کار در پارتیشن و حرفْ حرفْ حرفْ
یک روز، دو روز، سه روز، چهار روز. چهار روز تعطیلی! این صدای شعف زدهٔ من است درست در ساعت سه بعدازظهر روز چهارشنبه موقع خداحافظی از همکارم وقتی که توی دلم بشکن میزدند که قرار است چهار روز نیایم توی پارتیشنهای دیوانه ساز اداره.
چهار روز گذشت، نمیگویم مثل برق و باد ولی تند-زود-سریع گذشت و من دوباره توی پارتیشنی نشستهام که آن طرفش سه نفر، آن طرفتر یک نفر، دوباره یک نفر، باز هم یک نفر و هی یک نفر، یک نفر نشستهاند در هر زاویه. هر یک نفر، یک گوشی موبایل دارد که مرتب زنگ میخورد یا زنگ میزند و حرف میزند صاحبش، حرفْ حرفْ حرفْ. و کنار دستش یک تلفن داخلی دارد که با آن هم حرف میزند، حرفْ حرفْ حرفْ. و خط تلفن مستقیم برای حرف زدن. و ارباب رجوع که حرف میزنند، حرفْ حرفْ حرفْ. من اما این گوشه نشستهام که جنس کارم حرف زدن ندارد. سکوت دارد. در همین سکوت است که باید بیافرینم. بسازم و بنویسم. ذهنم را هفتصد درصد متمرکز کنم روی کارم و تمام ِتمام ِ تمام ِ وجودم تمرکز شود که تک تک حرفها که پروای دیگران شنیدن ندارند را بگذارم یک گوشه و هی به خودم نهیب بزنم که نشنو، متمرکز شو. سر درد نگیر. دقت کن و ...
چهار روز تعطیلی گذشت بدون تلاشهای لحظه به لحظه تمرکز گیری روی کاری به غایت دقیق در فضای پارتیشن ده نفرهٔ ثابت بدون احتساب ارباب رجوع و جلسات مداوم و تلفنها و حرف زدنها. چقدر حرف میزند این آدمی. همهاش حرفْ حرفْ حرفْ.
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم