عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا

تا باد چنین بادا
این هوای خنک بعد از برف چقدر جا میآورد حالم را. این تمیزی شب عیدی چقدر جا میآورد حالم را. این آدمهای خوبی که به هم نگاه میکنیم و پیشاپیش سال نو را با آرزوهای خوب به هم تبریک میگوییم چقدر جا میآورند حالم را. درست است که هفت روز هنوز مانده از سال 91 ولی دارم پروندهاش را یواش یواش میبندم. به اتفاقهای این سال فکر میکنم. به آدمهای جدید که وارد زندگیام شدند. به کارهایی که کردم. به چیزهایی که ایکاش پیش نمیآمد در لحظه ولی حالا که دور شدهام از زمان ِ تلخیشان، میبینم که چه بخواهم چه نخواهم بخشی از دنیای کوچکم را ساختهاند و شاید روزگاری شعر شوند یا قصه یا چیزی که "حالا نمیدانم"! "حالا نمیدانم" یعنی هنوز هم آغوشم برای ناشناختهها باز است و این آغوش باز را دوست دارم. همین ناشناختهها هستند که سرپا نگهم میدارند گاه شادمانه و گاه هم سخت و تلخ و عبوس. دویدنهای سال 91 بد نبود. 6 جلد ترجمه رمان کودک، دو جلد ترجمه رمان نوجوان، 5 جلد ویرایش و بازنویسی، ساخت دو وب سایت، یادگیری نرمافزار جوملا و کار با آن، تصمیم قطعی برای جدایی از کار اداری بعد از سالها کار، مطالعه و مطالعه و مطالعه، آشنایی با آقای دیوید آلموند، نوشتن چند قصهٔ نوجوان و کودک و ... بودن در کنار عزیزانی که تک تکشان یکدانه هستند در این جهان پرمحبت آفرینش: خانم ژوبرت، خانم کرمانی، خانم صالحی، خانم احمدی، خانم نباتی، خانم خسروی، خانم کلهر، خانم رادفر، خانم اسلامی، آقای نفیسی، آقای برآبادی، آقای راستی، آقای یوسفی، آقای حسنزاده، آقای هجری، آقای ملکیاری، آقای خانیان، آقای رحماندوست، آقای منادی، آقای دشتکی، آقای نیکنام، آقای محمدی، آقای محرابی، پدر جون، مادر جون، لاله، سهیلا، سپیده، امین، پروانهها، توران، شعله، بهار، پرنیان، سِرمه، جاوید، کیومرث، تهمینه، بتول، پریوش، سیمین، اقدس، سوگل، پیمان، آیسان، حدیث، حسین، اعظم، نوید، زیتا، فریبا، شادی، آقا لطف الله آبدارچیمان، آن راننده تاکسی که یک بار برایم درد دل کرد، بقالی سر کوچه که مغازهاش را فروخت و رفت، عاطفه و حمید شهر کتاب، موزهٔ مقدم، تصادف پدر و ... دلم میخواهد اسم همه یادم باشد که نمیشود ولی حسهای خوبی که بهم دادند و روزهایم را شیرین کردند، به فکر وادارم کردند، تشویقم کردند به بهتر دیدن به نو اندیشیدن به حرکت به کشف کردن و زایش، به اینکه این همه عشق را خداوند به مهربانی و رایگان پاشیده است در جهان تا من هم یاد بگیرم از او، از تو، از همه.
سال 91 سال خوبی بود و ازش ممنونم که اجازه داد در روزهایش من هم قدم بزنم و نفس بکشم.
دو روز کامل توی آشپزخانه بودم. به دودهها گفتم: «آخه شما از کجا راه این خونه رو پیدا کردین؟ پنجرههای بسته، خانهٔ توی کوچه و ...، پس دوده از کدام سوراخی مُشَرَف شدی؟»
شستن توی کابینتها، درها، دیوارها یک طرف، میماند لگن بزرگ پر از آب و وایتکس و پودر تاید قدیم و بانو خانم جدید. همهٔ ظرفها توی وایتکس غسل تعمید یافتند. لیوان، بشقاب، قابلمه، سینی و ... همهٔ ظرفها. چشمهایم ستایش میکرد هر ظرفی که از توی وایتکس در میآمد و جوان شده بود. تر و تازه شده بود. مثل روزهای اولش که از توی کارتن آمد بیرون و نشست توی کابینت آشپزخانه. ظرفها توی وایتکس خودشان را رها کردند. غمها، دلگرفتگیها، کدورتها و هر چه از سال 91 مانده بود یک گوشهٔ دلشان را ریختند توی آب- تاید- وایتکس و وقتی آمدند بیرون نو بودند. آماده بودند برای شروع سال نو. لباس دلشان عوض شده بود. بی طرح و بی نقش آمادهٔ رفتن به سوی ناشناختهها بودند با آغوش باز.
به وایتکس فکر میکنم. به وایتکسی که انسانها بروند تویش و نو شود. غمها، دلگرفتگیها، کدورتها و هر چه از سال 91 مانده بود یک گوشهٔ دلشان را بریزند توی وایتکس و بیایند بیرون. مثل وقتی که دونیاشای عزیز آن صابون را داد به والنتینا1 و گفت خودش را با آن بشوید و از رودخانه که آمد بیرون بشود یک والنتینای دیگر. چه خوب بود اگر حمامی بود که از دوشش، آب و ویتکس میآمد. آنوقت همه در شروع سال نو، دوش آب و وایتکس میگرفتند. آنوقت دل گرفتگی و کدورت توی دل کسی خانه نمیکرد. آنوقت همه با آغوش باز به استقبال ناشناختههای سال جدید میرفتند. آنوقت همه ...
وایتکس جان تو یک پدیدهٔ بینظیری. لطفاً ارادت مرا بپذیر. خیلی عزیزی. خیلی خیلی عزیزی.
چقدر این خوشحالی قشنگ است و خوب و دوست داشتنی! دیشب من و رعد و برق و باران هی میخواندیم واژهها را در "فرهنگ معاصر" که چند ساعت قبلش، عزیزترین جایزه داده بود به من.
دیشب مثل شبهایی بود که کفش عیدم توی جعبه کفش بالای سرم منتظر بود تا سالْ نو شود و بپوشمش. مثل لباس عید توی جارختی که منتظر بود تا سالْ نو شود و بپوشمش. مثل خانهٔ آقا جان که منتظر بود تا سالْ نو شود و بروم آقا جان را ببوسم، عیدی بگیرم و سبزی پلو و ماهی دودی بخورم. دیشب پر از لب کارون بود برای من و رعد و برق و باران. فرهنگنامه جاری میشد توی اشتیاقم و هی قصه بود که میرویید. قصه، قصه، قصه. این جایزه، این هدیه؛ پروازم داد، تابم داد، نوازشم کرد و سرخوشانه جاری شد توی قلمم.
ممنون برای این حس خوب. ممنون برای این غافلگیری و ممنون هدیه جان که غواصم میکنی. از ته دل ممنون.
کمد را میتکانم. قفسهها را میتکانم. کتابخانه، لباسها، آشپزخانه، در و پنجره و پردهها را میتکانم. هی میتکانم و هی پودر میریزم. وایتکس و دستمال مخصوص هم خریدهام. ظرفهای اضافه را کیسه میکنم برای پشت در. لباسهای اضافه و کیف و کفش و یک عالمه نایلکس، چقدر کتاب دوروبرم هست. کنار میگذارمشان برای کتابخانه. انگشتهایم درد گرفته و کمرم میخواهد بچسبد به زمین. باید همهٔ 365 روز را بتکانم. بتکانم روزهایی که غصه خوردم. روزهایی که دلتنگ شدم. روزهایی که چشمهایم پر توفان شد و دهانم کیپ. روزهایی که منتظر شدم و نشد، نیامد، سکوت بود و آخرش گوشهایی که به جنبش هوای پشت آیفون از جا میپرید. روزهایی هم بود که از ته دل خندیدم. روزهایی که حرف زدیم و حرف زدیم و یاد گرفتم. روزهایی که نوشتم و خواندم. روزهایی که دیدم و شنیدم. 365 روز هست که باید بتکانمش. انگشتهایم درد گرفته و دلم برای بعضی تکاندنها ضجه میزند.
جهان،
سراسر نُت است،
دو، ر، می، فا، سل، لا، سی
تو، بمْ مینوازی
تو، زیرْ مینوازی
دو را با فا
و سل را با ر میآمیزی
تو، تو رهبر ارکستر جهانی!