دوستان
یواش یواش توی کلاس دوستهایی پیدا می کنم. با پری و سیمین که ردیف اول می نشینند و مریم که جایش وسط است قرار می گذاریم توی راه مدرسه با هم باشیم. پری چشم های قشنگی دارد. آهسته حرف می زند و مثل من از در و دیوار بالا نمی رود. سیمین هم که فامیل شان است مثل او ساکت است ولی گاهی زنگ تفریح ها شیطنت می کند. پری چند خواهر و یک برادر دارد. خانه شان وسط راهمان است. یک حیاط بزرگ با دو ستون بلند، چند تا باغچه و درخت خرمالو و یک حوض دارد. توالت شان هم توی حیاط است. مادرش توی باغچه ریحون، جعفری، تره و نعنا می کارد. از مادر پری می ترسم چون زود عصبانی می شود. توی خانۀ آنها پُر از بچه است. بچه های خواهرهای بزرگش هم آنجا هستند. وقتی وارد خانه شان می شوم از اتاق و راهرو و صندوق خانه بچه بیرون می آید. من اگر توی این خانه زندگی کنم سرسام می گیرم. خانۀ ساکت خودمان را بیشتر دوست دارم. روزها با پری و مریم دنبال راههای جدید می گردیم. کوچه ها را اکتشاف می کنیم. گاهی سرظهر وقتی از خانه ها بوی عطر غذا بلند است، زنگ این در و آن در را می زنیم و فرار می کنیم. غش غش هم می خندیم. دوی من خوبست و می توانم زود خودم را مخفی کنم. اگر کسی در خانه اش را زود باز کند، ممکن است مریم را بگیرد. مریم دختر آخر خانواده است. دو تا برادرش در انگلیس زندگی می کنند. تابستان ها خودش هم به انگلیس می رود. خیلی شُل و خونسرد است. هر چقدر من راه رفتن و دویدن را دوست دارم، مریم می خواهد یک گوشه ولو شود. اینرا از حرف زدنش هم می شود فهمید. آنقدر شُل حرف می زند که گاهی حوصله ام سر می رود و وسط حرفش می پرم و آخر ماجرا را از او می پرسم. پری درسش خیلی خوبست. علوم را زود می فهمد. توی خانه درس هم می خواند. ایکاش من هم در خانه درس می خواندم ولی مدل درس خواندن در خانه را بلد نیستم. همین که سر کلاس می فهمم بَسَم است. حالا دیگر در فرزانه تنها نیستم. دوستانی دارم که زنگهای تفریح و راه طولانی خانه را با هم هستیم. دوستانی که به آنها فکر می کنم.
(ادامه دارد)
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم