از سر کوچهٔ سروش بویش همچین مستم می‌کرد که بی تعارف تا خود خانهٔ آخر کوچه می‌دویدم حتی وقتی مامان هنوز وسط‌های کوچه بود. نه اینکه دلم برای زندایی تنگ نبود، نه اینکه ذوق دیدنش را نداشتم، نه اینکه شکمو بودم و غذاخور، نه! دلم برای زندایی تنگ بود همیشه از بس که دوستش داشتم. برای دیدنش لحظه شماری می‌کردم چون دیرْ دیر می‌رفتیم آنجا. همیشه شکمم پر از هله و هوله بود و غذا آن توها جایش نمی‌شد ولی امان از قورمه‌سبزی زندایی نصرت که با همهٔ قرمه سبزی‌های عالم فرق داشت. مثل همفری بوگارت و سوفیالورنْ تکِ تک بود و نشستن سر سفرهٔ زندایی عشق همهٔ فامیل.

عین پنج روز تعطیلات نوروزی را نشسته‌ام پشت کامپیوتر و جوملا2.5  یاد گرفته‌ام. جوملا، جوملا، جوملا! هر چقدر یاد می‌گیرم می‌بینم چقدر هیچی بلد نیستم! فوت و فن‌هایی دارد مثل فوت‌هایی که فقط زندایی نصرت بلد بود به قرمه‌سبزی‌اش بکند و من عاشق این فوت‌ها هستم با جاشنی فن‌هایش. شب وقتی بعد از 12-13 ساعت از پشت کامپیوتر بلند می‌شوم و جلوی تلویزیون ولو می‌کنم درد پشتم را، دلم شاد است؛ شاد شاد از این همه فوتی که توی حافظه‌ام دارد می‌پیچد.