هماغوشی با واژه‌ها


واژه‌ها، واژه‌ها، واژه‌ها. واژه‌ها دوستان خوبم هستند که روی سفیدی کاغذ می‌رقصند. می‌خندند. می‌گریند. می‌ایستند و از خودشان دفاع می‌کنند. به زمین می‌افتند و شکست می‌خورند. می‌میرند و باز زاده می‌شوند. گاه واژه‌ها پُررو می‌شوند، گاهی هم از شرمْ سرخ می‌شوند و زیر چشمی نگاهم می‌کنند.

واژه‌ها جهان بزرگی دارند. بی انتها. جهانی به گسترهٔ آرزوهایم. آرزوهای تمام نشدنی. با این ‌واژه‌ها است که رویاهایم را لباس می‌پوشانم. دستشان را می‌گیرم و توی خیابان‌ها، شهرها، جاده‌ها، خانه‌ها، پیش تو، پیش او، اینجا‌ها و آنجاها راه می‌برم تا بالاخره یک وقتی رها شوم روی یک کاغذ سفید. واژه‌ها دوستان خوبم هستند، خیلی خیلی خوب.


ایرانم!


دیشب در کنسرت نواختند: "ایران ای سرای امید، بر بامت سپیده دمید" و ... تار بود و سنتور و تنبک و سه تار و دف و دف و دف دف و دف و دف. برای همهٔ امروز و فردا و سالهای باقیماندهٔ بشریت: دف در رگهایم جاری شد. گرمم کرد. سردم کرد. بلندم کرد. سربلندم کرد و پرتابم کرد در لحظه لحظهٔ خاطرات شیرینم از تو. از ایران. از وطن. از مادری که مرا زائید. از خواهری که خندید. از برادری که جنگید. از روستایی که درو کرد. از پرنده‌هایی که پرواز کردند و ... به تو فکر می‌کنم ایرانم! به تو که هستی ِ مرا شکل دادی و مادرم هستی. به تو که شوقم شدی و دخترم هستی. به تو که نوازمش می‌کنی و همسرم هستی. به تو که برایت درد دل می‌کنم، برایم درد دل می‌کنی و دوستم هستی. به تو که صبوری، صبور و تب دار. و در نهایت هذیان، لبخند به لب داری و نگرانم هستی.

ایرانم، دخترم: می‌خواهم مو‌هایت را شانه کنم و ببافم. می‌خواهم لباس عید برایت بدوزم. خانه‌تکانی‌‌ات کنم. می‌خواهم سفرهٔ هفت سین برایت پهن کنم و بهت عیدانه بدهم. می‌خواهم ببرمت پارک و برایت بستنی بخرم و یک کایت که در آسمان آبی با هم پروازش دهیم و غش غش بخندیم. شادمانی کنیم و بشکن بزنیم. بچرخیم و برقصیم و بچرخیم و برقصیم و بچرخیم.

ایرانم، پسرم: می‌خواهم سوار اسبت کنم تا بتازی این دشت‌های بیکران را. می‌خواهم برایت ساز بخرم تا بنوازی هرکجا که خواستی و آواز بخوانی و لزگی و کردی و لُری برقصی. می‌خواهم برایت دفتر بخرم و خودکار و یک کامپیوتر که بخوانی و بنویسی. مقاله‌هایت را به سراسر دنیا بفرستی و در انستیتوی مغز و اعصاب فرانکفورت و تورنتو و سیدنی از تئوری جراحی منحصر به فردت، دفاع کنی.

ایرانم؛ مادرم، پدرم، عمو و دائی و خاله و عمه‌ام، دوست عزیزم، همراهم، همزبانم: دیشب در کنسرت نواختند: "ایران ای سرای امید، بر بامت سپیده دمید" و تو تار شدی و سنتور و تنبک و سه تار و دف. برای همهٔ امروز و فردا و سالهای باقیماندهٔ بشریت در رگهایم جاری شدی. ایرانم:  تو سرای امید هستی. جاودان بمانی گلم!



کار در پارتیشن و حرفْ حرفْ حرفْ


یک روز، دو روز، سه روز، چهار روز. چهار روز تعطیلی! این صدای شعف زدهٔ من است درست در ساعت سه بعدازظهر روز چهارشنبه موقع خداحافظی از همکارم وقتی که توی دلم بشکن می‌زدند که قرار است چهار روز نیایم توی پارتیشن‌های دیوانه ساز اداره.

چهار روز گذشت، نمی‌گویم مثل برق و باد ولی تند-زود-سریع گذشت و من دوباره توی پارتیشنی نشسته‌ام که آن طرفش سه نفر، آن طرف‌تر یک نفر، دوباره یک نفر، باز هم یک نفر و هی یک نفر، یک نفر نشسته‌اند در هر زاویه. هر یک نفر، یک گوشی موبایل دارد که مرتب زنگ می‌خورد یا زنگ می‌زند و حرف می‌زند صاحبش، حرفْ حرفْ حرفْ. و کنار دستش یک تلفن داخلی دارد که با آن هم حرف می‌زند، حرفْ حرفْ حرفْ. و خط تلفن مستقیم برای حرف زدن. و ارباب رجوع که حرف می‌زنند، حرفْ حرفْ حرفْ. من اما این گوشه نشسته‌ام که جنس کارم حرف زدن ندارد. سکوت دارد. در همین سکوت است که باید بیافرینم. بسازم و بنویسم. ذهنم را هفتصد درصد متمرکز کنم روی کارم و تمام ِتمام ِ تمام ِ وجودم تمرکز شود که تک تک حرف‌ها که پروای دیگران شنیدن ندارند را بگذارم یک گوشه و هی به خودم نهیب بزنم که نشنو، متمرکز شو. سر درد نگیر. دقت کن و ...

چهار روز تعطیلی گذشت بدون تلاش‌های لحظه‌ به لحظه تمرکز گیری روی کاری به غایت دقیق در فضای پارتیشن ده نفرهٔ ثابت بدون احتساب ارباب رجوع و جلسات مداوم و تلفن‌ها و حرف زدن‌ها. چقدر حرف می‌زند این آدمی. همه‌اش حرفْ حرفْ حرفْ.


دیوید آلموند و شهر کتاب


دو ساعت و نیمی که روی صندلی چرمی گوشهٔ گوشهٔ سمت راست طبقهٔ پایین شهر کتاب وارفته بودم و دیوید آلموند را می‌خواندم؛ از یک نفس هم کوتاه‌تر بود. یک وقتی سر حساب شدم که پایم خواب رفته بود و باید این یکی پا را می‌گذاشتم زمین تا آن یکی را بیندازم رویش و این شد یک فکر شاید یک ساعته از بس که آقای آلموند نفسم را بُریده بود و دلم نمی‌آمد حتی به اندازهٔ یک پا به پا شدن نخوانمش. بعضی سطرها را دو بار و سه بار و چند بار خواندم و می‌دانم که خود کتاب را هم باید چند بار بخوانم که یک بار خواندنش حیف است و دوبارش هم حیف و نمی‌دانم چند بارش آرام می‌کند ذهنی که از نوازش یک نویسنده لذت می‌برد. آقای دیوید آلموند شما از بهترین نوازش‌گران زندگی‌ام هستید. برایتان خیلی خیلی احترام قائلم. و از شما ممنونم. مستدام باشید و لطفاً زیاد زیاد بنویسید. شهر کتاب از تو هم ممنونم برای صندلی‌ات. برای فروشندهٔ مهربانت و برای آقای آلموندهای زیادت.


آفرینش


وقتی یک بچه را می‌زایی؛ می‌آفرینی! همه چیز کودکت وابسته به توست. خوردن، خوابیدن، بیدار شدن، لباس پوشیدن، شادمانی، درد و بیماری و ... ساخت یک وبسایت همان زایش است. انتخاب رنگ، فونت، متن، چیدمان یا ترکیب‌بندی دکمه‌ها و متحرک سازی‌ها و ... ساعت پنج بود که نشستم پشت لپ‌تاپ و فقط چند بار سر زدم به قُل قُل شله‌زرد روی گاز و لوبیا پلو که یک عالم بلبل تویش آواز می‌خواندند! بقیه‌اش من بودم و قالبی که برای یک سایت طراحی می‌کردم. اصلاً، راست می‌گویم اصلاً، نفهمیدم چطوری 9 و ربع شب رسید که سرم را بالا کردم و هنوز یک عالمه ایدهٔ دیگر بود که دلم می‌خواست اجرا کنم در این بچهٔ تازه متولد شده. اگر فکر غذای روی گاز و شستن ظرفها و بیدار شدنم در ساعت پنج صبح فردا و و رسیدنم به سرویس اداره و ... نبودم، یحتمل تا ساعت دوازده و یک و شاید هم نمی‌دانم چند صبح طول می‌کشید انتخاب رنگ و لباس و غذای وبسایت جدید! وقتی طراحی یک سایت را شروع می‌کنم، زمان و مکان از دستم در می‌رود و غرق می‌شوم در آفرینش. چقدر آفرینش را دوست دارم.



پیپیپ هووووورررراااااا


خب من امروز عجیب و غریبم و این عجیب و غریبی از ساعت 11:54 روز پنج شنبه شروع شد وقتی که پیپیپ هووووورررراااااایییی از ته دل از توی گلویم پرید بیرون. وقتی که ترجمه‌ جلد دهم 39 سرنخ، "گذرگاه آهنین"، نوشتهٔ مارگارت پیترسون هادیکس تمام شد و من نفسی از سر آسودگی کشیدم بعد از 55 روز در خدمت این کتاب بودن! بعد اتاق را ریختم به هم و دو ساعتی تکاندمش. از کفِ کف شستم تا سر ِ پرده‌ها و بعد رفتم سراغ آشپزخانه و بعد... میان کار کردن، حس کردم یک چیزی کم است انگار و آن یک چیز، "گذرگاه آهنین" بود. برگشتم سراغ لپ تاپ و نشستم سر فصل یک. دوباره. و کیف کردم و باز وارد دنیای ایمی و دن و کاهیلی‌ها شدم.

غروب بود که با یک میز تحریر و صندلی زنگ خانه را زدم. شب وقتی سرم را گذاشتم روی بالش به اتاق کار مرتبی فکر کردم که در انتظارم بود برای فردا و فرداها. با قصه‌هایی که باید بنویسم. و با آقای دیوید آلموند که قرار بعدی‌ام است برای ترجمه. و شش جلد بعدی "ماجراهای از الف تا ی" و ...

امروز که به ناکرده‌ها فکرمی‌کنم می‌بینم چه لیست بلند بالایی دارند و چقدر زمان کم است. لیست را می‌زنم به میز و نگاهشان می‌کنم. زیاد است و چه خوب که زیاد است. پیپیپ هووووورررراااااا که هستند این کارها تا شب‌هایم را روز کنند، تا روزهایم را قشنگ کنند. به شکرانه‌اش پیپیپ هووووورررراااااا...


نگفتمت مرو آن جا، که آشنات منم


امروز اینجوری شده‌ام :

"نگفتمت مرو آن جا، که آشنات منم /در این سراب فنا چشمهٔ حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من/ به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی/ که نقش بند سراپردهٔ رضات منم
مگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو/بیا که قوت پرواز پر و پات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی/مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند/که آتش و تپش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند/که گم کنی که سرچشمهٔ صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت/نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست/ وگر خداصفتی دانک کدخدات منم"

و امروز بوی مولانا در سرم پیچیده و هوس چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن دارم و از او می‌پرسم "راه خانه کجاست؟"


ترجمه می‌کنم باز هم

 

فیلم زندگی‌ام را تند کرده‌اند. خیلی خیلی تند. کی؟ کاهیلی‌ها، لوسین‌ها، مادریگال‌ها: ایمی و دن کاهیل و ایزابل کابرای شریر! سرگیجه گرفته‌ام از بس اینها می‌دوند به دنبال سِرُم. یکی می‌خواهد با آن جهان را نابود کند و دیگری می‌خواهد بین انسانها دوستی و محبت و در یک کلام همبستگی ایجاد کند. منم در این سعی صفا و مروه، هروله می‌کنم.

