دوم راهنمایی هستم ...

فصل سوم رمان کوچه نادری

دوم راهنمایی آدم، نه بزرگ مدرسه است و نه کوچک. به خامی کلاس اول نیست، مثل کلاس سومی ها هم همه کاره نیست. کلاس خوبی داریم. بزرگ است و برای همۀ چهل و دو نفرمان جا هست. من ردیف آخر می نشینم. نرگس و نازی هم کنارم هستند. درس ریاضی و هندسۀ آنها عالیست. منهم این درس ها را سر کلاس خوب می فهمم ولی نمی دانم چرا توی برگۀ امتحان نمی توانم جواب ها را بنویسم. بنظرم اثبات تشابه دو مثل مثلث مسخره است اما رابطۀ فیثاغورث را دوست دارم. آقای علیزاده، معلم ریاضی مان با من خوبست. موهایش فرفریست و یک سبیل سیاه کلفت هم دارد. می گوید انتظارش از من بیش از اینی که هست که هستم. گروه بندی مان کرده و هر سرگروه با دو شاگردی که درسشان ضعیف تر است در وقت های اضافه ریاضی کار می کند. منهم سرگروه زری و زهرا هستم ولی یواش یواش پس رفت می کنم. معلم تاریخ و اجتماعی مان آدم جالبیست. آقای اسدی، شیرازیست و لحجۀ قشنگی دارد. خوب درس می دهد و همیشه هم درس می پرسد. سر کلاسش دلم تالاپ تالاپ می کند که اگر صدایم کرد یکوقت هول نکنم و همه چیز یادم برود. اصلا نمی خندد و گاهی اگر گوشۀ لبش یک لبخند یواشکی خانه کند همه کلی ذوق می کنند. معلم علوم مان تازه وضع حمل کرده و گاهی روی روپوشش از شیر سینه اش خیس می شود. آنوقت سرخ می شود و سریع با دستمال آنرا پاک می کند. یک جوری درس می دهد که من یک کلمه هم نمی فهمم. ایکاش می رفت خانه شان و به بچه اش شیر می داد تا یک معلم دیگر که خوب علوم را فهمیده باشد معلم مان می شد. خانم سپهری، معلم زبان مان قصه اش با همۀ معلم های زندگی ام فرق می کند. من که از معلم زبان کلاس اول هیچی یاد نگرفته ام حتی همۀ حروف الفبا را هم نمی شناسم و معلوم نشد چطوری خرداد ماه نمرۀ قبولی گرفتم، انگار کم کم از زبان انگلیسی یک چیزهای می فهمم. خانم سپهری بسیار سختگیر و جدیست. موهای قهوه ای روشنش فرهای درشتی دارد. گاهی می آید و ته کلاس می نشیند. معنی هر کلمه را که می پرسد باید به انگلیسی جوابش را بدهیم. اجازه نداریم در کلاس فارسی حرف بزنیم. اگر برای آب خوردن و دست شویی هم می خواهیم برویم اجازه مان را باید به انگلیسی بگیریم. زنگ دیکته نصف از بچه ها روی سکوی حیاط بی سر و صدا باید بنشینند تا نصفۀ دیگر که هر کدام روی یک نیمکت به تنهایی نشسته است تا بغل دستی نداشته باشد که خدای ناکرده چشمش به دفتر او بیفتد، در کلاس دیکته بنویسند. دیکتۀ سری اول که تمام می شود بچه ها آرام بیرون می آیند تا سری دوم به کلاس بروند. وقتی در سری دوم هستم همینطور توی دلم رخت می شورند تا نوبتم بشود. مثل وقتیست که توی صف آمپول منتظرم تا نوبتم بشود. اگر هم سری اول باشم باز نگرانم چون فکر می کنم سری دومی ها وقت دارند تا یکبار دیگر درس ها را مرور کنند. خانم سپهری زبان را به من می آموزد و من کم کم به انگلیسی فکر می کند. معلم ادبیات مان، قد بلند و لاغر است. دامن های قشنگی می پوشد و موهای بلند صافش را روی شانه ها می ریزد. مثل قو را می رود. آرام و گرم حرف می زند. مرا در ردیف اول می نشاند و می گوید سر ِ کلاس من تو همیشه اینجا بنشین. توی چشم هایم نگاه می کند و می گوید تو با بقیۀ بچه های این کلاس فرق داری. تو یک روزی یک چیزی می شوی! اولین بار است که یک معلم اینطوری با من حرف می زند. نمی دانم چرا اینرا می گوید و قرار است آینده چه بشوم که دیگران نمی شوند ولی روزهای بعد وقتی نوبت کلاسش می شود یک چیزی توی دلم تالاپ تولوپ می کند.

معلم حرفه و فن مان مرد خنده روئیست و برق را خوب درس می دهد. وقتی قرار می شود جعبه تقسیم را با لامپ چهل واتی که روشن و خاموش می شود روی تخته چوبی درست کنیم و به عنوان کار عملی به کلاس بیاوریم کلی ذوق زده می شوم. درس های او را خوب می فهمم. برعکس سر کلاس آشپزی جان می کَنَم تا زنگ بخورد. وقتی قرار است به زیرزمین مدرسه برویم و غذا بپزیم از خودم و زندگی سیر می شوم. مدرسه است دیگر. همه اش که نمی شود از منحنی مختصات ، الکترولیز نمک طعام و جغرافیای جهان را خواند. بعضی روزها با بچه ها زنگ ناهار توی کلاس جمع می شویم و از آرزوهایمان می گوییم. روشنک هیکل درشتی دارد. بچۀ آخر خانه شان است و خواهر هایش آمریکا درس می خوانند. خیلی مهربان است. حرفهایش به دلم می نشیند. مثلامی گوید پسرها چه حقی دارند که توی خیابان به دخترها متلک بگویند. یا بین زن و مرد هیچ تفاوتی وجود ندارد و دخترها و پسرها با هم فرقی ندارند. توی این جلسات از مشکلاتمان هم می گوییم و به هم قول می دهیم که دختران مؤمنی باشیم و نگذاریم کسی ار راه مستقیم منحرفمان کند. چقدر خوبست که دوستانم اینقدر فهمیده هستند و چقدر خوبست که دوم راهنمایی هستم.

(ادامه دارد)

ادامۀ خداحافظی

فصل سوم کوچه نادری

نادری ها یواش یواش پراکنده می شوند. حالا سیف الله خان، رحمت الله خان و فاطمه خانم از کوچه نادری رفته اند. همسایه های جدیدی آمده اند. غمگین ترین روز وقتیست که فروغ خانم یار و خواهر مادر جان در دروازه دولت خانه می خرد و از کوچه مان می رود. می ترسم گلویم از غصه بترکد. جای آبجی منیر و ملیح بدجوری خالیست. از جلوی در خانۀ فروغ خانم که رد می شوم یکهویی چشمهایم تر می شود. تمامی کودکی ام با کارهای خوشمزۀ فروغ خانم پُر است. حالا فقط بابابزرگه در این خانه است. آقای پاکی همسایۀ جدیدیست که با ما یک خانه فاصله دارد. آقای پاکی چهار بار ازدواج کرده است و حالا با صدیق خانم یعنی چهارمین زنش زندگی می کند. از همسر اولش احمد، از همسر دوم صدیقه و عطا و از صدیق خانم هم فاطی را دارد. صدیقه پاکی که تا کلاس پنجم درس خوانده و هم سن منست در خانه برای صدیق خانم قالی می بافد. این دو با هم خیلی نمی سازند. آقای پاکی اجازه نمی دهد صدیقه از خانه بیرون بیاید. او فقط اجازه دارد با خانوادۀ ما حرف بزند. مواقعی که آقای پاکی و صدیق خانم و فاطی بیرون می روند، در را روی صدیقه قفل می کنند. این وقت ها او توی تراس طبقه دوم می آید و با من درد دل می کند. دلم خیلی برایش می سوزد. صدیقه خوشگل نیست. صورتش مثل یک عقاب خشمگین است. کارهای خانه را می کند. مواظب فاطی است. یکبار وقتی دم در خانه با هم حرف می زنیم، دلم یک جوری می شود. به خانه برمی گردم و به دستشویی می رود. لباس زیرم خونی شده است. وحشت می کنم. رنگ و رویم می پرد. چشم هایم سیاهی می رود. دیده بودم مادرم گاهی توی لباس زیرش پنبه می گذارد و بعد پنبه ها خونی می شوند. خودش این روزها می گفت ر ِگل شده است و همۀ خانم ها این طور می شوند. می ترسم. خیلی زیاد می ترسم. صبرمی کنم یک روز بگذرد، دو روز بگذرد ولی خیر، همچنان خون می آید و من با پنبه آنرا تمیز می کنم. درست مثل روهایی که گلویم پُر چرک است ساکت می شوم. کتاب رساله را برمی دارم و می خوانم. بله. این نشانۀ زنانگی منست. من جدی جدی بزرگ شده ام. به حمام می روم و زار زار گریه می کنم. دلم می خواهد جلوی این اتفاق را بگیرم. یواشکی زیر لب مادر جان را صدا می زنم. دلم می خواهد توی بغلش بروم ولی خجالت می کشم. دلم می خواهد زودتر بمیرم که کسی نفهمد چه اتفاقی برایم افتاده است. ناگهان خودم را تنهای تنها می بینم. حالا چطور توی صورت بابا نگاه کنم؟ احساس می کنم توی یک جزیره افتاده ام تک و تنها. هر چقدر هم می خواهم داد بکشم صدایم در نمی آید. انگار خفه شده ام. رویم نمی شود به چشم های مادر جان نگاه کنم. دلم مادرم را می خواهد ولی احساس می کنم از او دور شده ام. خیلی خیلی دور.

(ادامه دارد)

خداحافظی

فصل سوم کوچه نادری

روز آخر امتحانات همۀ بچه های کلاس همدیگر را بغل می کنند. کلی گریه می کنیم. معلوم است که می خواهد دلمان در این تعطیلات تابستانی برای هم تنگ شود. طبقۀ دوم خانه برای ما سه خواهر است. هر کداممان یک اتاق داریم. کوچکترین و دنج ترین اطاق برای منست. حالا که دیگر از مدرسه و درس خبری نیست، اتاقم را خانه تکانی می کنم. وقتی برق تمیزی در اتاق چشمک می زند، لبخند روی لبم پهن می شود. خانوادۀ ما که اهل سفر و گشت و گذار نیست، قربان کتابخانه کانون پرورش فکری بروم که اگر نبود تا دوباره مهر ماه برسد و مدرسه ها باز شود، دق می کردم. کتابخانه از خانۀ ما خیلی دور است. پیاده به کتابخانه می روم. توی کتابخانه که هستم زندگی شکل دیگری می شود. یک عالمه دوست توی کتابها دارم. مستقیم به طرف قفسه هایی می روم که انگار برای من ساخته شده اند. کتاب جدید را انتخاب می کنم. روی صندلی کوچک چوبی می نشینم و خیلی زود در کتاب گم می شوم. یک وقتی یادم می آید که باید به خانه برگردم. هر هفته دو کتاب می توانم امانت بگیرم. خانم کتابدار که بلوز و دامن های قشنگش خیلی به او می آید، کارت عضویتم را می گیرد و با مُهر دسته بلند فلزی اش تاریخ می زند که کی باید کتاب را برگردانم و ورقۀ امانت کتاب را هم از صفحۀ آخر در می آورد. فاتحانه مسیر پُر دارو درخت را برمی گردم. گاهی حس کریستف کلمبی زیر پوستم گزگز می کند. به قصد اکتشاف وارد کوچه پس کوچه های تازه می شوم. کوچه ها خوبند ولی گاهی وقتی کوچه ای طولانی را می روم آخرش می بینم که بن بست است و مجبور می شوم همۀ راه رفته را برگردم. برگشتنش یک طرف و هوای گرم و موهایم که زیر چادر خیس عرق می شوند از طرف دیگر کلافه ام می کنند که چرا همینطوری سرم را زیر انداخته ام و تا ته این بن بست آمده ام. گاهی هم کوچه ها خیلی قشنگند. جوی پُر آب آواز خوانان کنار درخت های بلند با تنه های قطور خودش یک تابلوی نقاشی می شود و من توی سرم برایشان کلی آسمان و ریسمان می بافم.

دارم کتابهای دافنه دوموریه را می خوانم. بعد رابینسون کروزوئه و بعد زندگی مارتین لوترکینگ. از خواندن زندگی انسانها کیف می کنم. خودم را جای آنها می گذارم. به پاتریس لومومبا حق می دهم که برای آزادی سیاهان می جنگد. وقتی فلورانس نایتینگل جان بیماران را نجات می دهد به نظرم لقب بانوی چراغ بدست واقعا برازنده اش است. شاید اگر جای مارتین لوتر کینگ بودم پروتستان می شدم. وقتی خانم دانورس انگشتهایش را توی بازوی مادام دووینتر کتاب ربه کا فرو می کند و مادام از ترس می لرزد، دلم می خواه یک سیلی توی گوش خانم دانورس بکوبم تا دست از سر این مادام بدبخت بی دست و پا بردارد و بگذارد زندگی اش را بکند. آن جاهایی که جودی آبوت برای بابالنگ درازش نامه می فرستد، خودم آن نامه می شوم و بی صبرانه می خواهم توی دستهای بابا بنشینم و ببینم بابا چه جوابی برای جودی می فرستد. آخرهای تابستان می شود. دفتر و کتابهای دوم راهنمایی را می خرم و جلد می کنم. ورق های همۀ دفترها را با خودکار قرمز خط کشی می کنم. حالا هر ورق برای خودش یک کادر قشنگ دارد. برای بعضی هایشان دو خط قرمز یا سبز یا سبز و قرمز می کشم. اسمم را روی شان می نویسم و منتظر می شوم تا مهرماه بیاید.

(ادامه دارد)

روز امتحان

فصل سوم رمان کوچه نادری

اصلا معلوم نیست مهر و آبان چطوری شروع شد و کی بهمن و اسفند رسید. نوروز هم آمد و رفت و خرداد سلانه سلانه خودش را در خانه و مدرسۀ ما انداخت. خرداد فصل امتحان های ماست. برنامه های امتحانی را می دهند و می گویند به خانه هایتان بروید و از روز شنبه فقط ساعت هشت تا ده صبح، طبق برنامه، برای امتحان به مدرسه برویم. جالب است با ما مثل آدم بزرگها رفتار می کنند. برنامه را با پونز روی دیوار، بالای کتابهایم می چسبانم. صبح شنبه وقتی وارد مدرسه می شوم، خوف می کنم. انگار مدرسه عوض شده است. راه را که اشتباه نیامده ام ولی چرا اینجا مثل همان مدرسۀ فرزانۀ خودمان نیست؟ تمام حیاط را با پارچۀ سفید ضخیمی چادر برزنتیانده اند. قبلا چادر برزنتی را در عروسی حسن پسر زهرا بیگم دیده بودم. فکر می کردم که چادر برزنتی فقط مال حیاط عروسیست تا مهمان ها شب در آن بخوابند و صبح روز بعد صبحانه را با عروس و داماد بخورند. اما حالا در حیاط مدرسه دیگر آسمان و نور خورشید پیدا نیست. چند جا تیرهای چوبی بزرگی گذاشته اند تا چادر برزنتی را نگه دارد. چندین ردیف صندلی دسته دار با فاصلۀ زیاد گذاشته اند. ما که چهار تا کلاس اول هستیم، باید روی این صندلی ها بنشینیم و امتحان بدهیم. سوال ها مشترک است و معلم همۀ کلاس ها با هم آنها را نوشته اند. پهلو دستی من از یک کلاس دیگر است و او را نمی شناسم. روی شماره ام می نشینم. دستهایم عرق کرده و دلم مثل سیر و سرکه می جوشد. از بس صدای قلبم بلند است یک کلمه از حرفهای خانم مدیر را نمی شنوم. برگه ها را سمت راست صندلی روی زمین می گذارند و بالاخره صدایی از بلندگو می گوید که برگه ها را بردارید. برگه را برمی دارم. یک سری خط های سیاه روی کاغذ سفید می بینم ولی نمی توانم بخوانمشان. درست مثل نامه ایست که آدم فضایی ها به میترا داده بودند. روی پیشانی ام عرق نشسته و سرم گیج می رود. یکوقت نمی فهمم چطوری به دستشویی رسیده ام و دارم استفراغ می کنم. یکی از مراقبین کنارم است. می ترسم ساعت ده بشود و وقت از دستم برود. ده تا دوازده نوبت کلاس دومی هاست که امتحان بدهند. یک جوری خودم را به صندلی می رسانم. نوشته های روی کاغذ را می خوانم و جوابهایی می نویسم. تنم یخ یخ است. برگه ها را از ما می گیرند. توی راه برگشت پاهایم کِش می آیند. ایکاش می گذاشتند توی حیاط مدرسه، آسمان و خورشید مثل همیشه لبخند بزنند. آنوقت دلم گرم می شد و چشم هایم نوشته ها را سر جای شان پیدا می کرد. ایکاش امتحان را در همان کلاس های خودمان که حالا درشان را قفل کرده بودند، می گرفتند. ایکاش بغل دستی ام یکی از بچه های کلاسمان بود که وقتی چشممان به هم می افتاد دلم قوت می گرفت. دیگر چادر برزنتی را دوست ندارم چه روی حیاط مدرسه باشد و چه حیاط عروسی.

(ادامه دارد)

روزه داری

فصل سوم رمان کوچه نادری

اولین ماه رمضانیست که در مدرسۀ راهنمایی هستم. از کلاس سوم دبستان تا حالا همۀ روزه هایم را گرفته ام. روزه داری در خانوادۀ ما پیر و جوان نمی شناسد. یک امر واجب است و همه روزه می گیرند. وقتی مادرم با افتخار به فامیل می گوید که ما هیچکدام روزۀ قرضی نداریم حتی بچه هایم، من به خود می بالم. هم برای اینکه خدا از دستم راضیست و هم برای اینکه دل مادرم را شاد می کنم. روزه گرفتن سخت است، خیلی سخت. ساعت چهار صبح بیدار می شوم و در خواب و بیداری سحری می خورم، نمازم را که خواندم بلافاصله می خوابم تا ساعت شش و نیم صبح شود و برای رفتن به مدرسه خودم را آماده کنم. درست است که توی حیاط مدرسه بدو بدو می کنم اما توی این ماه انگار یکهویی فیتیله ام را پایین می کشند. ته دلم ضعف می رود. هی خوابم می آید. بعضی وقت ها درس ها را نمی فهمم و دلم می خواهم زودتر ربنا را بخوانند، اذان را بگویند و وقت افطار برسد. امسال قانونی دست کرده اند که توی مدرسه به ما تغذیۀ رایگان بدهند. شیر و کیک، کلوچه، پرتقال لبنانی، موز چیکیتا، بستنی کیم، کانادادرای و ... را ساعت ده صبح می دهند.  وقتی نوبت تغذیه می رسد خیلی جلوی خودم را می گیرم که وسوسه نشوم. بستنی ام را در یخچال بابا اسماعیلی می گذارم. عصر که می شود دوان دوان به خانه می روم که یک وقت بستنی ام آب نشود. عاشق بستنی ام. وقتی بوی عطر کاکائوی بستنی کیم در دماغم می پیچد، انگار کنار جوی های باغ بهشت نشسته ام. بستنی توی یخچال منتظر افطار می ماند و من مشق هایم را می نویسم. گاهی هم کنارشان خوابم می برد. موقع افطار بیدار می شوم. سفره های افطار خیلی قشنگند. مثل روز اول نوروز می ماند. تویش پُر از خوراکی های خوشمزه است. خرما، زولبیا و بامیه، پلو و خورش، هندوانه و بقیه شان حسابی دلبری می کنند. قاشق ما سه تا خواهر، پُر از غذاست و هنوز الله اکبر سومی تمام نشده، لقمۀ اول را می جویم. امان از روزهایی که تغذیۀ مدرسه کانادادرای است. گروه خونی کانادادرای و من کاملا مثل هم است. ما کوکاکولا و پپسی نمی خوریم چون مادر جان می گوید حرام است ولی خوردن کانادادرای اشکال ندارد. من وقتی کانادادرای می خورم همۀ سلول های بدنم دان دان می شود. آنوقت کیف می کنم و شاد می شوم. افطار که می شود اول بستنی ام را می خورم و یا شیشۀ نوشابه را برمی دارم و قُرقُر سر می کشم. شکمم که خالیست بیشتر دان دان می شود و کیف من هم بیشتر می شود. مادر جان از دستم حرص می خورد و می گوید آخرش زخم معده می گیری! من نمی دانم زخم معده چیست ولی می دانم کانادادرای و بستنی کیم آنقدر عزیز و قابل احترامند که اول همه باید خدمت آنها برسم. روزه اینجوری قشنگ تر می شود.

(ادامه دارد)

آدم فضائی ها

فصل سوم رمان کوچه نادری

میترا صورتش سفید و موهایش بور است. قدش کوتاه است و نیمکت اول می نشیند. مثل پری و من توی مدرسه روسری سرش می کند. دو تا خواهر دیگر هم دارد که با پدر و مادرش زندگی می کنند. میترا با مادربزرگ و پدر بزرگش زندگی می کند و جمعه ها پدر و مادرش را می بیند. میترا می گوید این رسم خانوادۀ ماست که اولین نوه با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی کند. میترا دختر ساکت و درس خوانیست. گاهی با پری پچ پچ می کنند. یکبار توی راه خانه دلم را به دریا می زنم و می پرسم چطوری با میترا دوست هستی؟ او یک جورهاییست. پری لبخند می زند و چیزی نمی گوید. کیف مهندسی تازه مد شده است. کیف میترا، مهندسیست. یک روز زنگ خانه را که می زنند او هم با ما می آید. حرف های عجیب و غریبی می زند. می گوید با آدم هایی از کُرۀ دیگر ارتباط دارد. شب ها وقتی ماه در آسمان می آید یکی از آدم های فضائی توی حیاط خانه شان منتظرش است و به او دستورهایی می دهد. آنها خط و زبان مخصوصی دارند. هر بار روی کُرۀ زمین کسی را انتخاب می کنند تا رابط آنها شود. گاهی هم نامه هایی به او می دهند. میترا می گوید که حق ندارد از آدمهای فضایی حرف بزند. اگر از آنها چیزی به دیگران بگوید، سردردهای عجیبی به او می دهند. ناگهان می ایستد. کیف مهندسی را بین دو پایش می گذارد. سرش را می گیرد و زیر لب می گوید:"فهمیدند که راز را به تو گفتم. دوباره سردردم دادند". من دست و پایم را گُم می کنم و به میترا می گویم مطمئن باشد که به کسی رازش را نخواهم گفت اما دلم می خواهد دست خط آدم های فضایی را ببینم. میترا قول می دهد که دست خط را بیاورد و چون به در ِ خانه شان رسیده ایم از هم جدا می شویم. تمام عصر و شب به آدم فضایی ها فکر می کنم. میترا، ارتباطش با سیاره ای دیگر، دست خط، انتخابهای بعدی آدم فضایی ها توی سرم راه می روند. چند روز می گذرد و میترا حرفی نمی زند. می ترسم از او چیزی بپرسم و سردرد بگیرد ولی با چشم هایم دنبالش هستم. یک روز مرا گوشۀ حیاط می برد. کاغذ چهارگوش کوچکی را درمی آورد. روی کاغذ خطوطی مثل میخ های عمودی و افقی هست. با احتیاط می گوید که این یکی از نامه های آدم فضایی هاست. می گوید که این دست خط را می فهمد و با همین دست خط باید جواب آنها را بنویسد. از او می خواهم بگوید که روی کاغذ چه نوشته اند. کاغذ را به چشمهایش کمی نزدیک می کند. تا می خواهد آنرا بخواند، سرش را می گیرد. دوباره دستپاچه می شوم. می گوید دارند سردردش می دهند. دستش را می گیرم و می گویم نامه را ول کند. مهم این است که او حالش خوب باشد.

یک روز توی راه برگشت میترا باز هم از آدم های فضایی می گوید. دلم می خواهد آنها را ببینم. میترا سفارش می کند که دست از این خواسته بردارم. من اصرار می کنم. او هم می گوید شب وقتی ماه وسط آسمان می آید، اگر هوا ابری نباشد، سفینه شان را می توانم ببینم. آنوقت آنها خودشان به سراغم می آیند. شب، مدتها به آسمان نگاه می کنم ولی سفینه را نمی بینم. هوا سرد است و می ترسم گلویم دوباره چرکی شود. تا آخر هفته و هفتۀ بعد هم به آسمان زُل می زنم ولی از آدم فضایی ها خبری نیست. به نظرم آدم فضایی ها به سراغ یک نفر دیگر رفته اند. شاید مرا نمی بینند. شاید هم به دردشان نمی خورم. میترا باز هم از ارتباطش با آدم فضایی ها می گوید ولی دیگر سردرد نمی گیرد. یواش یواش آدم فضایی ها کمتر به سراغش می آیند و نامه هایشان کم و کمتر می شود. حالا دیگر هر روز پری و میترا و من زنگ خانه را که می زنند با هم به اکتشاف می رویم. میترا و من با هم دوست شده ایم.

(ادامه دارد)

دوستان

فصل سوم رمان کوچه نادری

یواش یواش توی کلاس دوستهایی پیدا می کنم. با پری و سیمین که ردیف اول می نشینند و مریم که جایش وسط است قرار می گذاریم توی راه مدرسه با هم باشیم. پری چشم های قشنگی دارد. آهسته حرف می زند و مثل من از در و دیوار بالا نمی رود. سیمین هم که فامیل شان است مثل او ساکت است ولی گاهی زنگ تفریح ها شیطنت می کند. پری چند خواهر و یک برادر دارد. خانه شان وسط راهمان است. یک حیاط بزرگ با دو ستون بلند، چند تا باغچه و درخت خرمالو و یک حوض دارد. توالت شان هم توی حیاط است. مادرش توی باغچه ریحون، جعفری، تره و نعنا می کارد. از مادر پری می ترسم چون زود عصبانی می شود. توی خانۀ آنها پُر از بچه است. بچه های خواهرهای بزرگش هم آنجا هستند. وقتی وارد خانه شان می شوم از اتاق و راهرو و صندوق خانه بچه بیرون می آید. من اگر توی این خانه زندگی کنم سرسام می گیرم. خانۀ ساکت خودمان را بیشتر دوست دارم. روزها با پری و مریم دنبال راههای جدید می گردیم. کوچه ها را اکتشاف می کنیم. گاهی سرظهر وقتی از خانه ها بوی عطر غذا بلند است، زنگ این در و آن در را می زنیم و فرار می کنیم. غش غش هم می خندیم. دوی من خوبست و می توانم زود خودم را مخفی کنم. اگر کسی در خانه اش را زود باز کند، ممکن است مریم را بگیرد. مریم دختر آخر خانواده است. دو تا برادرش در انگلیس زندگی می کنند. تابستان ها خودش هم به انگلیس می رود. خیلی شُل و خونسرد است. هر چقدر من راه رفتن و دویدن را دوست دارم، مریم می خواهد یک گوشه ولو شود. اینرا از حرف زدنش هم می شود فهمید. آنقدر شُل حرف می زند که گاهی حوصله ام سر می رود و وسط حرفش می پرم و آخر ماجرا را از او می پرسم. پری درسش خیلی خوبست. علوم را زود می فهمد. توی خانه درس هم می خواند. ایکاش من هم در خانه درس می خواندم ولی مدل درس خواندن در خانه را بلد نیستم. همین که سر کلاس می فهمم بَسَم است. حالا دیگر در فرزانه تنها نیستم. دوستانی دارم که زنگهای تفریح و راه طولانی خانه را با هم هستیم. دوستانی که به آنها فکر می کنم.

(ادامه دارد)

از خانۀ ما تا مکه

فصل سوم رمان کوچه نادری

همین تابستان بود که مادرم یک ماشین بافتنی آبی رنگ خرید و توی هال طبقه دوم گذاشت. گاهی با این ماشین برایمان بلوز، ژاکت یا روسری می بافد. بقیۀ اوقات را مدرسه است یا خیاطی می کند. به قول خودش کارهای خانه هم که تمامی ندارد. عصر یک روز آذر ماهیست. توی اتاق صدای پچ پچ مادر با بابا کنجکاوم می کند. گوشهایم را تیز می کنم تا سر از کارشان درآورم. باورم نمی شود مادر جان می خواهد به مکه برود. می دانم مکه خیلی خیلی از ما دور است. مادر عزم جزم کرده که برود و دارد کارهایش را می کند. لباس های سفیدی می دوزد که به آن اِحرام می گویند. آنجا باید طی مراسمی این لباس مخصوص را بپوشند. مادر با هواپیما می رود و می آید و یکماه در مکه می ماند. یکماه! یک ماه خیلی زیاد است. به خودم قول می دهم که گریه نکنم و خانم باشم تا مادر برگردد. بابا پیش ما می ماند و این خودش نعمتیست. مادر می گوید برای اینکه بفهمم او کی برمی گردد می توانم هر روز روی پایۀ میز بافتنی اش یک خط بکشم و کنارش تاریخ همان روز را بنویسم. وقتی خط سی ام را کشیدم به همان روزی می رسم که او به خانه برمی گردد. مادر جان می رود. روز اول به محض اینکه چشمم به میز بافتنی می افتد، دلم بد جوری برایش تنگ می شود و زار زار گریه می کنم. خط اول را می کشم و تاریخ می زنم. فکر می کنم تا این یک خط، سی خط شود هزار سال طول می کشد. موهایم سفید می شوند، پیر می شوم و شاید هم بمیرم. می دوم و خودم را در بغل بابا می اندازم و دوباره زار می زنم. هق هق کنان به بابا می گویم کاش مادر بیاید. بابا هم زار زار گریه می کند و می گوید ایکاش نگذاشته بودم برود. بلوز مادر را برمی دارد و بو می کند و بلند بلند گریه می کند. اشکهایم را پاک می کنم. به بابا نگاه می کنم. نوازشش می کنم و می گویم قربانت بروم غصه نخور، مادر زودی می آید. دلداری اش می دهم. دیگر باید مواظب باشم جلوی او گریه نکنم. تازه مواظب خواهر کوچکم هم باید باشم آخر او هم دلش تند تند برای مادر جان تنگ می شود. خدا را شکر که خواهر بزرگم سرش به فیزیک و گیاهی و جانوری گرم است و وقت نمی کند گریه کند. او می خواهد حتما پزشک شود و برای همین مو به موی  را از درس هایش را حفظ است.

روزها خیلی کُند می گذرند. بچه های کلاس می دانند که مادر به زیارت خانۀ خدا رفته است. مادر بغل دستی ام هم مکه است و ما گاهی یواشی با هم اشک می ریزیم. یک روز سی تا خط روی پایۀ میز پُر می شود ولی مادر نمی آید. بابا لباس های مادر را با چوب لباسی به این طرف و آن طرف اتاق آویزان کرده است. خواهرک همه اش می پرسد چند تا خط دیگر باید بکشی تا مادر جان برسد؟ دیگر تحمل ندارم. توی نماز از خدا می خواهم که سفر مادر بس شود. که مادر بیاید. که بابا این لباس ها را از در و دیوار جمع کند و اینقدر گریه نکند. که روزی صدبار خط های پایه میز بافتنی را نشمارم. عصر می شود. دوان دوان به خانه می آیم. در خانه باز است. چه بوی خوبی از خانه می آید. بابا می خندد. مادرم، مادر قشنگم آمده است. توی بغلش ولو می شوم. می بوسمش. انگشتها،صورت، دست، پا، مو. دلم می خواهد به اندازۀ خطهای روی میز ببوسمش. خانه چقدر شاد شده است. از حالا تا روزها و هفته ها و ماهها قصۀ سفر به مکه، مدینه و جدۀ مادر را می شنوم. هر کس به دیدنش می آید، یک دور قصه را برایش تعریف می کند. قصه اش را حفظم و اگر قسمتی را یادش برود ، بلافاصله به یادش می
آورم. هر بار به لب هایش زُل می زنم و عشق می کنم که مادرم به سفر رفته است، که اینقدر چیزهای جالب دیده است، که اینقدر می فهمد، که با دست و پاست، که آمده است و حالا در خانه پیش ماست. مادر برایم یک مرغ تُپُل کوکی آورده است. کالسکه ای به جلوی شکمش وصل است و تویش یک جوجه نشسته است. مرغ راه می رود، قدقد می کند و تخم می گذارد. سرش قرمز و بدنش سفید است. قدقد که می کند دلم شاد می شود. از ته دل می خندم. این مرغ چقدر شبیه خود ِ مادر است. مادر که همیشه مواظب ماست و دوستمان دارد. مادر که شاد است و می خندد و از راه خیلی خیلی دور برایم مرغ می آورد. مرغی که آواز می خواند و جوجه اش را با خود این طرف و آن طرف می برد. مرغی که تخم می کند.

(ادامه دارد)

فرزانه

فصل سوم رمان کوچه نادری

هیچکدام از بچه های دبستان نمونه در این مدرسه نیستند. کاملا غریبه ام. معلم ها تند تند می آیند. درس می دهند و درس می پرسند. می خواهند که ما خیلی درسخوان باشیم. گروه بندی مان می کنند. هر دو بچه ضعیف با یک بچۀ قوی در یک گروهند. قوی ها به آنها که درسشان ضعیف تر است درس می دهند تا به سطح کلاس برسند. از خانه تا مدرسه سه ایستگاه راه است. هفت و نیم برنامه صبحگاهی داریم و بعد به کلاس می رویم. دو تا زنگ تفریح داریم و ساعت دوازده زنگ خانه می خورد. ساعت دوازده تا دو برای ناهار و استراحت است و دوباره دو تا چهار کلاس داریم. آنها که خانه شان نزدیک است برای ناهار به خانه می روند ولی آنها که راهشان دور است ناهار در مدرسه می مانند. من ناهار در مدرسه می مانم. گاهی غذا می برم، گاهی هم از بابا پول می گیرم و ساندویچ می خرم. ظهرها بابا اسماعیل ظرف غذای بچه ها را گرم می کند و یک پولی می گیرد. ظرف غذای بعضی هم مکعب مستطیل دراز سیاهیست که مثل کیف مدرسه از شانه آویزان می شود. غذا در این ظرفها گرم می ماند. البته کسانی هم هستند که از خانه برایشان غذا می آورند. ظهرها مواظبم غذا روی روپوشم که خیلی دوستش دارم، نریزد. سارافون طوسی با بلوز زرشکی و جوراب سفید بلند یا شلوار طوسی. 

بعضی ها سرویس دارند. بعضی با تاکسی می روند و می آیند. من پیاده رفتن و آمدن را ترجیح می دهم. کوچه ها را کشف می کنم. راههای جدید پیدا می کنم. سنگی را نشانه می کنم  با نوک کفش شوتش می کنم و همِ راه مواظبم که گمش نکنم. وقتی برگریزان می شود را هم دوست دارم. درخت های چنار و تبریزی و زبان گنجشک خودشان را می تکانند و پیاده رو پر از برگهای خشکیده می شود. میان برگهای تلمبار شده می روم. از صدای خش خش شان زیر کفش هایم کیف می کنم. زیر پاهایم پر از برگهای زرد و قرمز و نارنجی و قهوه ای می شوم. توی دلم برایشان کلی قصه درست می کنم. گاهی که از روی شان می پرم یکهویی پفشان می خوابد و دوباره موزائیک ها را زیر پا حس می کنم. خیابان فردوسی و راه مدرسۀ فرزانه را خیلی خیلی دوست دارم. 

 (ادامه دارد)

روز اول

فصل سوم رمان کوچه نادری

اولین روزیست که وارد مدرسۀ راهنمایی می شوم. اواخر خرداد توی مدرسۀ مریم ثبت نام می کنم. اصلا این مدرسه را دوست ندارم و تصور اینکه قرار است سه سال راهنمایی در این مدرسه درس بخوانم برایم سخت است. نمی دانم چطور شد که هفتۀ آخر شهریور مادر جان پرونده ام را از این مدرسه می گیرد و در "فرزانه" ثبت نامم می کند. مدرسۀ راهنمایی فرزانه تا سال پیش ملی و شهریه اش صد تومان بود. کلاس بندی مان می کنند و من به کلاس اول "ب" می روم. اینجا به معلم ها، دبیر می گویند. ما یک عالمه دبیر داریم. دبیر ریاضی، دبیر علوم، دبیر حرفه و فن، دبیر تاریخ و جغرافیا و اجتماعی و ... کیف می کنم که ساعت به ساعت دبیرهایم عوض می شوند و همه اش نباید به یک صورت تکراری خیره شوم. هر چه بیشتر گوش می کنم، کمتر حرف این دبیرهای جورواجور را می فهمم. مثلا وقتی خانم پورصادقی اِ، بی، سی، دی را درس می دهد و می گوید دیس ایز اِ بلک بورد، گیج گیج نگاهش می کنم. حرفهای دبیر ریاضی را هم نمی فهمم. خانم علوممان کرمانشاهانیست و به نونوایی می گوید نانَوایی، به خونه می گوید خانه. حرف که می زند انگار از روی کتاب می خواند. سپیده، دخترش، هم در کلاس ماست. چشمهایش سبز، موهایش طلایی و صورتش سفید است. خیلی خوشگل است و من می ترسم اگر به او دست بزنم یکوقت کثیف شود. مثل عروسک ها می ماند. می ترسم بشکند. عین بلور است. مرا یاد آزیتا می اندازد ولی هر چقدر آزیتا مهربان بود، سپیده فیسو است و به مامانش خیلی می نازند. کلاسمان چهل و یک نفره است. نیمکت هایم سه نفره است و فقط نازی روی صندلی جدا می نشیند. نازی لوزه هایش را تازه عمل کرده و همه اش آب می خورد. دهانش پر تف است و وقتی حرف می زند آب دهانش بیرون می پرد. قدش بلند است و ته کلاس می نشیند. دو سه تا فِر دوست داشتنی ته موهای بلندش خیلی به او می آید. هر دبیری که می آید می خواهد خودمان را معرفی کنیم. اسم، فامیل، معدل، از چه مدرسه ای آمده ایم و پدر و مادران چه کاره اند. این مراسم اینقدر تکرار می شود که یواش یواش اسم بعضی از بچه ها را یاد می گیرم. معدل هایشان می گوید که درس همه شان خوب است. انگار پولدار هم هستند چون کیف و لوازم تحریرشان خیلی قشنگ است. هر وقت نوبت من می رسد که خودم را معرفی کنم بد جوری خجالت می کشم. معدلم مثل آنها نیست. کسی نمی داند که کلاس پنجم فقط سه ماه معلم داشتیم و وقتی معلممان برای وضع حمل به مرخصی رفت ما بدون معلم ماندیم. گاهی معلم هنر و گاه معلم آن یکی کلاس به ما حساب و فارسی درس می داد و معلم چرخشی هم دیکته می گفت. هیچوقت نفهمیدم چرا مدیرمان تا آخر سال برایمان معلم نگرفت یا چرا پدر و مادرها اعتراض نکردند یا اصلا چطوری توانستم امتحانات نهایی را بگذرانم. فقط می دانم که قبول شدم و حالا روی نیمکت "فرزانه" در کنار یک عالمه شاگرد درسخوان نشسته ام.

(ادامه دارد)

همسایه ها- 11

فصل دوم رمان کوچه نادری

عبدالله

ما با اهالی کوچه های همسایه رفت و آمد نداریم ولی نمی دانم چرا مادر جان با توران خانم که خانه اش دیوار به دیوار ماست ولی درش در یک کوچۀ دیگر باز می شود، دوست است. توران خانم خیلی خوشگل است و سلیقۀ مادر را قبول دارد. گاهی که عقد یا عروسی می خواهد برود یک پارچه می آورد تا مادر برایش بدوزد. دستهای مادر روی پارچه ها جادو می کند. یک تکه پارچۀ تاخورده را به یک لباس فوق العاده قشنگ تبدیل می کند که هر کس آنرا می بیند به به و چه چه می گوید. عبدالله برادر شوهر توران خانم است که با مادر و خواهرش در همان خانه زندگی می کنند. عبدالله لاغر و دراز است. زیر آفتاب که راه می رود دست راستش را کج می گیرد، سر کم مویش را تکان تکان می دهد و با خودش بلند بلند حرف می زند.. مادر جان می گوید دست راستش را همیشه کج می گیرد دیوانه است و نباید سر به سرش بگذاریم. روزهای تابستان که هوا گرم است عبدالله بیشتر بیرون می آید و با خودش بیشتر حرف می زند. همیشه گوشه دهانش کف ایستاده و چشم هایش یک جور عجیب و غریبی آدم را نگاه می کند. بعضی وقت ها حمید و وحید، پسرهای صدیق خانم، سر به سرش می گذارند. دنبالش می کنند و داد می زنند: عبدالله دولا دولا، سرت تو کون ملا و غش غش می خندند. عبدالله ناگهان جوشی می شود و دنبالشان می کند. بچه ها به سرعت فرار می کنند و یک جایی قایم می شوند. اگر پرشان به عبدالله گیر کند، یک شکم سیر کتک می خورند. عبدالله حمید و وحید را دوست ندارد. وقتی عبدالله از کوچه رد می شود خودم را کنار می کشم که نبیندم. می ترسم یک وقت فکر کند که من هم حمید یا وحید هستم. من دلم برای عبدالله خیلی خیلی می سوزد.

(ادامه دارد)

همسایه ها- 10

فصل دوم رمان کوچه نادری

مهری گُنگه

فروغ خانم چند تا خواهر و برادر دارد. آنها در باغ بابابزرگه زندگی می کنند. مهری آخرین بچۀ خانه است و چون نه می شنود و نه حرف می زند به او مهری گنگه می گویند. موهای مهری گنگه صاف صاف و بلند و طلاییست. چشم هایش سبز و صورتش مثل برف سفید است.فقط وقتی کسی سر به سرش بگذارد مثل لبو قرمز می شود و اَبَ  اَبَ می کند. مهری از توی گلویش صداهایی در می آورد و دستهایش را تکان تکان می دهد. اینجوری حرف می زند. فروغ خانم و آبجی ملیح و آبجی منیر حرفهای او را می فهمند ولی من اصلا او را نمی فهمم. تازه کلافه هم می شوم. چون وقتی اینجوری با من حرف می زند از خودم لجم می گیرد که چرا هیچی از حرفهایش را نمی فهمم و از او هم لجم می گیرد که چرا اینطوری حرف می زند. می گویند مهری مرا دوست دارد برای همین است که هر وقت می بیندم لپم را محکم می کَنَد. لُپ من سفت است و زیر انگشتهای قوی او درد می گیرد. گاهی که عشقش زیاد می شود بغلم می کند و محکم فشارم می دهد و چلپ چلپ لپهایم را می بوسد. آنموقع است که می ترسم استخوان هایم ترقی صدا کند و بشکند. مهری گنگه خیلی مادر جان را دوست دارد. مادر می تواند با تکان دادن دستهایش با او حرف بزند. مهری معتقد است که مادر به این خوشگلی خیلی حیف شده که با بابای لاغر مردنی ام ازدواج کرده است. مهری است دیگر. راحت حرفش را می زند و از هیچکس نمی ترسد.

(ادامه دارد)

همسایه ها- 9

فصل دوم رمان کوچه نادری

جونتو برم

چند تا کوچه آن طرف تر کوچه نادری، خانۀ فروغه وثیق است. فروغه، کوچه نادری را دوست دارد و به هر بهانه ای خودش با توی کوچه جا می کند. بعضی موقع ها انگار او هم یکی از نادری هاست. فروغه پر سروصداست. با آب و تاب حرف می زند. موهای پر پشتش را یکی می بافد و چادر سفید با گلهای کوچولوی آبی سرش می کند. رویش را هم هیچوقت نمی گیرد و گردن و گوش هایش همیشه پیداست. وقتی حرف می زند دستهایش را در هوا تکان می دهد و دهانش پُر تُف می شود. فروغ خانم خودمان خیلی با چشم و ابرو با مادر حرف می زند. وقتی فروغه وثیق پیدایش می شود نمی دانم چشم و ابروی فروغ خانم به مادر چه می گوید که مادرجان غش غش می خندد. فروغه هر کس را که می بیند به او می گوید "جونتوبرم". میان هر جمله اش یک "جونتوبرم" و میان هر اتفاقی که تعریف می کند صد تا "جونتوبرم" می گوید. مادر و فروغ خانم اسمش را "جونتوبرم" می گذارند. "جونتوبرم" اخبار کوچۀ خودشان و اخبار کوچه های اطراف دارد. بعضی مواقع از خیابان هم چیزهایی می داند. او که مال شهر دیگریست از آن یکی شهر هم چیزهایی می داند. "جونتوبرم" وقتی مرا می بیند امکان ندارد لُپم را نکند و نگوید "جونتوبرم مامانت چطورند؟" وقت هایی که می روم نان بخرم دعا دعا می کنم تا او را توی صف نانوایی نبینم. چون میان این همه آدم که آنجا ایستاده اند تا نان بخرند لُپم را می گیرد و می گوید:"جونتو برم مامان چطورند؟" و من نزدیک است که از خجالت آب شوم. فروغه وثیق خوبست که به کوچه نادری می آید چون فروغ خانم کاری می کند که مادر جان از خنده ریسه برود. من عاشق خنده های مادرم هستم.

(ادامه دارد)

همسایه ها- 8

فصل دوم رمان کوچه نادری

آبجی ملک

برای ورود به کوچۀ نادری از یک کوچه که به خیابان وصل است باید بگذریم. یک طرف این کوچه فقط دیوار کاهگلیست که وقتی باران می آید بوی عطر کاهگل کوچه را برمی دارد. طرف دیگر دو تا در هست. یکی که همیشه یک قفل بزرگ به درش است و نمی دانم مال کیست. دومی خانۀ آبجی ملک است. مادرجان می گوید در این خانه دو تا خانم ناجور زندگی می کنند. با آنها نباید حرف بزنیم و مواظب باشیم که یک وقت گولمان نزنند و ما را به آن خانه نبرند. می گوید توی این خانه آدم های ناباب زندگی می کنند. وقتی می پرسم "ناباب" یعنی چه؟ می گوید یعنی آدم هایی که سر ِ خانه و زندگی شان نیستند. شب ها به جای اینکه به خانۀ خودشان بروند به خانۀ آبجی ملک می روند. با خودم فکر می کنم مگر می شود کسی خانۀ خودش را ول کند و شبها به خانۀ آدم های ناجور برود! باید دیوانه باشد یا احمق شاید هم مریض است. هر روز که به مدرسه می روم و می آیم تا به این خانه می رسم یکهو هول بَرَم می دارد و قدم هایم را تند می کنم. نگاهم را به جلوی پایم می دوزم و سعی می کنم چمم به این خانه نیفتد. اما گاهی می افتد. حیاطش با چند تا باغچه کوچک و حوض آب، حیاط قشنگیست اما از آن بوی ترس می آید. یکروز دختری را می بینم که همسن خودم است و با چادری گلدار از این خانه بیرون می آید. توی دلم می گویم حتما حواسش نبوده و گولش زده اند و به این خانه برده اندش. خیلی تعجب می کنم وقتی که کمی بعد از من پایش را توی مدرسه مان می گذارد. دیگر نزدیک است شاخ درآورم وقتی که به کلاس ما می آید. چند روز می گذرد تا بفهمم راضیه همکلاسی جدید ماست.  توی کلاس یا زنگ تفریح خودم را جمع می کنم مبادا پر ِ لباسم به او بخورد. فاصله می گیرم و سعی می کنم نبینمش ولی مگر می شود. راضیه یک سالک گنده روی لُپ راستش دارد. ساکت و خجالتی است. درسش هم خوب نیست. وقتی از راضیه برای مادرجان می گویم، مادر دقیقا می خواهد که با او حرف نزنم، دوست نشوم و یکوقت خدای نکرده پایم را به خانه شان نگذارم. مادر نمی داند راضیه کیست. شاید کلفت خانه است. عصمت خانم می گوید بچۀ سرراهیست که آبجی ملک بزرگش می کند. راضیه کارهای خانه را می کند. کم حرف است و در حیاط مدرسه با کسی خانه بازی نمی کند. هر چقدر هم که می خواهم نبینمش ولی گهگاه گوشۀ چشمهایم دنبال اوست. یک باز زنگ خانه را که می زنند می گوید بیا با هم برویم ولی من که صدای قلبم را توی گوشهایم می شنوم بهانه ای می آورم و یک جوری خودم را گُم و گور می کنم. مرضیه چند هفته بعد از مدرسه مان می رود. آبجی ملک خانه را تخلیه می کند و از کوچۀ ورودی به کوچه نادری می رود. من هنوز از جلوی آن خانه که رز می شوم دلم به تاپ تاپ می افتد و می دوم تا زودتر از آن خانه دور شوم. ایکاش این خانه توی آن یکی کوچه نبود.

(ادامه دارد)

همسایه ها- 7

فصل دوم رمان کوچه نادری

فروغ خانم

هر چقدر عصمت خانم جذبه دارد و همه از او حساب می برند، فروغ خانم یکپارچه خنده و شوخی و مهربانیست. دوست صمیمی، خواهر و همه کَس مادر جان است. فروغ خانم اصلا خوش سلیقه نیست و از این بابت هم غم به دلش راه نمی دهد چون مادر جان یکپارچه سلیقه است. برایش پارچه می خرد. لباس می دوزد. ملافه گلدوزی می کند. مربا سیب را در شیشه های بلند دانه به دانه می گذارد و رب گوجه اش را قوام می آورد. هر کجا فروغ خانم کم بیاورد، فوری پیش مادر می آید و می داند گره اش الساعه باز می شود. مادر، فروغ خانم، طاهره و صدیق خانم عصرها با هم تخمه می شکنند و از زندگی شان می گویند. گاهی هم با ته قابلمه ضرب می گیرند. بچه ها دست می زنند و آنها می رقصند و بشکن می زنند. عصر که نزدیک است باباها بیایند، هر کس به خانۀ خودش می رود. من عاشق این مهمانی های عصرانه هستم. گاهی برای مادر که خیلی قشنگ می رقصد، دست می زنم و از رقص فروغ خانم که خیلی خنده دار است ریسه می روم. بعضی وقتها که مامانها با هم حرف می زنند سرم را روی پای مادر می گذارم و خوابم می برد. فرخ خانم یعنی مامان فروغ خانم و بابا بزرگه یعنی بابای فروغ خانم در باغ زندگی می کنند. بعضی از روزهای تابستان که هوا خیلی خیلی گرم است با مادر و خواهرهایم، فروغ خانم و بچه هایش به باغ بابابزرگه می رویم. فرخ خانم خانم و خواهرها و برادرهایش به اتفاق خانواده هایشان هر کدام در قسمتی از باغ زندگی می کنند. بعد از دالان ورودی، اتاق فخری خانم یعنی خواهر فرخ خانم است. هر چقدر فرخ خانم با موهای پُر پُشتش خوشگل و مهربان و تپل مپل است، فخری خانم با آن خال سبز وسط چانه اش بد اخلاق و غرغروست. هی چای زیاد می خورد و سیگار هما می کشد. لاغر و قد کوتاه است و موهایش کم پُشت. دلش بچه می خواهد ولی بچه دار نمی شود. وقتی شوهرش می میرد از پرورشگاه یک بچه برمی دارد و بزرگ می کند. همین بچه یعنی شهین بعدها آرایشگر خانم های کوچه نادری می شود. از در چوبی بزرگ باغ که می گذریم وارد دالان بزرگ پهنی می شویم که مثل یک اتاق ِ خنک ِ خنک است. فرخ خانم آنجا را آب و جارو کرده است. گلیمی پهن می کنیم و روی آن می نشینیم. نور سفیدی از سقف دالان وارد می شود و گرد و غبار در ستون آفتابی اش می رقصد. مادر و فروغ خانم تخمه هندوانه و گرمکی که فرخ خانم بو داده را می خورند و با هم حرف می زنند و می خندند. من و آبجی منیر با هم بازی می کنیم. آنطرف تر هم خواهر جان با آبجی ملیح درگوشی، پچ پچ می کنند. گاهی از آفتابه مسی یک مشت آب بر می دارم و به دیوار کاهگلی می پاشم. بوی کاهگل که در هوا پخش می شود روی ابرها می روم. از گرمای بیرون خبری نیست. همه دور همیم و خیالم آنقدر راحت است که گاهی یواش یواش صداها دور می شوند و خوابم می برد. یک وقتی بیدار می شوم و می بینم همه حتی مادر و فروغ خانم خوابند. دوباره چشمهایم بسته می شود. عصر دور ِ هم کاهو و سکنجبین می خوریم و به خانه می رویم تا بابا بیاید و برایش تند تند از خوبی های باغ بابا بزرگه بگوییم. فروغ خانم، شیطنت کوچه نادریست. فروغ خانم عزیزترین کسی است که کنار مادرم زندگی می کند.

 (ادامه دارد)

همسایه ها- 6

فصل دوم رمان کوچه نادری

مهنوش خانم

مهنوش خانم باردار است. همه اش عق می زند و مادر برایش چیزهای خوشمزه ای می پزد و مرا صدا می زند تا ویارانه را به خانه شان ببرم. مهنوش خانم مرا به اتاقش می برد. از توی کمدش شکلاتی در می آورد و من همانطور که سرم پایین است و مثلا خجالت می کشم، ته دلم غنج می رود و آنرا می گیرم. دلم می خواهد این کمد مال خودم بود و هر موقع دستم را تویش می کردم، شکلاتی بود تا برش دارم و نوش جان کنم. مهنوش خانم بی حوصله است و مثل قبل ها موهایم را شانه نمی کند. منهم احساس می کنم که زودتر باید به خانه برگردم و بدو خداحافظی می کنم. گاهی شبها آقا منصور دیر به خانه می آید. مهنوش خانم می ترسد و از مادر می خواهد که خواهر جان پیش او برود. منهم دنبال خواهر می روم و خودم را به اتاق تازه عروس می رسانم. وقتی مادر با فروغ خانم صحبت می کند، سرش را تکان می دهد و می گوید دلش برای مهنوش خانم می سوزد، منهم یکهویی دلم برایش می سوزد. مهنوش خانم برای مادر جان تعریف کرده که شب ها آقا منصور دیر وقت که به خانه می آید در را با لگد می کوبد و دهانش بوی گند عرق می دهد. تا حالا شنیده بودم که پا و زیر بغلش بوی عرق می دهد ولی باور نمی کنم کسی حاضر شود این عرق بد بو را بخورد تا دهانش هم بویش را بگیرد. یکروز نزدیک های غروب ناله های مهنوش خانم توی کوچه می پیچد و عصمت خانم و مامای محل دست به کار می شوند و علی آقا به دنیا می آید. مهنوش خانم درد زایمان را در همان سکوت همیشگی اش می کشد. خدا را شکر حالا دیگر شبها وقتی آقا منصور دیر بیاید او تنها نیست و سرش با علی اش گرم است. علی، پدر و مادر و خواهر و برادر مهنوش خانم می شود.

(ادامه دارد)

همسایه ها- 5

فصل دوم رمان کوچه نادری

ادامه ی عصمت خانم- 5

خانۀ پلاک اول کوچه نادری، مال یکی از نادری هاست که آنرا اجاره می دهد. بعضی مستأجرها چند سال می مانند و بعضی زود می روند. خانوادۀ امیری از شهر دیگری آمده اند و خانه را برای تابستان اجاره کرده اند. خیلی زود با دخترشان، ناهید، دوست می شوم. پدر ناهید دوبار ازدواج کرده است و ناهید با پدر و مادر و خواهر نتنی اش، اشرف، به کوچۀ ما آمده اند. ناهید موهای کوتاهش طلایی و چشمهایش قهوه ای روشن است. یک خال هم نزدیک دماغش هست. تر و فرز است و در خانه بازی کم نمی آورد. گاهی با هم یک قُل دو قُل بازی می کنیم گاهی کِش بازی و گاهی هم از دوستانمان حرف می زنیم. لهجۀ ناهید خیلی قشنگ است و من دلم می خواهد روزهای تابستان حالا حالاها تمام نشود و ناهید همینجور برایم حرف بزند. اشرف خواهر ناتنی بزرگش، کلاس نهم است. چشم و ابرو مشکی است و موهای صاف سیاهش تا کمرش می رسد. کم حرف است و به نظرم نامادری اش خیلی با او حرف نمی زند. ملوک خانم، مادر ناهید و نامادری اشرف، صورتش سفید است. تند تند راه می رود و تند تند هم حرف می زند. فرهای درشت موهایش گردنش را می پوشاند. نمی دانم چرا از ملوک خانم می ترسم. روزهای تابستان تند تند می گذرند. یکی از روزهای شهریور می شنوم که اشرف وقتی سرش را از در خانه بیرون می آورد تا به فقیری آب بدهد، آقا منصور او را می بیند و عصمت خانم را برای خواستگاری می فرستد. یک هفته می گذرد و بساط عقد و عروسی پهن می شود. عصمت خانم، اشرف که حالا عروس خانم است را در اتاق بزرگۀ خانه اش می نشاند. آقا منصور اسم اشرف را دوست ندارد. سر سفرۀ عقد اسمش را عوض می کند و از روز عقد کنان اشرف، مهنوش می شود. من خوشحالم که مهنوش خانم اولین عروس کوچه نادری می شود. او هم جوان است و هم قشنگ حرف می زند. تازه خواهر ناهید است و دیگر ناهید زود زود به شهر ما می آید. چند روز بعد از عروسی آقا منصور و مهنوش خانم، ناهید و پدر و مادرش به شهر خودشان بر می گردند. مهنوش در شهر غریب، در خانه ای غریب تنها می ماند و زود زود دلش می گیرد چون خیلی پیش مادرجان می آید و برایش گریه می کند. مادر او را دلداری می دهد و می گوید هر وقت دوست دارد خانۀ ما، خانۀ خودش است. مهنوش خانم در کوچه نادری می ماند اما من دیگر هیچوقت ناهید و ملوک خانم را نمی بینم. آنها دیگر به کوچه نادری نمی آیند.

(ادامه دارد)

همسایه ها- 4

فصل دوم رمان کوچه نادری

ادامه ی عصمت خانم- ۴

آقا منصور، پسر بزرگه، برای خودش کیا بیایی دارد. قدش متوسط، کمی اخمو و بی شباهت به آقای گودرزی اما پر از شباهت به عصمت خانم است. در خانه حرف حرف او اوست. با یک لگد به در و دیوار اتمام حجت می کند و این یعنی آقا منصور است که دارد حرف می زند نه برگ چغندر. عصمت خانم عاشق اوست و کلی برایش آرزو دارد. می گوید همۀ بچه هایش خوبند و هر گلی یک بویی می داد. اما آقا منصور بوی عطر گل محمدی می دهد. البته اگر کسی از کنار آقا منصور رد شود، بوی تند عرق بدنش سوراخ دماغ را آنچنان می سوزاند که دلت می خواهد فرار کنی. تازه خدا قسمت نکند که در اتاقی باشی که او کفش هایش را در می آورد. آنوقت بوی پا و  بوی بدنش آدم را خفه می کند. آقا منصور با چشم های ریز و موهای صاف همیشه کوتاهش آنقدر سوگلی است که عصمت خانم از بچگی صحنه های ازدواج او را با دختر مو مشکی و لب غنچه ای و بدن بلوری بارها و بارها چیده و برچیده است. آقا منصور کار و کاسبی درست و حسابی ندارد. گاهی در این دکان شاگردی می کند و گاه در آن دکان. مزد این ماه به آن ماه نرسیده هم با اوستا به هم می زند و دوباره دنبال کار می گردد. از هر کاری کمی سر رشته دارد. جوشکاری، شیشه بری، نانوایی، نقاشی و سیم کشی ساختمان و بنایی. اما یک روز تصمیم می گیرد که کارمند دولت بشود. به اداره ی ثبت احوال می رود و درجا استخدام می شود. از روز بعد هم پشت یک خروار کاغذ می نشیند و هی دفتر می نویسد. هر روز ساعت هشت صبح کارش شروع می شود. یک ساعت در میان هم آبدارچی برایش چای قند پهلو می آورد. ساعت دو بعد از ظهر نشده، درست مثل بچه مدرسه ای ها که زنگ خانه شان را می زنند دفتر و دستکش را جمع می کند و به خانه می رود. غذایش را می خورد و در اتاق بزرگه دراز می کشد. حالا بقیه ی بچه ها باید مواظب باشند که نه تنها آقای گودرزی از خواب نپرد بلکه آقا منصور هم خستگی یک روز کار در اداره از کت و کولش در برود. حالا او نان آور خانواده است و احترامش واجب.  

(ادامه دارد)

همسایه ها- ۳

فصل دوم رمان کوچه نادری

ادامه ی عصمت خانم- ۳

 

تابستانها همه روی پشت بام می خوابند. دخترها کنار مادر و پسرها آن طرف تر زیر لب با هم حرف می زنند و می خندند و گاهی هم به هم لگد می زنند . البته این کارها در نهایت ظرافت انجام می شود مبادا آقای گودرزی بشنود و خوابش به هم بخورد. روی پشت بام، ستاره ها آن قدر نزدیک و زیاد و درخشانند که انگار اگر دستشان را بلند کنند آنها را می توانند بچینند. تُنگ سفالی بالای سرشان، آب را خنک نگه می دارد و نصفه شب ها از آن آب می خورند.  اگر هوا خیلی گرم باشد پشه امان شان را می برد. این جور وقت ها عصمت خانم به کمک آقا منصور و آقا محمود بساط پشه بند را علم می کند و همه توی آن که برای خودش شهریست، می خوابند. عصمت خانم همیشه کوچکترین بچه را کنار خودش می خواباند تا وسط شب راحت به او شیر بدهد. اینکه بچه هایش حداقل یک سال شیر خودش را خورده اند، از افتخارات اوست فقط دلش برای آقا مسعود می سوزد که وقتی شش ماهش بود آنقدر سرفه کرد که به تجویز سارا به او شیر خر دادند تا خوب شد. بعد از آن آقا مسعود دیگر پستان مادرش را نگرفت برای همین عصمت خانم فکر می کند که او ریز نقش و جوشی است یعنی زود از کوره در می رود. سارا که جهود است و همسایه ها به او سارا جوده می گویند ماهی یک بار با بقچه ی بزرگ روی دوشش از پیچ کوچه وارد می شود و بلافاصله همه ی زن های همسایه، دور او که کف کوچه بساطش را پهن کرده جمع می شوند و از پارچه و کش شلوار و نخ و سوزن گرفته تا سفارشات ریز و درشتی که ماه قبل هر کس به او داده را می گیرند. زن ها می خندند و  دست زیر قواره ی هر پارچه می کنند یا آن را به خود می گیرند تا آن یکی همسایه ببیند آیا بهشان می آید یا نه؟ گاهی از این فروشنده ی دوره گرد چند تا النگو هم گیر دختر ها که کنار چادر مادرشان را محکم چسبیده اند ، می آید. من از سارا می ترسم چون هم تُک زبانی حرف می زند و هم یک خال گنده کنار لبش دارد که دو تا موی سیاه از آن درآمده. چادرش هم پر از وصله های عجیب و غریب است. از همه مهم تر او جهود  است و مادر می گوید نزدیک جهودها نباید رفت. من نمی فهمم چرا خودشان پیش سارا می روند. وقتی سارا جوده به کوچه نادری می آید، مادرها حسابی شاد و بگو بخند می شوند.

شب های زمستان همه در اتاق بزرگه زیر کرسی می خوابند و لحاف بزرگ جهازیه ی عصمت خانم که خیلی هم گرم است را روی شان می کشند. کرسی با زغال و خاکه زغال گرم می شود. توی روز عصمت خانم خودش کرسی را گرم نگه می دارد ولی نصف شبها آقای گودرزی منقل یا به قول خودش کَلَک را گرم می کند. از وقتی که مصطفی پسر همدم خانم زیر کرسی خفه شد، عصمت خانم شب بارها و بارها بیدار می شود و بچه ها را می پاید. پسرها که یواش یواش قدشان بلند می شود مواظبند که پایشان به منقل نخورد چون جای سوختگی سال قبل روی پای آقا منصور، همه اش جلوی چشمشان است. شبها عصمت خانم تخمه هایی که خودش بو می دهد و میوه هایی که تابستان روی پشت بام خشک کرده را توی سینی بزرگی که به آن مجمع می گویند و همشه روی کرسی هست، می گذارد و همه مشغول می شوند. گاهی هم اگر آقای گودرزی کیفش کوک باشد، از حافظ و فردوسی می گوید . بخصوص وقتی رستم شمشیر را از نیام می کشد و به جنگ دیوان می رود، پسرها صورتشان گل می اندازد و دستهایشان مشت می شود و وقتی شمشر پهلوی سهراب را می شکافد ، اشک روی گونه هایشان سرازیر می شود زیر لحاف می روند و نقشه ی انتقام از ضحاک ماربه دوش را با هم می کشند.

عصمت خانم برای پخت و پز از چاه آب کنار اتاق بزرگه استفاده می کند. خودش یا یکی از پسرهای بزرگ تر پشت چرخ چوبی چاه می نشینند و دلو سیاه را به ته چاه انداخته، پا را روی یکی از چوبهای چرخ می گذارد و به پایین فشار می دهد و با پای دیگر، چوب بعدی را به پایین می آورد. با حرکت این چوبها، چرخ می چرخد و طناب کلفت پنبه ای که روزگاری سفید بود و حالا تیره شده، دور محور چرخ می پیچد و دلو بالا می آید. وقتی به لبۀ چاه رسید، آنرا می گیرند و آبش را در قابلمه بزرگی که کنار چاه است می ریزند. برای رفت و روب و سشتن ظرف هم از همین آب استفاده می شود ولی شستن رختها قصه دیگری دارد. وقتی همه رختها روی هم جمع شد، عصمت خانم آنها را در طشت مسی می ریزد، آنرا روی سرش می گذارد. با یک دستش مواظب است که طشت از روی سرش نیفتد و با دست دیگر چادرش را نگه می دارد. کنار نهری که نزدیکی خانۀ آنهاست می رود. از سکوی سنگی که پله پله کنار نهر درست کرده اند پایین می رود و در جایی که برای شست رختها درست کرده این می نشیند و لباسها را می شورد. بعد روی طناب حیاط خانه شان پهن می کند. بهار و تابستان رختشویی کنار نهر را دوست دارد. بفهمی نفهمی از قیل و قال بچه ها دور می شود ولی در سرمای  پاییز دستهایش کرخ می شود. زمستان هم به هر شکلی که هست آب را در مطبخ کوچکی که برای همین کار درست کرده، روی هیزم گرم می کند و بالاخره همه چیز به همان تمیزی می شود که عصمت خانم می خواهد. عصمت خانم تمیزی را دوست دارد و همیشه در خانه ای که بچه های قد و نیم قد دارد لباسهایی هست که باید شسته شود.

اما آشپزخانه یا به قول آقای گودرزی مطبخ حکایتی دارد. سکوی بزرگی سرتاسر دیوار دست چپی را از زمین جدا می کند. زیر سکو به فاصله های نیم متری چند دیوار کوچک ساخته اند و هر قسمت برای خودش نامی دارد. مثلا قسمت قابلمه ها که دیگ و قابلمه های مسی و گاه روحی در آن و  بشقاب ها و سینی هادر قسمت دیگر و کاسه ها و ملاقه ها هم جای خودش را دارد. یک قسمت هم مخصوص خرت و پرت هاست که عصمت خانم مثل هر زن خانه دار دیگری کم خرت و پرت ندارد. جلوی این سکو، ملافه سفیدی با کش بلند قیطانی یا همان کش تنبان که در شلوار مردها می کنند تا شلوار را محکم نگه دارد، به دیوار وصل شده است و هر وقت ظرفی بخواهند، پرده را کنار می زنند و آن را برمی دارند. در گوشه ای هم عصمت خانم هیزم و زغال را کنار هم گذاشته و دورش را با آجر پوشانده، سه پایه ای روی آن گذاشته تا برای جوشاندن آب یا پختن شله زرد و آش از آن استفاده کند. شله زرد، آخ شله زرد. درست روزهایی که آقای گودرزی از پا درد فریادش امان خانه را بریده بود، عصمت خانم نذر می کند که در صورت سلامتی شوهرش هر سال با سه من برنج، شله زرد بپزد و بین در و همسایه پخش کند. آقای گودرزی به طرز معجزه آسایی خوب می شود و از آن موقع مراسم نذری پزان در خانه با شکوه هر چه تمام تر برگزار می شود. بیست و هشتم ماه صفر، بعد از نماز صبح، عصمت خانم با خواندن سوره حمد، برنج را که قبلا پاک کرده و از شب قبل در دیگ خیسانده روی سه پایه می گذارد و آتش زیرش را روشن می کند و زیر لب دعا می خواند. مهمترین دعایش سلامتی آقای گودرزی و اینکه خدا سایه اش را از سر او و بچه ها کم نکند است، بعد هم نوبت دعای سلامتی برای تک تک بچه هایش می رسد. گاهی هم اشک از چشم هایش سرازیر می شود. شکر و گلاب و زعفران و مغز پسته و خلال بادام کم کم اضافه می شود. همسایه ها که آمدند، ملاقه بزرگ بین دستها می گردد و هر کس با هم زدن نذری دعایش را می خواند. ظرف ها که از شب قبل ردیف شده اند یکی یکی پُر می شوند و توران خانم که کارهای دستی اش زبانزد اهالی محل است با دارچین روی هر کاسه چیزی می نویسد: یا محمد، یا علی، یا الله. بعد نوبت بچه ها است که کاسه ها را به در خانه ها ببرند. هر کاسه شسته شده با شاخه ای گل رز یا گل محمدی یا نُقل به خانه بر می گردد.

 

(ادامه دارد)

همسایه ها- ۲

فصل دوم رمان کوچه نادری

ادامه ی عصمت خانم- ۲

همه ی کارها حتی پذیرایی از مهمان در اتاق بزرگه انجام می شود و اتاق کوچکه که نمور است کار انباری را می کند. در طول سالهای اول ازدواج که عصمت خانم یا باردار است یا بچه شیر می دهد، ننوی بزرگی بین دو دیوار بالای اتاق بسته شده و همیشه یکی از بچه ها روی آن تاب می خورد تا بخوابد. پوست گاو دباغی شده ی کف ننو را پتویی پر می کند و روی آن تشکچه ی نمدی پهن است که اگر بچه زیرش را خیس کرد جایی نجس نشود. وقتی عصمت خانم سرش به کاری بند است مثلا سبزی پاک می کند یا کشک می سابد طنابی که به یکی از چوبهای ننو بسته را به انگشت شست پایش می بندد تا با حرکت پایش گهواره تکان بخورد. سرما که از راه برسد، دار قالی کنار ننو  می آید.

فرش هایی که عصمت خانم می بافد معروف است. او تنها کسی است که صاحب کارش حاج عبدل اجازه می دهد خودش نقشه ی قالی را انتخاب کند یعنی نقشه های جدید را می آورد، بعد از اینکه عصمت خانم کلی آنها را بالا و پایین کرد بالاخره یکی را انتخاب می کند . گاهی هم از اول با حاج عبدل شرط می کند که مثلا به جای رنگ آجری رنگ لاکی می بافد. حاج عبدل هم  که به محصول دست این زن اطمینان دارد با کمی من و من قبول می کند. آنوقت عصمت خانم، دار جدید و اتاق را با اسپند متبرک می کند و با بسم الله الرحمن الرحیم اولین گره را می زند. کُرک های رنگی و کاردک و دفتین، در دستانش به سرعت می رقصند و خیلی زود اولین پرنده ها ی روی شاخه یا آهویی که از چشمه آب می خورد از  میان انگشتانش بیرون می آیند. گاهی زن های همسایه دختر خود را برای قالی بافی به خانه ی او می فرستند آنوقت است که عصمت خانم با آهنگی شیرین نقشه را می خواند و با هم می بافند.

روزهای حمام رفتن از قشنگ ترین روزهای عصمت خانم است. او ماهی یک بار به اتفاق دختران و پسران زیر سه سالش که هنوز ممیز نشده اند و همسایه ها یعنی پروین خانم و طلعت خانم و بچه هایشان به حمام می روند. از صبح زود بقچه حمام را می پیچد. کیسه چرک و سفید آب و صابون پیچ و سنگ پا و کاسه و ... را در طشت مسی می گذارد و با سلام و صلوات گاه به اتفاق همسایه ها راهی حمام می شوند، گاهی هم در حمام همسایه ها به او می رسند. در سربینه خودش و بچه ها لباس هایشان را در می آورند. بقچه را آماده می گذارد و با اسباب حمام همگی وارد قسمت شستشو می شوند. جای او در قسمت پایین حمام نزدیک خزینه است با طشت مسی از خزینه آب برمی دارد زیر پایش می ریزد. روبروی آنها شاه نشین که سنگ هایش از مرمر و محل نشستن خانم بدر و خانم صدیق و خانم نور و بقیه ی سلاطین کوچه ی بکتاش است، قرار دارد که خدیجه سلطان، دلاک حمام سر و بدن آنها را می شوید. حمام دو دوش دارد که یکی متعلق به اهالی همین کوچه و دوش دیگر برای عموم است. عصمت خانم زیر همین دوش بدنش را خیس می کند و  کنار بچه هایش می آید. با کاسه از طشت مسی که از خزینه پر کرده  آب برمی دارد و روی آنها می ریزد، سفید آب به بدنشان می مالد و چرک تنشان را با کیسه می گیرد . با صابونی که از بازار تهیه می کند سر یکی یکی آنها را می شوید. در این فاصله انار یا هر میوه ی دیگر یا لقمه هایی که آورده به بچه ها می دهد و آنها ضمن خوردن با بچه های همسایه بازی می کنند. در این فاصله عصمت خانم موهای مجعد و بلندش را با سدر و بعد صابون می شوید، بدنش را کیسه می کشد، کف پایش را با مخلوط پوسته گوجه فرنگی یا به قول خودش تماته و نمک می سابد و با سنگ پا نرم می کند. پشت پروین خانم، زن کم بنیه ی همسایه که به تازگی مادرش را از دست داده، کیسه می کشد و سرش را هم می شوید و به این ترتیب جای خالی مادر را برای او پر می کند.  صدای گفتگو و درد دل زنها از یک طرف و بخار حمام از طرف دیگر بار خستگی را از دلشان بر می دارد و  وقتی به خانه بر می گردند انگار که از مجلس عروسی آمده باشند، حسابی خوشند. از سه پله که پایین بروی به در حلبی بزرگی می رسی که ورودی دوش عمومی است. بچه ها ی کوچکتر از این دوش و پله های بلند آن می ترسند. مادر آنها را بغل می کند و زیر دوش آبکشی می کند از طرفی خدیجه سلطان مواظب است که کسی زیاد زیر آب نماند چون ظرفیت آب چاه حمام محدود است. پا ها را در حوض کوچکی که قبل از سربینه است آبکشی می کنند و از سکوی بلند بالا رفته روی بقچه شان می نشینند و عصمت خانم با فرزی هر چه تمام تر آنها را خشک می کند و صد دست لباس می پوشاند که مبادا بچه هایش سرما بخورند. آخر دست نوبت لباس پوشیدن خودش می شود. کارش که تمام می شود، با یک دست کوچکترین بچه را بغل می کند و زیر چادرش می برد و با دست دیگر هم اسباب حمام را می گیرد. دختر ها هم خود را تنگ در چادرشان می پیچند و صورت های گل انداخته شان را پشت چادر پنهان می کنند و فقط چشم هایشان بیرون می مانند . حالا کاروان تمیز و خواب آلوده و شاد به خانه برمی گردد.

(ادامه دارد)