24 ساعت
سرش را به صندلی تکیه میدهد و چشمهایش را میبندد. میپرسم: «خوبین؟» میگوید: «خستهام، خسته، خسته!»
یاد دیروزش میافتم. بشکن میزد و آواز میخواند. میگویم :«دیروز که میخندیدی. شاد بودی. روی پا بند نمیشدی!» میگوید: «24 ساعت گذشته است از دیروز!»
سرم را تکیه میدهم به صندلی. چشمهایم را میبندم. به هزاران هزار 24 ساعتی فکر میکنم که شتابان آمدهاند. که شتابان رفتهاند. که هرگز قصد ندارند تکرار شوند، هرگز.
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم