فصل سوم کوچه نادری

نادری ها یواش یواش پراکنده می شوند. حالا سیف الله خان، رحمت الله خان و فاطمه خانم از کوچه نادری رفته اند. همسایه های جدیدی آمده اند. غمگین ترین روز وقتیست که فروغ خانم یار و خواهر مادر جان در دروازه دولت خانه می خرد و از کوچه مان می رود. می ترسم گلویم از غصه بترکد. جای آبجی منیر و ملیح بدجوری خالیست. از جلوی در خانۀ فروغ خانم که رد می شوم یکهویی چشمهایم تر می شود. تمامی کودکی ام با کارهای خوشمزۀ فروغ خانم پُر است. حالا فقط بابابزرگه در این خانه است. آقای پاکی همسایۀ جدیدیست که با ما یک خانه فاصله دارد. آقای پاکی چهار بار ازدواج کرده است و حالا با صدیق خانم یعنی چهارمین زنش زندگی می کند. از همسر اولش احمد، از همسر دوم صدیقه و عطا و از صدیق خانم هم فاطی را دارد. صدیقه پاکی که تا کلاس پنجم درس خوانده و هم سن منست در خانه برای صدیق خانم قالی می بافد. این دو با هم خیلی نمی سازند. آقای پاکی اجازه نمی دهد صدیقه از خانه بیرون بیاید. او فقط اجازه دارد با خانوادۀ ما حرف بزند. مواقعی که آقای پاکی و صدیق خانم و فاطی بیرون می روند، در را روی صدیقه قفل می کنند. این وقت ها او توی تراس طبقه دوم می آید و با من درد دل می کند. دلم خیلی برایش می سوزد. صدیقه خوشگل نیست. صورتش مثل یک عقاب خشمگین است. کارهای خانه را می کند. مواظب فاطی است. یکبار وقتی دم در خانه با هم حرف می زنیم، دلم یک جوری می شود. به خانه برمی گردم و به دستشویی می رود. لباس زیرم خونی شده است. وحشت می کنم. رنگ و رویم می پرد. چشم هایم سیاهی می رود. دیده بودم مادرم گاهی توی لباس زیرش پنبه می گذارد و بعد پنبه ها خونی می شوند. خودش این روزها می گفت ر ِگل شده است و همۀ خانم ها این طور می شوند. می ترسم. خیلی زیاد می ترسم. صبرمی کنم یک روز بگذرد، دو روز بگذرد ولی خیر، همچنان خون می آید و من با پنبه آنرا تمیز می کنم. درست مثل روهایی که گلویم پُر چرک است ساکت می شوم. کتاب رساله را برمی دارم و می خوانم. بله. این نشانۀ زنانگی منست. من جدی جدی بزرگ شده ام. به حمام می روم و زار زار گریه می کنم. دلم می خواهد جلوی این اتفاق را بگیرم. یواشکی زیر لب مادر جان را صدا می زنم. دلم می خواهد توی بغلش بروم ولی خجالت می کشم. دلم می خواهد زودتر بمیرم که کسی نفهمد چه اتفاقی برایم افتاده است. ناگهان خودم را تنهای تنها می بینم. حالا چطور توی صورت بابا نگاه کنم؟ احساس می کنم توی یک جزیره افتاده ام تک و تنها. هر چقدر هم می خواهم داد بکشم صدایم در نمی آید. انگار خفه شده ام. رویم نمی شود به چشم های مادر جان نگاه کنم. دلم مادرم را می خواهد ولی احساس می کنم از او دور شده ام. خیلی خیلی دور.

(ادامه دارد)