فصل دوم رمان کوچه نادری

مهنوش خانم

مهنوش خانم باردار است. همه اش عق می زند و مادر برایش چیزهای خوشمزه ای می پزد و مرا صدا می زند تا ویارانه را به خانه شان ببرم. مهنوش خانم مرا به اتاقش می برد. از توی کمدش شکلاتی در می آورد و من همانطور که سرم پایین است و مثلا خجالت می کشم، ته دلم غنج می رود و آنرا می گیرم. دلم می خواهد این کمد مال خودم بود و هر موقع دستم را تویش می کردم، شکلاتی بود تا برش دارم و نوش جان کنم. مهنوش خانم بی حوصله است و مثل قبل ها موهایم را شانه نمی کند. منهم احساس می کنم که زودتر باید به خانه برگردم و بدو خداحافظی می کنم. گاهی شبها آقا منصور دیر به خانه می آید. مهنوش خانم می ترسد و از مادر می خواهد که خواهر جان پیش او برود. منهم دنبال خواهر می روم و خودم را به اتاق تازه عروس می رسانم. وقتی مادر با فروغ خانم صحبت می کند، سرش را تکان می دهد و می گوید دلش برای مهنوش خانم می سوزد، منهم یکهویی دلم برایش می سوزد. مهنوش خانم برای مادر جان تعریف کرده که شب ها آقا منصور دیر وقت که به خانه می آید در را با لگد می کوبد و دهانش بوی گند عرق می دهد. تا حالا شنیده بودم که پا و زیر بغلش بوی عرق می دهد ولی باور نمی کنم کسی حاضر شود این عرق بد بو را بخورد تا دهانش هم بویش را بگیرد. یکروز نزدیک های غروب ناله های مهنوش خانم توی کوچه می پیچد و عصمت خانم و مامای محل دست به کار می شوند و علی آقا به دنیا می آید. مهنوش خانم درد زایمان را در همان سکوت همیشگی اش می کشد. خدا را شکر حالا دیگر شبها وقتی آقا منصور دیر بیاید او تنها نیست و سرش با علی اش گرم است. علی، پدر و مادر و خواهر و برادر مهنوش خانم می شود.

(ادامه دارد)