌ی بزرگی بود که حالا کنار جای پاهای خیلی بزرگ نفر قبلی؛ کودکانه چشمک می‌زد. در خانه را که باز کردم، پچ‌پچی شنیدم. انگار جای پای یک شماره بزرگ، جای پای خیلی بزرگ قبلی را عاشق خودش کرد!


چارلی عزیز دردانه

بعد از سه روز کار مداوم، دیگر کمرم تحمل نشستن روی صندلی را نداشت. چسبیدم به شوفاژ. چشمهایم را بستم. دلم می‌خواست خوابم ببرد نیم‌ساعت- یک ساعت- دو ساعت یا شاید... کتابها راه افتادند پشت پلکهای بسته‌ام، برنامه‌های نیمه‌تمام، زمان‌بندی کارها و نزدیک شدن به وسط‌های بهمن و بعد هم اسفند و غلتی که بزودی می‌زنم میان روزهای سال 93؛ یعنی رسیدن به پایان قراردادهایم!

به کارهایم فکر می‌کنم. به کتابهایی که صبح، ظهر و عصر ، پارسال‌تر و پارسال و امسال و آن ماه و این هفته و روزها باهاشان زندگی کردم. زندگی! شوخی نمی‌کنم، من واقعاً با کارهایم زندگی می‌کنم. لحظه‌ به لحظه‌ام گره می‌خورد با شخصیت‌هایش. مثل هر زندگی که دردانه‌ای دارد برای خودش، منهم چه بخواهم چه نخواهم یکی از این کارها شدند دردانه‌ام. یکی جور خاصی دوستش دارم کتابی که مرداد ماه ترجمه‌ کردم. یک جور خاص. تجربه نشان داده عزیزترین‌هایت بیشتر به مسلخ کشیده می‌شوند. چارلی منهم با دو سه ناشری که نشست کف دستشان تا ببرندش چاپخانه، به توافق نرسید. دلم می‌خواهد دردانه‌ام زودتر برود پیش بچه‌ها و قصه‌اش را برایشان بگوید. آنوقت شاید نوجوانی (یا نوجوان‌هایی) با چارلی دوست شوند، دوستانی صمیمی. و قبول کنند که مثل چارلی می‌شود دوباره خندید. خنده‌ بعد از چالشی دشوار. خنده از سر پختگی!


صبحانه‌ی این روزها



چند روزیست صبح‌ها توی اداره صبحانه، ناهار می‌خورم. ترک عادت کردم ولی منتظر مرضش نیستم چون خوبست این حس. تا عصر که برسم خانه همچین غبراق و سردماغ روی دکمه‌های کیبورد راه می‌روم؛ حروف کنار هم روی مانیتور می‌نشینند تا واژه زاده شود. واژه‌ها در هماغوشی هم، جمله‌ای دست تکان می‌دهد... کار تمام می‌شود و بعد ایمیل. به صندلی که پشت می‌دهم و دستهایم را می‌کشم بالا، شادم از تحویل کاری دیگر. این روزها صبحانه، ناهار می‌خورم و به استقبال ناشناخته‌ها می‌روم.


واژه‌ها، واژه‌های نازنین

واژه‌ها می‌آیند؛ شاد، غمگین، ترس، شیرین، اندوه، محبت، دوستی، عشق، تنهایی، سبز، خلاء، سرد، عرق، دیرینه، گفت‌وگو، شهد، خانه، کیف، پالتو، راه، کلاه، در، قفل، اتوبوس ...
واژه‌ها با تشخص خود شهری ساخته‌اند پشت چشمهایم. هر کدام خانه‌ای دارند و خانواده‌ای. شادی می‌کنند، می‌گریند، می‌زایند و می‌میرند. واژه‌ها حرف می‌زنند لحظه لحظه با حس‌هایی که می‌آفرنند. واژه‌ها در ما نفس می‌کشند. ما با واژه‌ زنده‌ایم.
واژه‌ها، ای واژه‌های نازنین،
بیایید امروز را رقم بزنیم!