دوم راهنمایی هستم ...
فصل سوم رمان کوچه نادری
دوم راهنمایی آدم، نه بزرگ مدرسه است و نه کوچک. به خامی کلاس اول نیست، مثل کلاس سومی ها هم همه کاره نیست. کلاس خوبی داریم. بزرگ است و برای همۀ چهل و دو نفرمان جا هست. من ردیف آخر می نشینم. نرگس و نازی هم کنارم هستند. درس ریاضی و هندسۀ آنها عالیست. منهم این درس ها را سر کلاس خوب می فهمم ولی نمی دانم چرا توی برگۀ امتحان نمی توانم جواب ها را بنویسم. بنظرم اثبات تشابه دو مثل مثلث مسخره است اما رابطۀ فیثاغورث را دوست دارم. آقای علیزاده، معلم ریاضی مان با من خوبست. موهایش فرفریست و یک سبیل سیاه کلفت هم دارد. می گوید انتظارش از من بیش از اینی که هست که هستم. گروه بندی مان کرده و هر سرگروه با دو شاگردی که درسشان ضعیف تر است در وقت های اضافه ریاضی کار می کند. منهم سرگروه زری و زهرا هستم ولی یواش یواش پس رفت می کنم. معلم تاریخ و اجتماعی مان آدم جالبیست. آقای اسدی، شیرازیست و لحجۀ قشنگی دارد. خوب درس می دهد و همیشه هم درس می پرسد. سر کلاسش دلم تالاپ تالاپ می کند که اگر صدایم کرد یکوقت هول نکنم و همه چیز یادم برود. اصلا نمی خندد و گاهی اگر گوشۀ لبش یک لبخند یواشکی خانه کند همه کلی ذوق می کنند. معلم علوم مان تازه وضع حمل کرده و گاهی روی روپوشش از شیر سینه اش خیس می شود. آنوقت سرخ می شود و سریع با دستمال آنرا پاک می کند. یک جوری درس می دهد که من یک کلمه هم نمی فهمم. ایکاش می رفت خانه شان و به بچه اش شیر می داد تا یک معلم دیگر که خوب علوم را فهمیده باشد معلم مان می شد. خانم سپهری، معلم زبان مان قصه اش با همۀ معلم های زندگی ام فرق می کند. من که از معلم زبان کلاس اول هیچی یاد نگرفته ام حتی همۀ حروف الفبا را هم نمی شناسم و معلوم نشد چطوری خرداد ماه نمرۀ قبولی گرفتم، انگار کم کم از زبان انگلیسی یک چیزهای می فهمم. خانم سپهری بسیار سختگیر و جدیست. موهای قهوه ای روشنش فرهای درشتی دارد. گاهی می آید و ته کلاس می نشیند. معنی هر کلمه را که می پرسد باید به انگلیسی جوابش را بدهیم. اجازه نداریم در کلاس فارسی حرف بزنیم. اگر برای آب خوردن و دست شویی هم می خواهیم برویم اجازه مان را باید به انگلیسی بگیریم. زنگ دیکته نصف از بچه ها روی سکوی حیاط بی سر و صدا باید بنشینند تا نصفۀ دیگر که هر کدام روی یک نیمکت به تنهایی نشسته است تا بغل دستی نداشته باشد که خدای ناکرده چشمش به دفتر او بیفتد، در کلاس دیکته بنویسند. دیکتۀ سری اول که تمام می شود بچه ها آرام بیرون می آیند تا سری دوم به کلاس بروند. وقتی در سری دوم هستم همینطور توی دلم رخت می شورند تا نوبتم بشود. مثل وقتیست که توی صف آمپول منتظرم تا نوبتم بشود. اگر هم سری اول باشم باز نگرانم چون فکر می کنم سری دومی ها وقت دارند تا یکبار دیگر درس ها را مرور کنند. خانم سپهری زبان را به من می آموزد و من کم کم به انگلیسی فکر می کند. معلم ادبیات مان، قد بلند و لاغر است. دامن های قشنگی می پوشد و موهای بلند صافش را روی شانه ها می ریزد. مثل قو را می رود. آرام و گرم حرف می زند. مرا در ردیف اول می نشاند و می گوید سر ِ کلاس من تو همیشه اینجا بنشین. توی چشم هایم نگاه می کند و می گوید تو با بقیۀ بچه های این کلاس فرق داری. تو یک روزی یک چیزی می شوی! اولین بار است که یک معلم اینطوری با من حرف می زند. نمی دانم چرا اینرا می گوید و قرار است آینده چه بشوم که دیگران نمی شوند ولی روزهای بعد وقتی نوبت کلاسش می شود یک چیزی توی دلم تالاپ تولوپ می کند.
معلم حرفه و فن مان مرد خنده روئیست و برق را خوب درس می دهد. وقتی قرار می شود جعبه تقسیم را با لامپ چهل واتی که روشن و خاموش می شود روی تخته چوبی درست کنیم و به عنوان کار عملی به کلاس بیاوریم کلی ذوق زده می شوم. درس های او را خوب می فهمم. برعکس سر کلاس آشپزی جان می کَنَم تا زنگ بخورد. وقتی قرار است به زیرزمین مدرسه برویم و غذا بپزیم از خودم و زندگی سیر می شوم. مدرسه است دیگر. همه اش که نمی شود از منحنی مختصات ، الکترولیز نمک طعام و جغرافیای جهان را خواند. بعضی روزها با بچه ها زنگ ناهار توی کلاس جمع می شویم و از آرزوهایمان می گوییم. روشنک هیکل درشتی دارد. بچۀ آخر خانه شان است و خواهر هایش آمریکا درس می خوانند. خیلی مهربان است. حرفهایش به دلم می نشیند. مثلامی گوید پسرها چه حقی دارند که توی خیابان به دخترها متلک بگویند. یا بین زن و مرد هیچ تفاوتی وجود ندارد و دخترها و پسرها با هم فرقی ندارند. توی این جلسات از مشکلاتمان هم می گوییم و به هم قول می دهیم که دختران مؤمنی باشیم و نگذاریم کسی ار راه مستقیم منحرفمان کند. چقدر خوبست که دوستانم اینقدر فهمیده هستند و چقدر خوبست که دوم راهنمایی هستم.
(ادامه دارد)
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم