برقص!
میگویی: «برقص با رقص برگهای پاییزی!» میایستم. دستهایم را در امتداد تنم می گسترانم. میخواهم غرق شوم در رقص پاییزی ولی من که رقصیدن بلد نیستم. تکیه میدهم به دیوار. مینشینم روی زمین. زندگیام دور تند میگیرد جلوی چشمهایم. من فرزند انقلابم. فرزند بمبها و جنگ. موشک باران و زلزله و تحریم. و حالا تهدیدهای پی در پی حملهٔ نظامی آقای اوباما. سالهاست که در وضعیت قرمزم و توی پناهگاه نفس میکشم. در وضعیت قرمز میخوابم، بیدار میشوم. بالغ میشوم، عاشق میشوم. به سوگ مینشینم. مادر میشوم! در همین وضعیت است که عزیزانم میروند و در دنیا پراکنده میشوند. میروند و دیگر برنمیگردند و من میمانم و تنهایی. من میمانم و وضعیت قرمز که نمیخواهد سفید شود. برگهای پاییزی میرقصند ولی من رقصیدن بلد نیستم!
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم