ابر و باد و مه و خورشید و ...



باد که آمد پشت در خانه‌ام و کوبید و کوبید؛ در را باز نکردم. رفت و باران را آورد. باران بر پنجره کوبید و کوبید، پنجره را باز نکردم. باران رفت و خورشید را آورد. خورشید به آسمان خانه تابید، زیر آسمان نرفتم. باد و باران و خورشید با هم حرف زدند. خیلی خیلی حرف زدند. آخرش شانه‌هایشان را بالا انداختند و از خانه‌ام، کوچه، خیابان و هر جا که حوالی من بود، رفتند. وقتی می‌رفتند شنیدم که به هم گفتند: «خودش نمی‌خواهد، جاهای دیگری هست که ما را بخواهند!»


هی هی هی ...

 

هی هی هی فروردین،

می‌باری هی،

آفتاب می‌شوی هی،

یخ می‌کنی هی،

داغ می‌شوی هی،

پر خواب می‌شوی هی،

بی‌خواب می‌شوی هی،

این می‌شوی هی،

آن می‌شوی هی،

نکند عاشق می‌شوی هی!


باغچه کوچک کوچک من!


سبزیجاتم را که توی گلدان کاشتم باران گذاشت پشتش و بارید، حالا نبار و کی ببار. تور سفید را روی سبزیجات می‌کشم تا پرنده‌ها مثل پارسال زخمی‌شان نکنند. عروس می‌شوند گلدانها. حالا منتظرم تا بزایند بچه‌های رنگ و وارنگ و تپل مپل‌شان را.


سیزده بدر که تمام می‌شود یعنی سلام کارهای سال جدید


از سر کوچهٔ سروش بویش همچین مستم می‌کرد که بی تعارف تا خود خانهٔ آخر کوچه می‌دویدم حتی وقتی مامان هنوز وسط‌های کوچه بود. نه اینکه دلم برای زندایی تنگ نبود، نه اینکه ذوق دیدنش را نداشتم، نه اینکه شکمو بودم و غذاخور، نه! دلم برای زندایی تنگ بود همیشه از بس که دوستش داشتم. برای دیدنش لحظه شماری می‌کردم چون دیرْ دیر می‌رفتیم آنجا. همیشه شکمم پر از هله و هوله بود و غذا آن توها جایش نمی‌شد ولی امان از قورمه‌سبزی زندایی نصرت که با همهٔ قرمه سبزی‌های عالم فرق داشت. مثل همفری بوگارت و سوفیالورنْ تکِ تک بود و نشستن سر سفرهٔ زندایی عشق همهٔ فامیل.

عین پنج روز تعطیلات نوروزی را نشسته‌ام پشت کامپیوتر و جوملا2.5  یاد گرفته‌ام. جوملا، جوملا، جوملا! هر چقدر یاد می‌گیرم می‌بینم چقدر هیچی بلد نیستم! فوت و فن‌هایی دارد مثل فوت‌هایی که فقط زندایی نصرت بلد بود به قرمه‌سبزی‌اش بکند و من عاشق این فوت‌ها هستم با جاشنی فن‌هایش. شب وقتی بعد از 12-13 ساعت از پشت کامپیوتر بلند می‌شوم و جلوی تلویزیون ولو می‌کنم درد پشتم را، دلم شاد است؛ شاد شاد از این همه فوتی که توی حافظه‌ام دارد می‌پیچد.


یک عاشقانه ی آرام (31)


کنارم ایستاده‌ای. مچ دست چپت روی میز است و با دست راست ماوس را تکان می‌دهی تا به آدرسی که می‌خواهی برسی. من خودم را محکم گرفته‌ام، محکم محکم که یکوقت سرم شُل نشود روی بازویت. بویت نزدیکتر شده به دماغم و من چشم‌هایم را باز ِ باز نگه داشته‌ام که یکوقت بسته نشود تا غرق شوم در بویت. از گوشهٔ چشم چهارخانهٔ بلوزت خانه خانه می شود، خانه‌ها به هم نزدیک می‌شوند و یک خانه می‌شوند و من هی مواظبم که یکوقت دل به دریا نزنم و سرزده وارد خانه‌ات نشوم! دست و پایم را گم کرده‌ام و هی اشتباه می‌نویسم آدرس را در آدرس بار فایرفاکس. به خودم نهیب می‌زنم که حواسم را جمع کنم و همین جا باشم. نخ بادبادک حس‌هایم را بکشم پایین، پایین پایین و ببندمش یک جایی زیر پاهایم. ببندمش؟ نه نبندمش، قیچی‌اش کنم و بندازمش یک جایی که دیگر پیدایش نکنم. که گُم شود تا دیگر پرواز نکند. که نَبَردم آن بالا بالا‌ها و رهایم نکند میان ابرهای پنبه‌ای فروردین ماه.

کنارم ایستاده‌ای. مچ دست چپت روی میز است و با دست راست ماوس را تکان می‌دهی تا به آدرسی که می‌خواهی برسی. و من آرام گلویم را صاف می‌کنم و یادداشت می‌کنم سفارش کارت را. یک بادبادک آن دور دور دورهای دلم چشمک می‌زند.


با دوربینم ها- س1

بهار دلکش رسیده دل ...