فصل سوم کوچه نادری

روز آخر امتحانات همۀ بچه های کلاس همدیگر را بغل می کنند. کلی گریه می کنیم. معلوم است که می خواهد دلمان در این تعطیلات تابستانی برای هم تنگ شود. طبقۀ دوم خانه برای ما سه خواهر است. هر کداممان یک اتاق داریم. کوچکترین و دنج ترین اطاق برای منست. حالا که دیگر از مدرسه و درس خبری نیست، اتاقم را خانه تکانی می کنم. وقتی برق تمیزی در اتاق چشمک می زند، لبخند روی لبم پهن می شود. خانوادۀ ما که اهل سفر و گشت و گذار نیست، قربان کتابخانه کانون پرورش فکری بروم که اگر نبود تا دوباره مهر ماه برسد و مدرسه ها باز شود، دق می کردم. کتابخانه از خانۀ ما خیلی دور است. پیاده به کتابخانه می روم. توی کتابخانه که هستم زندگی شکل دیگری می شود. یک عالمه دوست توی کتابها دارم. مستقیم به طرف قفسه هایی می روم که انگار برای من ساخته شده اند. کتاب جدید را انتخاب می کنم. روی صندلی کوچک چوبی می نشینم و خیلی زود در کتاب گم می شوم. یک وقتی یادم می آید که باید به خانه برگردم. هر هفته دو کتاب می توانم امانت بگیرم. خانم کتابدار که بلوز و دامن های قشنگش خیلی به او می آید، کارت عضویتم را می گیرد و با مُهر دسته بلند فلزی اش تاریخ می زند که کی باید کتاب را برگردانم و ورقۀ امانت کتاب را هم از صفحۀ آخر در می آورد. فاتحانه مسیر پُر دارو درخت را برمی گردم. گاهی حس کریستف کلمبی زیر پوستم گزگز می کند. به قصد اکتشاف وارد کوچه پس کوچه های تازه می شوم. کوچه ها خوبند ولی گاهی وقتی کوچه ای طولانی را می روم آخرش می بینم که بن بست است و مجبور می شوم همۀ راه رفته را برگردم. برگشتنش یک طرف و هوای گرم و موهایم که زیر چادر خیس عرق می شوند از طرف دیگر کلافه ام می کنند که چرا همینطوری سرم را زیر انداخته ام و تا ته این بن بست آمده ام. گاهی هم کوچه ها خیلی قشنگند. جوی پُر آب آواز خوانان کنار درخت های بلند با تنه های قطور خودش یک تابلوی نقاشی می شود و من توی سرم برایشان کلی آسمان و ریسمان می بافم.

دارم کتابهای دافنه دوموریه را می خوانم. بعد رابینسون کروزوئه و بعد زندگی مارتین لوترکینگ. از خواندن زندگی انسانها کیف می کنم. خودم را جای آنها می گذارم. به پاتریس لومومبا حق می دهم که برای آزادی سیاهان می جنگد. وقتی فلورانس نایتینگل جان بیماران را نجات می دهد به نظرم لقب بانوی چراغ بدست واقعا برازنده اش است. شاید اگر جای مارتین لوتر کینگ بودم پروتستان می شدم. وقتی خانم دانورس انگشتهایش را توی بازوی مادام دووینتر کتاب ربه کا فرو می کند و مادام از ترس می لرزد، دلم می خواه یک سیلی توی گوش خانم دانورس بکوبم تا دست از سر این مادام بدبخت بی دست و پا بردارد و بگذارد زندگی اش را بکند. آن جاهایی که جودی آبوت برای بابالنگ درازش نامه می فرستد، خودم آن نامه می شوم و بی صبرانه می خواهم توی دستهای بابا بنشینم و ببینم بابا چه جوابی برای جودی می فرستد. آخرهای تابستان می شود. دفتر و کتابهای دوم راهنمایی را می خرم و جلد می کنم. ورق های همۀ دفترها را با خودکار قرمز خط کشی می کنم. حالا هر ورق برای خودش یک کادر قشنگ دارد. برای بعضی هایشان دو خط قرمز یا سبز یا سبز و قرمز می کشم. اسمم را روی شان می نویسم و منتظر می شوم تا مهرماه بیاید.

(ادامه دارد)