همسایه ها- 10
فصل دوم رمان کوچه نادری
مهری گُنگه
فروغ خانم چند تا خواهر و برادر دارد. آنها در باغ بابابزرگه زندگی می کنند. مهری آخرین بچۀ خانه است و چون نه می شنود و نه حرف می زند به او مهری گنگه می گویند. موهای مهری گنگه صاف صاف و بلند و طلاییست. چشم هایش سبز و صورتش مثل برف سفید است.فقط وقتی کسی سر به سرش بگذارد مثل لبو قرمز می شود و اَبَ اَبَ می کند. مهری از توی گلویش صداهایی در می آورد و دستهایش را تکان تکان می دهد. اینجوری حرف می زند. فروغ خانم و آبجی ملیح و آبجی منیر حرفهای او را می فهمند ولی من اصلا او را نمی فهمم. تازه کلافه هم می شوم. چون وقتی اینجوری با من حرف می زند از خودم لجم می گیرد که چرا هیچی از حرفهایش را نمی فهمم و از او هم لجم می گیرد که چرا اینطوری حرف می زند. می گویند مهری مرا دوست دارد برای همین است که هر وقت می بیندم لپم را محکم می کَنَد. لُپ من سفت است و زیر انگشتهای قوی او درد می گیرد. گاهی که عشقش زیاد می شود بغلم می کند و محکم فشارم می دهد و چلپ چلپ لپهایم را می بوسد. آنموقع است که می ترسم استخوان هایم ترقی صدا کند و بشکند. مهری گنگه خیلی مادر جان را دوست دارد. مادر می تواند با تکان دادن دستهایش با او حرف بزند. مهری معتقد است که مادر به این خوشگلی خیلی حیف شده که با بابای لاغر مردنی ام ازدواج کرده است. مهری است دیگر. راحت حرفش را می زند و از هیچکس نمی ترسد.
(ادامه دارد)
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم