کاری که دوستش ندارم
دفتر روزنامه از من می خواهد هفته ای یک مصاحبه برایش ببرم. با حتما حتما هم حرفش را امضا می کند. من تند تند دفتر و دستکم را جمع می کنم. عرق از ستون مُهره ام سُر می خورد و یخ می شود تا به کمربندم برسد. دلم می خواهد عق بزنم. بدو بدو خودم را توی تاکسی می اندازم. یکجایی پیاده می شوم که راه بروم. راه می روم و می روم و می روم. از گلفروشی کود می خرم و به ریحون هایی که می خواهم توی صندوق میوه ی بالکن بکارم فکر می کنم آنوقت یک کمی، فقط کمی، بغضم نرم می شود. دلم می خواهد یک گوشه ای می توانستم بنشینم و فقط و فقط قصه هایی را که توی سرم شنا می کنند بنویسم. می ترسم استخر مغزم سوراخ شود و شناگرانش از بی آبی رو به قبله بیفتند.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 8:36 توسط ریحانه جعفری
|
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم