همسایه ها- 8
فصل دوم رمان کوچه نادری
آبجی ملک
برای ورود به کوچۀ نادری از یک کوچه که به خیابان وصل است باید بگذریم. یک طرف این کوچه فقط دیوار کاهگلیست که وقتی باران می آید بوی عطر کاهگل کوچه را برمی دارد. طرف دیگر دو تا در هست. یکی که همیشه یک قفل بزرگ به درش است و نمی دانم مال کیست. دومی خانۀ آبجی ملک است. مادرجان می گوید در این خانه دو تا خانم ناجور زندگی می کنند. با آنها نباید حرف بزنیم و مواظب باشیم که یک وقت گولمان نزنند و ما را به آن خانه نبرند. می گوید توی این خانه آدم های ناباب زندگی می کنند. وقتی می پرسم "ناباب" یعنی چه؟ می گوید یعنی آدم هایی که سر ِ خانه و زندگی شان نیستند. شب ها به جای اینکه به خانۀ خودشان بروند به خانۀ آبجی ملک می روند. با خودم فکر می کنم مگر می شود کسی خانۀ خودش را ول کند و شبها به خانۀ آدم های ناجور برود! باید دیوانه باشد یا احمق شاید هم مریض است. هر روز که به مدرسه می روم و می آیم تا به این خانه می رسم یکهو هول بَرَم می دارد و قدم هایم را تند می کنم. نگاهم را به جلوی پایم می دوزم و سعی می کنم چمم به این خانه نیفتد. اما گاهی می افتد. حیاطش با چند تا باغچه کوچک و حوض آب، حیاط قشنگیست اما از آن بوی ترس می آید. یکروز دختری را می بینم که همسن خودم است و با چادری گلدار از این خانه بیرون می آید. توی دلم می گویم حتما حواسش نبوده و گولش زده اند و به این خانه برده اندش. خیلی تعجب می کنم وقتی که کمی بعد از من پایش را توی مدرسه مان می گذارد. دیگر نزدیک است شاخ درآورم وقتی که به کلاس ما می آید. چند روز می گذرد تا بفهمم راضیه همکلاسی جدید ماست. توی کلاس یا زنگ تفریح خودم را جمع می کنم مبادا پر ِ لباسم به او بخورد. فاصله می گیرم و سعی می کنم نبینمش ولی مگر می شود. راضیه یک سالک گنده روی لُپ راستش دارد. ساکت و خجالتی است. درسش هم خوب نیست. وقتی از راضیه برای مادرجان می گویم، مادر دقیقا می خواهد که با او حرف نزنم، دوست نشوم و یکوقت خدای نکرده پایم را به خانه شان نگذارم. مادر نمی داند راضیه کیست. شاید کلفت خانه است. عصمت خانم می گوید بچۀ سرراهیست که آبجی ملک بزرگش می کند. راضیه کارهای خانه را می کند. کم حرف است و در حیاط مدرسه با کسی خانه بازی نمی کند. هر چقدر هم که می خواهم نبینمش ولی گهگاه گوشۀ چشمهایم دنبال اوست. یک باز زنگ خانه را که می زنند می گوید بیا با هم برویم ولی من که صدای قلبم را توی گوشهایم می شنوم بهانه ای می آورم و یک جوری خودم را گُم و گور می کنم. مرضیه چند هفته بعد از مدرسه مان می رود. آبجی ملک خانه را تخلیه می کند و از کوچۀ ورودی به کوچه نادری می رود. من هنوز از جلوی آن خانه که رز می شوم دلم به تاپ تاپ می افتد و می دوم تا زودتر از آن خانه دور شوم. ایکاش این خانه توی آن یکی کوچه نبود.
(ادامه دارد)
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم