همسایه ها- ۳
فصل دوم رمان کوچه نادری
ادامه ی عصمت خانم- ۳
تابستانها همه روی پشت بام می خوابند. دخترها کنار مادر و پسرها آن طرف تر زیر لب با هم حرف می زنند و می خندند و گاهی هم به هم لگد می زنند . البته این کارها در نهایت ظرافت انجام می شود مبادا آقای گودرزی بشنود و خوابش به هم بخورد. روی پشت بام، ستاره ها آن قدر نزدیک و زیاد و درخشانند که انگار اگر دستشان را بلند کنند آنها را می توانند بچینند. تُنگ سفالی بالای سرشان، آب را خنک نگه می دارد و نصفه شب ها از آن آب می خورند. اگر هوا خیلی گرم باشد پشه امان شان را می برد. این جور وقت ها عصمت خانم به کمک آقا منصور و آقا محمود بساط پشه بند را علم می کند و همه توی آن که برای خودش شهریست، می خوابند. عصمت خانم همیشه کوچکترین بچه را کنار خودش می خواباند تا وسط شب راحت به او شیر بدهد. اینکه بچه هایش حداقل یک سال شیر خودش را خورده اند، از افتخارات اوست فقط دلش برای آقا مسعود می سوزد که وقتی شش ماهش بود آنقدر سرفه کرد که به تجویز سارا به او شیر خر دادند تا خوب شد. بعد از آن آقا مسعود دیگر پستان مادرش را نگرفت برای همین عصمت خانم فکر می کند که او ریز نقش و جوشی است یعنی زود از کوره در می رود. سارا که جهود است و همسایه ها به او سارا جوده می گویند ماهی یک بار با بقچه ی بزرگ روی دوشش از پیچ کوچه وارد می شود و بلافاصله همه ی زن های همسایه، دور او که کف کوچه بساطش را پهن کرده جمع می شوند و از پارچه و کش شلوار و نخ و سوزن گرفته تا سفارشات ریز و درشتی که ماه قبل هر کس به او داده را می گیرند. زن ها می خندند و دست زیر قواره ی هر پارچه می کنند یا آن را به خود می گیرند تا آن یکی همسایه ببیند آیا بهشان می آید یا نه؟ گاهی از این فروشنده ی دوره گرد چند تا النگو هم گیر دختر ها که کنار چادر مادرشان را محکم چسبیده اند ، می آید. من از سارا می ترسم چون هم تُک زبانی حرف می زند و هم یک خال گنده کنار لبش دارد که دو تا موی سیاه از آن درآمده. چادرش هم پر از وصله های عجیب و غریب است. از همه مهم تر او جهود است و مادر می گوید نزدیک جهودها نباید رفت. من نمی فهمم چرا خودشان پیش سارا می روند. وقتی سارا جوده به کوچه نادری می آید، مادرها حسابی شاد و بگو بخند می شوند.
شب های زمستان همه در اتاق بزرگه زیر کرسی می خوابند و لحاف بزرگ جهازیه ی عصمت خانم که خیلی هم گرم است را روی شان می کشند. کرسی با زغال و خاکه زغال گرم می شود. توی روز عصمت خانم خودش کرسی را گرم نگه می دارد ولی نصف شبها آقای گودرزی منقل یا به قول خودش کَلَک را گرم می کند. از وقتی که مصطفی پسر همدم خانم زیر کرسی خفه شد، عصمت خانم شب بارها و بارها بیدار می شود و بچه ها را می پاید. پسرها که یواش یواش قدشان بلند می شود مواظبند که پایشان به منقل نخورد چون جای سوختگی سال قبل روی پای آقا منصور، همه اش جلوی چشمشان است. شبها عصمت خانم تخمه هایی که خودش بو می دهد و میوه هایی که تابستان روی پشت بام خشک کرده را توی سینی بزرگی که به آن مجمع می گویند و همشه روی کرسی هست، می گذارد و همه مشغول می شوند. گاهی هم اگر آقای گودرزی کیفش کوک باشد، از حافظ و فردوسی می گوید . بخصوص وقتی رستم شمشیر را از نیام می کشد و به جنگ دیوان می رود، پسرها صورتشان گل می اندازد و دستهایشان مشت می شود و وقتی شمشر پهلوی سهراب را می شکافد ، اشک روی گونه هایشان سرازیر می شود زیر لحاف می روند و نقشه ی انتقام از ضحاک ماربه دوش را با هم می کشند.
