آی عشق، مگر چهره‌ات آشنا نبود؟

لقمه‌ای از مهربانی‌ات می‌پیچم       

و ذره ذره،

مزه می‌کنم

نه! این لقمه باید بماند

که هُرم شیرین و صمیمی‌اش

زنده‌ام می‌دارد

آی عشق، مگر چهره‌ات آشنا نبود؟


من و من ...

 

بال بال می‌زنم برای لحظه‌ای فراموشی؛ فراموشی خودم، فراموشی تو.

فراموشی چرا ناکرده‌ها، فراموشی چرا کرده‌ها.

من بال می‌زنم ولی نه در آسمان. بال می‌زنم در چنبرهٔ پیچ در پیچ خود.

این روزها در هیچستان اتاقی اجاره کرده‌ام!


ذهن من


نه اینکه نخواهم بنویسم، نه! می‌خواهم، خیلی خیلی هم می‌خوانم. فکر هم می‌کنم ولی یک جور خشکی توی مغزم راه می‌رود. یک جور لَختی. فراموش خانه شده است مغزم و راه نمی‌آید با من. همه چیز مثل مه درهم و برهم است آنجا. نه من هستم و نه تو. درش قفل است و ورود ممنوع، ملاقات ممنوع، توقف مطلقا ممنوعی پایش عَلَم شده که هول می‌کنم یواش یواش.

نه اینکه نخواهم بنویسم، چرا دوست دارم هم بنویسم ولی نمی‌شود. نمی‌شود که نمی‌شود. عَلَم پای مغزم ترسانده است مرا.


با دوربینم ها- س2


وقتی در طبیعت رها می شوم ...