بیستم آذر
ساعت هفت صبح بود که پس از دو روز درد، مادرم من را به دنیا آورد. برف تا زانوی بابا آمده بود بالا و همه جا یخبندان بود. این صحنه را یک جور عجیبی بارها دیدهام مثل خوابی سپید، آرام، بیدغدغه.
اما دغدغهها خیلی زود شروع شد. نیازها، خواهشها یکی بعد از دیگری سر کشیدند. ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه، همه مثل آفتاب تیرماه که به برف بیست آذر بتابد، زود آب شدند، بخار شدند و رفتند جایی آن دورها گم شدند.
بدو بدو بود هر روز و هفته و ماه و سال. و سال و سال و سال. حالا سال زیادی گذشته. به پشت سرم که نگاه میکنم خیلی از کارها، دویدنها، حرفها، رنجها و دردها، خون دل خوردنها و ... که روزگاری تارهای وجودم را حلاجی کردند؛ خندهدار شده، مسخره است. حالا فقط به نوشتن فکر میکنم. تبدیل تجربهها به واژهها. نمیدانم چند آفتاب دیگر را خواهم دید، اما از ته دل میخواهم تا روزی که نفس میکشم قلم از دستم نیفتد، همین.
بیستم آذر 96
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم