فصل دوم رمان کوچه نادری

فروغ خانم

هر چقدر عصمت خانم جذبه دارد و همه از او حساب می برند، فروغ خانم یکپارچه خنده و شوخی و مهربانیست. دوست صمیمی، خواهر و همه کَس مادر جان است. فروغ خانم اصلا خوش سلیقه نیست و از این بابت هم غم به دلش راه نمی دهد چون مادر جان یکپارچه سلیقه است. برایش پارچه می خرد. لباس می دوزد. ملافه گلدوزی می کند. مربا سیب را در شیشه های بلند دانه به دانه می گذارد و رب گوجه اش را قوام می آورد. هر کجا فروغ خانم کم بیاورد، فوری پیش مادر می آید و می داند گره اش الساعه باز می شود. مادر، فروغ خانم، طاهره و صدیق خانم عصرها با هم تخمه می شکنند و از زندگی شان می گویند. گاهی هم با ته قابلمه ضرب می گیرند. بچه ها دست می زنند و آنها می رقصند و بشکن می زنند. عصر که نزدیک است باباها بیایند، هر کس به خانۀ خودش می رود. من عاشق این مهمانی های عصرانه هستم. گاهی برای مادر که خیلی قشنگ می رقصد، دست می زنم و از رقص فروغ خانم که خیلی خنده دار است ریسه می روم. بعضی وقتها که مامانها با هم حرف می زنند سرم را روی پای مادر می گذارم و خوابم می برد. فرخ خانم یعنی مامان فروغ خانم و بابا بزرگه یعنی بابای فروغ خانم در باغ زندگی می کنند. بعضی از روزهای تابستان که هوا خیلی خیلی گرم است با مادر و خواهرهایم، فروغ خانم و بچه هایش به باغ بابابزرگه می رویم. فرخ خانم خانم و خواهرها و برادرهایش به اتفاق خانواده هایشان هر کدام در قسمتی از باغ زندگی می کنند. بعد از دالان ورودی، اتاق فخری خانم یعنی خواهر فرخ خانم است. هر چقدر فرخ خانم با موهای پُر پُشتش خوشگل و مهربان و تپل مپل است، فخری خانم با آن خال سبز وسط چانه اش بد اخلاق و غرغروست. هی چای زیاد می خورد و سیگار هما می کشد. لاغر و قد کوتاه است و موهایش کم پُشت. دلش بچه می خواهد ولی بچه دار نمی شود. وقتی شوهرش می میرد از پرورشگاه یک بچه برمی دارد و بزرگ می کند. همین بچه یعنی شهین بعدها آرایشگر خانم های کوچه نادری می شود. از در چوبی بزرگ باغ که می گذریم وارد دالان بزرگ پهنی می شویم که مثل یک اتاق ِ خنک ِ خنک است. فرخ خانم آنجا را آب و جارو کرده است. گلیمی پهن می کنیم و روی آن می نشینیم. نور سفیدی از سقف دالان وارد می شود و گرد و غبار در ستون آفتابی اش می رقصد. مادر و فروغ خانم تخمه هندوانه و گرمکی که فرخ خانم بو داده را می خورند و با هم حرف می زنند و می خندند. من و آبجی منیر با هم بازی می کنیم. آنطرف تر هم خواهر جان با آبجی ملیح درگوشی، پچ پچ می کنند. گاهی از آفتابه مسی یک مشت آب بر می دارم و به دیوار کاهگلی می پاشم. بوی کاهگل که در هوا پخش می شود روی ابرها می روم. از گرمای بیرون خبری نیست. همه دور همیم و خیالم آنقدر راحت است که گاهی یواش یواش صداها دور می شوند و خوابم می برد. یک وقتی بیدار می شوم و می بینم همه حتی مادر و فروغ خانم خوابند. دوباره چشمهایم بسته می شود. عصر دور ِ هم کاهو و سکنجبین می خوریم و به خانه می رویم تا بابا بیاید و برایش تند تند از خوبی های باغ بابا بزرگه بگوییم. فروغ خانم، شیطنت کوچه نادریست. فروغ خانم عزیزترین کسی است که کنار مادرم زندگی می کند.

 (ادامه دارد)