ترس
من میترسم. خیلی هم میترسم. دستم عرق میکند. قلبم تند و تندتر میزند. چشمهایم سیاهی میرود و توی دلم رخت میشویند از بس که هول دارم. من میترسم، خیلی هم میترسم ولی، ولی قدم برمیدارم. که ذات انسانیام آفریده شده که قدم بردارد. برود. هرچند آهسته ولی پیوسته میرود، پذیرفته است رفتن را.
تو میترسی. خیلی هم میترسی. دستت عرق میکند. قلبت تند و تندتر هم میزند. شاید چشمهایت سیاهی میرود و از کجا معلوم که توی دلت رخت نمیشویند از بس که هول داری! ولی، ولی قدم برمیداری؟ راستی پذیرفتهای ذات رفتن را؟





کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم