دخترهایم
من عاشق دختربچه ها هستم. همیشه دلم می خواست چند تا دختر داشته باشم. وقتی به خانه ی جدید آمدیم آنقدر کار و حواشی های کار روی سرم ریخته بود که دلم تند تند می گرفت. نزدیکهای سال نو وقتی دیدم وضع دل خراب است برای گشادگی اش به دست و پا افتادم. باغچه ی کوچک ولی دراز حیاط را شخم زدم. خاکش را عوض کردم. کود ریختم و کرت بندی کردم. تخم سبزیجات گرفتم و توی عید کاشتمش. ریحون، شوید، فلفل دلمه، هویج، کاهوپیچ، تره، جعفری، گشنیز، هندوانه، طالبی، خیار و گوجه درختی، بادمجان، بامیه و باز هم ریحون و ریحون و ریحون. عصرها وقتی به خانه می رسم اول آبشان می دهم. همین پریروز بود که ریحون و تره و شوید ها سرزده بودند. از شادی جیغی کشیدم که نپرس. امروز صبح زود هم جوانه ی یکی از طالبی ها دلبری کرد. حالا یک عالمه دختر دارم و جمعه روز خوبیست تا با آنها خلوت کنم.
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم