فصل سوم رمان کوچه نادری

اولین ماه رمضانیست که در مدرسۀ راهنمایی هستم. از کلاس سوم دبستان تا حالا همۀ روزه هایم را گرفته ام. روزه داری در خانوادۀ ما پیر و جوان نمی شناسد. یک امر واجب است و همه روزه می گیرند. وقتی مادرم با افتخار به فامیل می گوید که ما هیچکدام روزۀ قرضی نداریم حتی بچه هایم، من به خود می بالم. هم برای اینکه خدا از دستم راضیست و هم برای اینکه دل مادرم را شاد می کنم. روزه گرفتن سخت است، خیلی سخت. ساعت چهار صبح بیدار می شوم و در خواب و بیداری سحری می خورم، نمازم را که خواندم بلافاصله می خوابم تا ساعت شش و نیم صبح شود و برای رفتن به مدرسه خودم را آماده کنم. درست است که توی حیاط مدرسه بدو بدو می کنم اما توی این ماه انگار یکهویی فیتیله ام را پایین می کشند. ته دلم ضعف می رود. هی خوابم می آید. بعضی وقت ها درس ها را نمی فهمم و دلم می خواهم زودتر ربنا را بخوانند، اذان را بگویند و وقت افطار برسد. امسال قانونی دست کرده اند که توی مدرسه به ما تغذیۀ رایگان بدهند. شیر و کیک، کلوچه، پرتقال لبنانی، موز چیکیتا، بستنی کیم، کانادادرای و ... را ساعت ده صبح می دهند.  وقتی نوبت تغذیه می رسد خیلی جلوی خودم را می گیرم که وسوسه نشوم. بستنی ام را در یخچال بابا اسماعیلی می گذارم. عصر که می شود دوان دوان به خانه می روم که یک وقت بستنی ام آب نشود. عاشق بستنی ام. وقتی بوی عطر کاکائوی بستنی کیم در دماغم می پیچد، انگار کنار جوی های باغ بهشت نشسته ام. بستنی توی یخچال منتظر افطار می ماند و من مشق هایم را می نویسم. گاهی هم کنارشان خوابم می برد. موقع افطار بیدار می شوم. سفره های افطار خیلی قشنگند. مثل روز اول نوروز می ماند. تویش پُر از خوراکی های خوشمزه است. خرما، زولبیا و بامیه، پلو و خورش، هندوانه و بقیه شان حسابی دلبری می کنند. قاشق ما سه تا خواهر، پُر از غذاست و هنوز الله اکبر سومی تمام نشده، لقمۀ اول را می جویم. امان از روزهایی که تغذیۀ مدرسه کانادادرای است. گروه خونی کانادادرای و من کاملا مثل هم است. ما کوکاکولا و پپسی نمی خوریم چون مادر جان می گوید حرام است ولی خوردن کانادادرای اشکال ندارد. من وقتی کانادادرای می خورم همۀ سلول های بدنم دان دان می شود. آنوقت کیف می کنم و شاد می شوم. افطار که می شود اول بستنی ام را می خورم و یا شیشۀ نوشابه را برمی دارم و قُرقُر سر می کشم. شکمم که خالیست بیشتر دان دان می شود و کیف من هم بیشتر می شود. مادر جان از دستم حرص می خورد و می گوید آخرش زخم معده می گیری! من نمی دانم زخم معده چیست ولی می دانم کانادادرای و بستنی کیم آنقدر عزیز و قابل احترامند که اول همه باید خدمت آنها برسم. روزه اینجوری قشنگ تر می شود.

(ادامه دارد)