یکی از روزهای خدا
صبح، زنگ تلفن از خواب پراندم. اولش میان زمین و هوا بودم. چند خندهی کوتاه کمک کرد تا خودم را پیدا کنم و صاحب صدا و حرفهایش را. بعد سه صفحه سهمیهی امروزم را نوشتم. سهمیهی تازه تعریف شده بعد از دو سال! آنوقت نشستم سر دفتری که گیجم کرده بود از پُر و قاطی بودن. ساعت دو که گردنم جیغ کشید از گِز گِز درد، بَدَم نیامد از چهار ساعتی که پشت میز بودم. گرچه قلم به چیزی نو نچرخید توی انگشتانم ولی باز همین که ذهنم را هم زد، خوب بود. آره وقتی مدتی نمینویسی، همین هم میتواند شروعی باشد. شاید البته. شاید!
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم