دخترهایم

من عاشق دختربچه ها هستم. همیشه دلم می خواست چند تا دختر داشته باشم. وقتی به خانه ی جدید آمدیم آنقدر کار و حواشی های کار روی سرم ریخته بود که دلم تند تند می گرفت. نزدیکهای سال نو وقتی دیدم وضع دل خراب است برای گشادگی اش به دست و پا افتادم. باغچه ی کوچک ولی دراز حیاط را شخم زدم. خاکش را عوض کردم. کود ریختم و کرت بندی کردم. تخم سبزیجات گرفتم و توی عید کاشتمش. ریحون، شوید، فلفل دلمه، هویج، کاهوپیچ، تره، جعفری، گشنیز، هندوانه، طالبی، خیار و گوجه درختی، بادمجان، بامیه و باز هم ریحون و ریحون و ریحون. عصرها وقتی به خانه می رسم اول آبشان می دهم. همین پریروز بود که ریحون و تره و شوید ها سرزده بودند. از شادی جیغی کشیدم که نپرس. امروز صبح زود هم جوانه ی یکی از طالبی ها دلبری کرد. حالا یک عالمه دختر دارم و جمعه روز خوبیست تا با آنها خلوت کنم. 

بشکن بشکنه

فیس بوک را دوست دارم چون "پ" عزیز دوران راهنمایی را در آریزونا، "ث" دوران شادی های نوجوانی را در اوس آنجلس، "م" عزیز دردانه ی مادر را در لندن، "ش" زیرک را در تورنتو، "م" رویایی را در سانفرانسیسکو و ... برایم پیدا کرد. پ، ث، م، ش، م و ... که شخصیت های همیشگی خوابهایم بودند حالا هر وقت بخواهیم online می شوند تا با یادآوری روزگار بی دغدگی های مشترکمان، جوان می شویم. آن اول ها فیس بوک هم خانه ای بود مثل مهرنیز، فارس نیوز و همه ی نیوزهای دیگر. هر وقت می خواستی صفحه براحتی باز می شد و تو را می برد به مهمانی ولی در یک روز صبح خرداد ماهی ممنوع الملاقات شد. به همین راحتی. چند روز نگذشت که واسطه ای تق و تق و تق در زد و دریچه ی ورودی فیس بوک شد. فیلترشکن نقشش را خوب بازی کرد. مدتی است که او هم ناز و کرشمه اش گل کرده. هرچه می گویم بشکن چشم نازک می کند و نمی شکند. توی چشمش زل می زنم که:"بشکن بشکنه،بشکن." زل نگاهم را با زل جواب می دهد: "من نمی شکنم." و حتی به جان دائی و عمه و خاله هم که قسمش می دهم خیر، نمی شکند. چند هفته ای است که پ، ث، م، ش، م و ... دوباره شخصیت خوابهای شبانه ام شده اند.

جوملا و من (1)

تا حالا با Dreamweaver و نرم افزارهای جانبی اش وب سایت طراحی می کردم. باران دیروز مژده ی امروز شد: می توانم Joomla را یاد بگیرم!! بی اندازه خوشحالم. فقط یک هفته فرصت یادگیری دارم و دنبال کسی هستم که این نرم افزار را بشکل حرفه ای بلد باشد. بالاخره انتظار به پایان رسید، جوملا دارم می آیم ...

همین هوا بود آن روزها ...

همین هوا بود آن روزهای دور که می خواستیم خانه ی دکتر "ن" را بخریم. باران می آمد. خنک بود و بی ادعا و صمیمی هوای آن روز دور و من چقدر جوان بودم. توی ابرها بودم. سَرَم پُر از رویا بود. دلم پر از رویا بود. دستها و پاهایم رویایی بودند. صبح با رویا باز می شد. شب با شوق رویا به فردا می رفت. همین هوا بود آن روزها که خانه ی دکتر "ن" را پسندیدیم. اتاق ها، ایوان و حیاط و باغچه هایش کنج دل مان خانه کرد و ما همه جوان بودیم. پدر، مادر و خواهرجان بودند و خنده و شادمانی. خانه را نخریدیم که از شهر دور بود و مدرسه رفتن را سخت می کرد. هوا سبک است و صمیمی و مست. هوا بوی خانه ی دکتر "ن" را می دهد. بوی جوانی را.

چشم های آبی

وقتی تو به دنیا نیامده بودی همان روزی بود که دلم می خواست پشت چشم هایم را آبی کنم. توی چشمهایم زُل زد و گفت: "همین حالا وقتش است، آبی اش کن!" نکردم. از خیلی هم خیلی وقت تر است که او دیگر نیست. حالا تو که سالهاست به دنیا آمده ای روبرویم نشسته و به چشم های خسته ی کوچکم زُل زده ای. دلت می خواهد کارها بکنی.

ایکاش آن روز پشت چشم هایم را آبی کرده بودم.

کاری که دوستش ندارم

دفتر روزنامه از من می خواهد هفته ای یک مصاحبه برایش ببرم. با حتما حتما هم حرفش را امضا می کند. من تند تند دفتر و دستکم را جمع می کنم. عرق از ستون مُهره ام سُر می خورد و یخ می شود تا به کمربندم برسد. دلم می خواهد عق بزنم. بدو بدو خودم را توی تاکسی می اندازم. یکجایی پیاده می شوم  که راه بروم. راه می روم و می روم و می روم. از گلفروشی کود می خرم و به ریحون هایی که می خواهم توی صندوق میوه ی بالکن بکارم فکر می کنم آنوقت یک کمی، فقط کمی، بغضم نرم می شود. دلم می خواهد یک گوشه ای می توانستم بنشینم و فقط و فقط قصه هایی را که توی سرم شنا می کنند بنویسم. می ترسم استخر مغزم سوراخ شود و شناگرانش از بی آبی رو به قبله بیفتند.

یک عاشقانه ی آرام (22)

 من مست می عشقم، هشیار نخواهم شد   / از خواب خوش مستی، بیدار نخواهم شد

تو هم مست می عشق هستی؟ خوابی و خیال بیداری نداری؟ فقط بگو خوابت، خواب مستی است؟ خیالم راحت نمی شود از این ناهشیاری! می شود تو هشیار باشی و بگذاری چرتی بزنم میان این هروله ها؟ لطفا بیدار بمان، بیدار!

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد/ مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

چه ها که نمی کند این بهار با دلم! گیج شده ام در این سفر. سفر آب به زمین، زمین به درخت، درخت به شکوفه، شکوفه به ابر و ابر به خدا. سفر خدا به من، سفر من به من، سفر من به تو که دوباره سفر من به من است! غلت می زنم در این زمین که پر از تولد است. غلت می زنم در آغوش تو که بوی خدا می دهد. گیج شده ام میان این همه شکفتگی و جوانی و بی قراری ها! چقدر این سفر را دوست دارم.

سوم فروردین 91 می شود. به همین سادگی

زاغک روی چمن ها نوک می زند. نسیم شاخه های بید را می نوازد. زمزمه ی نرم رود گوشهایم را پر می کند. سوم فروردین در رگهایم جاری می شود. از این همه نوشدگی ها در شگفتم. تعظیم می کنم. شریک زایش ها شده ام.