شب شده، هنوز گاز منتظر قابلمه‌هاست که قُل و قُلشان را درآورد. لپ‌تاپ و ترجمه را از روی پایم برمی‌دارم. دستم را می‌گیرم به کمد که سرگیجه پخش زمینم نکند و می‌ایستم. یکساعتی بعد سفره پهن می‌شود. شوید پلو و آش پخته‌ام. عجب خوشگل است این شوید پلو و دلبری می‌کند آش سبز رنگ. بعنوان سرآشپز تک آشپز مزه می‌کنم و وااای. پلو که بی‌نمک است. اصلاً اصلاً بی‌نمک است! و آش هم مزه‌اش عجیبان غریبان است. چرا قمری‌هایش اینطوری شده‌اند. چرا آشش مزهٔ تلخ ایزابل کابرا را می‌دهد. وااای تُرُب‌ها اینجا چکار می‌کنند؟ غش غش می‌خندم. عناصر سازندهٔ آشم با عناصر سازندهٔ سِرُم گیدئون کاهیل جای‌شان را عوض کرده‌اند.

می‌نشینم پشت لپ‌تاپ. بهتر است ادیت فصل پنج را ادامه دهم. هفت روز بیشتر از فرصتم نمانده است! باید ترجمه را تحویل دهم. سرگیجه بماند برای بعد و آشپزی هم. بیا 39 سرنخ عزیز که این دل، سرای توست!

 

وقتی که باران می‌بارد


باران ... می‌بارد نرمْ نرمْ. با قطره‌هایش که به لبهٔ پنجره می‌خورد بیدار می‌شوم یک بار و دوبار و خیلی خیلی بار. عصبانی نمی‌شوم از بیدار کردنش. گوشهٔ لبهایم به لبخند باز می‌شود و خوشحالم که می‌بارد نرمْ نرمْ. و می‌نشیند روی دلم گرمْ گرمْ. می‌گویم، یواش، توی گوشش می‌گویم: «عزیزکم خوب خودت را دردانه کردی وقتی که دیرْ دیرْ می‌آیی. نازت را می‌خرم، چند می‌فروشی؟» و باران می‌بارد همچنان نرمْ نرمْ و آواز می‌خواند که رایگان می‌بخشم خودم را و مِهرم را. مگر تو مهربانی‌ را رایگان نمی‌بخشی؟

صبح زود پنجره را باز می‌کنم. مست می‌شوم در عطر باران. گوشم را پُر می‌کنم از آوازش برای روزهایی که نیست، برای روزهای دلتنگی. و به عظمتش فکر می‌کنم که رایگان جاری می‌شود میان رگهایم.


دیروز، امروز، فردا


تابی بسته‌ام میان سه چهره‌ای که دارم: "دیروز، امروز، فردا". تاب می‌رود بالا، می‌رود تا فردا. می‌آید وسط، می‌رسد به امروز. می‌رود پایین، غرق می‌شود در دیروز و دوباره می‌رود بالا ...

تاب می‌خورم میان سه چهره‌ام: "دیروز، امروز، فردا" ! و دلم می‌خواهد، خیلی می‌خواهد، که توقف نکنم در دیروز. فرو نروم در فردا. بمانم همین دوروبر، در همین امروز.

تاب می‌خورم، تاب ‌می‌خورم و تاب می‌خورم میان ...


وارطان, بهار خنده زد و ارغوان شکفت

 

به وارطان فکر می‌کنم . به بهار. به خنده. به ارغوان و به شکفتن. به وارطان فکر می‌کنم که "بهار خنده زد و ارغوان شکفت"[1]. به بهارهایی فکر می‌کنم که غش غش خندیدند و وارطان نبود. به ارغوان‌هایی که سرخْ سرخْ شکفتند و وارطان نبود.

من و تو و او هم که می‌رویم امروز یا فردا یا پس‌فردا! در این رفتن قطعیتی هست، بی‌شک. در خنده‌های فردای بهار و شکفتن ارغوان‌ها هم قطعیتی هست، بی‌شک.

ولی میان رفتن من و تو و او و وارطان، فصلْ فصلْ کتاب است که گاه ورق می‌خورد و گاه هرگز نوشته نمی‌شود.



[1] احمد شاملو