بعد از ماهها ...
نع، اینطوری فایده ندارد. کاغذ را برداشتم با یک خودکار خوش جوهر بیک مشکی. برنامهی اول را نوشتم سر سطر. رفتم سطر بعدی و برنامهی بعدی. همینطور سر سطر، سر سطر یک صفحهی A4 پر شد. به کاغذ نگاه کردم. هول شهریور و مهر کمتر شده بود. به خودم گفتم: «ببین، آبان است و تا چشم به هم بزنی آذر هم تمام میشود. بعد تو میمانی و قرارداد سه جلدت که هنوز لایش را باز نکردهای! و همینطور هم سه ماه زمستان در پلک به هم زدنی میگذرد. بشین سر جایت و انگشتانت را بگذار روی کیبورد. تازه اگر دختر خوبی باشی قول میدهم بعد از تمام شدن هر کدام از کارهایت یک جایزهی خوب بهت بدهم.» بعد چند تا حرف یواشکی دیگر هم به خودم زدم. کاغذم را برداشتم و زدم به در یخچال. حالا من یک A4 کار دارم که امیدوارم، از ته دل امیدوارم که انجامشان دهم. آخر یک وقتهایی هم باید پیش خودت رو سفید شوی! یعنی میشوم؟ کاش بشوم. این هم اولین قدمش بودم. نوشتن چیزکی در این صفحه بعد از ماهها...
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم