ترس


من می‌ترسم. خیلی هم می‌ترسم. دستم عرق می‌کند. قلبم تند و تندتر می‌زند. چشم‌هایم سیاهی می‌رود و توی دلم رخت می‌شویند از بس که هول دارم. من می‌ترسم، خیلی هم می‌ترسم ولی، ولی قدم برمی‌دارم. که ذات انسانی‌ام آفریده شده که قدم بردارد. برود. هرچند آهسته ولی پیوسته می‌رود، پذیرفته است رفتن را.

تو می‌ترسی. خیلی هم می‌ترسی. دستت عرق می‌کند. قلبت تند و تندتر هم می‌زند. شاید چشم‌هایت سیاهی می‌رود و از کجا معلوم که توی دلت رخت نمی‌شویند از بس که هول داری! ولی، ولی قدم برمی‌داری؟ راستی پذیرفته‌ای ذات رفتن را؟


24 ساعت


سرش را به صندلی تکیه می‌دهد و چشم‌هایش را می‌بندد. می‌پرسم: «خوبین؟» می‌گوید: «خسته‌ام، خسته، خسته!»

یاد دیروزش می‌افتم. بشکن می‌زد و آواز می‌خواند. ‌می‌گویم :«دیروز که می‌خندیدی. شاد بودی. روی پا بند نمی‌شدی!» می‌گوید: «24 ساعت گذشته است از دیروز!»

سرم را تکیه می‌دهم به صندلی. چشم‌هایم را می‌بندم. به هزاران هزار 24 ساعتی فکر می‌کنم که شتابان آمده‌اند. که شتابان رفته‌اند. که هرگز قصد ندارند تکرار شوند، هرگز.


یک عاشقانه ی آرام (27)


می‌خواهم دسته کلیدی باشم تا بگشایم قفل‌های زندگی‌ات را. یک کلید برای خانه‌ای که خریده‌ای. کلیدی برای دفتر کارت. یک کلید برای باغچه‌ات که آخر هفته‌ها تنت را بسپاری به سایهٔ درخت‌هایش. کلیدی برای ماشینت که خنکت کند در گرما و گرمت کند در سرما و بسته‌هایت را برایت بکشد هر کجا که می‌خواهی. کلیدی برای انبار کتابهایت. کلیدی برای کمد یواشکی‌هایت. کلیدی برای اینجا. کلیدی برای آنجا. کلید برای هر کجا که بخواهی!

دسته کلیدت که باشم، درها که گشوده شوند، قفل‌ها که کنار روند آیا آرامش توی چشم‌هایت شنا خواهد کرد؟ لبخند روی لبت خواهد نشست؟ اندوه راه دلت را گم خواهد کرد؟

می‌خواهم دسته کلیدی باشم در دست‌هایت تا ...


هوای تازه


ذهن من، ور می‌رود به هزاران آدم و کار و اتفاق دیروز و امروز و حتما هم فردا!

آن روزها توی راه مدرسه گیر می‌کرد میان شاخه‌های درختان و لانهٔ گنجشککان. با یک ابر، فیل می‌شد و با باد، قاصدک. می‌رقصید روی علف‌ها و آواز می‌خواند. با ساز و بی‌ساز می‌خواند.

بزرگتر شدم و بروبیای ذهن هم بیشتر شد. قصه‌ خواند. فیلم دید. نقاشی کرد. عکس گرفت. شعر گفت، هی نوشت و هی نوشت و ... زمان گذشت و ذهن بزرگترتر شد. کار کرد. آدم دید. حرف شنید. سکوت کرد. غصه خورد. درگیر شد. مریض شد. افتاد و پا شد. جمع شد. قایم کرد خودش را و ...

حالا ذهن من سعی میان صفا و مروه می‌کند هر دم. می‌خواهد سنگ‌هایش را بزند به شیطان ولی زیر دست و پا له می‌شود. خودش را می‌کِشد بیرون نفسکی می‌گیرد و دوباره می‌رود آن ته! ذهن من خسته است، خیلی خسته. چقدر دلش هوای تازه می‌خواهد.


پارو می‌زنم میان انبوه ثانیه‌ها



پارو می‌زنم میان انبوه ثانیه‌ها. قایق را می‌برم جلو. سنگین است. کیسه‌ها را رها می‌کنم میان انبوه آب. قایق را می‌برم جلو. جایی در کناره‌ها می نشیند به گِل. دندانهایم تیک تیک به هم می‌خورند و چانه‌ام می‌لرزد پا که می‌گذارم توی آب. نفس نفس می‌زنم تا قایق بیرون بیاید از لجن. قایق را می‌برم جلو. بادبان می‌شوم و ناخدا. سکان بدست منست. پارو می‌زنم میان انبوه ثانیه‌ها. قایق می‌رود جلو در باران، در آفتاب بی‌امان. گاه توفان است و گاه امواج یکنواخت. گاه سنگین است و گاه پرکاه می‌شود قایق شناورم. پارو می‌زنم میان انبوه ثانیه‌ها. قایق را می‌برم جلو.



یک عصر ناقابل


خستگی یک روز مزخرف کاری را رها می‌کنم زیر دوش آب. آب می‌آید و می‌برد بغض‌های فروخورده، دلتنگی‌های گاه و بیگاه، حرف‌های نگفته و دغدغه‌های ریز و درشتم را. با آب یکی می‌شوم و خودم را زیر خرواری از کف قایم می‌کنم تا نبینم، تا نشنوم، تا بو نکنم ... تا حواس پنجگانه بروند مرخصی حتی برای صدمی از ثانیه‌های تراژدی زندگی که نقش کمدینی از انبوه نقش‌هایش بر شانه‌ام است.

آب می‌رود و می‌آید. می‌رود و می‌آید و قطع می‌شود و دیگر نمی‌آید. دلم هّری می‌ریزد پایین. حواس پنجگانه بسرعت تیز می‌شوند. چراغ بالای سرم روشن است. ساکت است بیرون و صدای آژیر نمی‌آید. زیر پایم محکم است و زمین نمی‌لرزد. گوشه‌ای چمباتمه می‌زنم. یخ کرده‌ام. صدایی توی سرم از دور می‌آید، می‌پیچد، می‌کوبد، اوج می‌گیرد و به تلخی از حلقم می‌زند بیرون: « به چه زبانی بگویم که جنگ نمی‌خواهم؟»



لذت و درد


لذت، قیفی است که ذره ذره می‌بخشد. درد هاونی است که کیلو کیلو می‌کوبد و خمیره می‌سازد. درد آبستن لذت است و گاه لذت، درد را می‌زاید. لذت و درد دوقلوی به هم چسبیده‌اند. یک چرخه‌اند. شروع یکی، پایان آن دیگری و پایان دیگری شروع این یکی است. رها که باشم نه در لذت کور می‌شوم و نه در درد، بی‌تاب. رها که باشم، تاب می‌خورم میان لذت و درد!


با دوربینم ها- ژ7

امروزم ...



تکدانه شنبه


شنبه، یکی شنبه، دوتا شنبه، سه‌تا شنبه، چهارتا شنبه، پنج‌تا شنبه و بعدش هیچی‌ شنبه: جمعه. بی شمارش شنبه‌ها. استراحت؟ خالی بودن؟ دور بودن؟ آره دوری از هر چی شنبه است و دغدغه‌هایش. سیالی. و آماده شدن برای شمارش دوبارهٔ شنبه‌ها: یکی شنبه، دوتا شنبه، سه‌تا شنبه و ...

چقدر شنبه که تند می‌آید. چقدر شنبه که تند رفته است. امروز کدام یکی از شنبه‌های زندگی منست؟ شنبه‌ای که دیگر هرگز، هرگز هرگز نمی آید. همین یکبار است. تکدانهٔ تکدانه!


"ج"


"ج" جشن است که شادی می‌آورد. جوجه است که دور و برم جیک جیک می‌کند. جارو است که خانه را می‌روبد برای هر آمدن. جدید می‌شود تا دلم را بیندازد به تالاپ و تولوپ.  "ج" خوبست حتی وقتی جوش می‌شود روی صورتم تا آهسته بگوید دارم بزرگ می‌شوم. "ج" گاهی جاده می‌شود تا مرا به خانه‌ات و تو را به خانه‌ام برساند. "ج" جراحی می‌کند تا غده را درآورد و خوب کند حالی را. جوک می‌شود و غش غش خنده‌ام را از پنجره می‌اندازد بیرون تا همسایه هم بخندد از خنده‌ام در روزگار بی‌خنده‌ای. "ج" جیم می‌زند از هر جا که ناشادش می‌کند. جان دوباره می‌شود هر صبحدم تا حلول کند در من. "ج" را دوست دارم وقتی جیمیل می‌شود تا تو را on کند و کادری باز شود تا در آن بنویسی: سلام، خوبی؟

"ج" را دوست دارم. خیلی زیاد.


برقص!

می‌گویی: «برقص با رقص برگ‌های پاییزی!» می‌ایستم. دست‌هایم را در امتداد تنم می گسترانم. می‌خواهم غرق شوم در رقص پاییزی ولی من که رقصیدن بلد نیستم. تکیه می‌دهم به دیوار. می‌نشینم روی زمین. زندگی‌ام دور تند می‌گیرد جلوی چشم‌هایم. من فرزند انقلابم. فرزند بمب‌ها و جنگ. موشک باران و زلزله و تحریم. و حالا تهدید‌های پی در پی حملهٔ نظامی آقای اوباما. سالهاست که در وضعیت قرمزم و توی پناهگاه نفس می‌کشم. در وضعیت قرمز می‌خوابم، بیدار می‌شوم. بالغ می‌شوم، عاشق می‌شوم. به سوگ می‌نشینم. مادر می‌شوم! در همین وضعیت است که عزیزانم می‌روند و در دنیا پراکنده می‌شوند. می‌روند و دیگر برنمی‌گردند و من می‌مانم و تنهایی. من می‌مانم و وضعیت قرمز که نمی‌خواهد سفید شود. برگ‌های پاییزی می‌رقصند ولی من رقصیدن بلد نیستم!


با دوربینم ها- ژ7






با دوربینم ها- ژ6





یک عاشقانه ی آرام (26)


وقتی که نیستی،

یلدا می‌شود

هر ثانیه‌ ...