عصمت خانم برای پخت و پز از چاه آب کنار اتاق بزرگه استفاده می کند. خودش یا یکی از پسرهای بزرگ تر پشت چرخ چوبی چاه می نشینند و دلو سیاه را به ته چاه انداخته، پا را روی یکی از چوبهای چرخ می گذارد و به پایین فشار می دهد و با پای دیگر، چوب بعدی را به پایین می آورد. با حرکت این چوبها، چرخ می چرخد و طناب کلفت پنبه ای که روزگاری سفید بود و حالا تیره شده، دور محور چرخ می پیچد و دلو بالا می آید. وقتی به لبۀ چاه رسید، آنرا می گیرند و آبش را در قابلمه بزرگی که کنار چاه است می ریزند. برای رفت و روب و سشتن ظرف هم از همین آب استفاده می شود ولی شستن رختها قصه دیگری دارد. وقتی همه رختها روی هم جمع شد، عصمت خانم آنها را در طشت مسی می ریزد، آنرا روی سرش می گذارد. با یک دستش مواظب است که طشت از روی سرش نیفتد و با دست دیگر چادرش را نگه می دارد. کنار نهری که نزدیکی خانۀ آنهاست می رود. از سکوی سنگی که پله پله کنار نهر درست کرده اند پایین می رود و در جایی که برای شست رختها درست کرده این می نشیند و لباسها را می شورد. بعد روی طناب حیاط خانه شان پهن می کند. بهار و تابستان رختشویی کنار نهر را دوست دارد. بفهمی نفهمی از قیل و قال بچه ها دور می شود ولی در سرمای پاییز دستهایش کرخ می شود. زمستان هم به هر شکلی که هست آب را در مطبخ کوچکی که برای همین کار درست کرده، روی هیزم گرم می کند و بالاخره همه چیز به همان تمیزی می شود که عصمت خانم می خواهد. عصمت خانم تمیزی را دوست دارد و همیشه در خانه ای که بچه های قد و نیم قد دارد لباسهایی هست که باید شسته شود.
اما آشپزخانه یا به قول آقای گودرزی مطبخ حکایتی دارد. سکوی بزرگی سرتاسر دیوار دست چپی را از زمین جدا می کند. زیر سکو به فاصله های نیم متری چند دیوار کوچک ساخته اند و هر قسمت برای خودش نامی دارد. مثلا قسمت قابلمه ها که دیگ و قابلمه های مسی و گاه روحی در آن و بشقاب ها و سینی هادر قسمت دیگر و کاسه ها و ملاقه ها هم جای خودش را دارد. یک قسمت هم مخصوص خرت و پرت هاست که عصمت خانم مثل هر زن خانه دار دیگری کم خرت و پرت ندارد. جلوی این سکو، ملافه سفیدی با کش بلند قیطانی یا همان کش تنبان که در شلوار مردها می کنند تا شلوار را محکم نگه دارد، به دیوار وصل شده است و هر وقت ظرفی بخواهند، پرده را کنار می زنند و آن را برمی دارند. در گوشه ای هم عصمت خانم هیزم و زغال را کنار هم گذاشته و دورش را با آجر پوشانده، سه پایه ای روی آن گذاشته تا برای جوشاندن آب یا پختن شله زرد و آش از آن استفاده کند. شله زرد، آخ شله زرد. درست روزهایی که آقای گودرزی از پا درد فریادش امان خانه را بریده بود، عصمت خانم نذر می کند که در صورت سلامتی شوهرش هر سال با سه من برنج، شله زرد بپزد و بین در و همسایه پخش کند. آقای گودرزی به طرز معجزه آسایی خوب می شود و از آن موقع مراسم نذری پزان در خانه با شکوه هر چه تمام تر برگزار می شود. بیست و هشتم ماه صفر، بعد از نماز صبح، عصمت خانم با خواندن سوره حمد، برنج را که قبلا پاک کرده و از شب قبل در دیگ خیسانده روی سه پایه می گذارد و آتش زیرش را روشن می کند و زیر لب دعا می خواند. مهمترین دعایش سلامتی آقای گودرزی و اینکه خدا سایه اش را از سر او و بچه ها کم نکند است، بعد هم نوبت دعای سلامتی برای تک تک بچه هایش می رسد. گاهی هم اشک از چشم هایش سرازیر می شود. شکر و گلاب و زعفران و مغز پسته و خلال بادام کم کم اضافه می شود. همسایه ها که آمدند، ملاقه بزرگ بین دستها می گردد و هر کس با هم زدن نذری دعایش را می خواند. ظرف ها که از شب قبل ردیف شده اند یکی یکی پُر می شوند و توران خانم که کارهای دستی اش زبانزد اهالی محل است با دارچین روی هر کاسه چیزی می نویسد: یا محمد، یا علی، یا الله. بعد نوبت بچه ها است که کاسه ها را به در خانه ها ببرند. هر کاسه شسته شده با شاخه ای گل رز یا گل محمدی یا نُقل به خانه بر می گردد.
(ادامه دارد)
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم