فصل سوم رمان کوچه نادری

اولین روزیست که وارد مدرسۀ راهنمایی می شوم. اواخر خرداد توی مدرسۀ مریم ثبت نام می کنم. اصلا این مدرسه را دوست ندارم و تصور اینکه قرار است سه سال راهنمایی در این مدرسه درس بخوانم برایم سخت است. نمی دانم چطور شد که هفتۀ آخر شهریور مادر جان پرونده ام را از این مدرسه می گیرد و در "فرزانه" ثبت نامم می کند. مدرسۀ راهنمایی فرزانه تا سال پیش ملی و شهریه اش صد تومان بود. کلاس بندی مان می کنند و من به کلاس اول "ب" می روم. اینجا به معلم ها، دبیر می گویند. ما یک عالمه دبیر داریم. دبیر ریاضی، دبیر علوم، دبیر حرفه و فن، دبیر تاریخ و جغرافیا و اجتماعی و ... کیف می کنم که ساعت به ساعت دبیرهایم عوض می شوند و همه اش نباید به یک صورت تکراری خیره شوم. هر چه بیشتر گوش می کنم، کمتر حرف این دبیرهای جورواجور را می فهمم. مثلا وقتی خانم پورصادقی اِ، بی، سی، دی را درس می دهد و می گوید دیس ایز اِ بلک بورد، گیج گیج نگاهش می کنم. حرفهای دبیر ریاضی را هم نمی فهمم. خانم علوممان کرمانشاهانیست و به نونوایی می گوید نانَوایی، به خونه می گوید خانه. حرف که می زند انگار از روی کتاب می خواند. سپیده، دخترش، هم در کلاس ماست. چشمهایش سبز، موهایش طلایی و صورتش سفید است. خیلی خوشگل است و من می ترسم اگر به او دست بزنم یکوقت کثیف شود. مثل عروسک ها می ماند. می ترسم بشکند. عین بلور است. مرا یاد آزیتا می اندازد ولی هر چقدر آزیتا مهربان بود، سپیده فیسو است و به مامانش خیلی می نازند. کلاسمان چهل و یک نفره است. نیمکت هایم سه نفره است و فقط نازی روی صندلی جدا می نشیند. نازی لوزه هایش را تازه عمل کرده و همه اش آب می خورد. دهانش پر تف است و وقتی حرف می زند آب دهانش بیرون می پرد. قدش بلند است و ته کلاس می نشیند. دو سه تا فِر دوست داشتنی ته موهای بلندش خیلی به او می آید. هر دبیری که می آید می خواهد خودمان را معرفی کنیم. اسم، فامیل، معدل، از چه مدرسه ای آمده ایم و پدر و مادران چه کاره اند. این مراسم اینقدر تکرار می شود که یواش یواش اسم بعضی از بچه ها را یاد می گیرم. معدل هایشان می گوید که درس همه شان خوب است. انگار پولدار هم هستند چون کیف و لوازم تحریرشان خیلی قشنگ است. هر وقت نوبت من می رسد که خودم را معرفی کنم بد جوری خجالت می کشم. معدلم مثل آنها نیست. کسی نمی داند که کلاس پنجم فقط سه ماه معلم داشتیم و وقتی معلممان برای وضع حمل به مرخصی رفت ما بدون معلم ماندیم. گاهی معلم هنر و گاه معلم آن یکی کلاس به ما حساب و فارسی درس می داد و معلم چرخشی هم دیکته می گفت. هیچوقت نفهمیدم چرا مدیرمان تا آخر سال برایمان معلم نگرفت یا چرا پدر و مادرها اعتراض نکردند یا اصلا چطوری توانستم امتحانات نهایی را بگذرانم. فقط می دانم که قبول شدم و حالا روی نیمکت "فرزانه" در کنار یک عالمه شاگرد درسخوان نشسته ام.

(ادامه دارد)