وایتکس جان، میدانی چقدر عزیزی؟
دو روز کامل توی آشپزخانه بودم. به دودهها گفتم: «آخه شما از کجا راه این خونه رو پیدا کردین؟ پنجرههای بسته، خانهٔ توی کوچه و ...، پس دوده از کدام سوراخی مُشَرَف شدی؟»
شستن توی کابینتها، درها، دیوارها یک طرف، میماند لگن بزرگ پر از آب و وایتکس و پودر تاید قدیم و بانو خانم جدید. همهٔ ظرفها توی وایتکس غسل تعمید یافتند. لیوان، بشقاب، قابلمه، سینی و ... همهٔ ظرفها. چشمهایم ستایش میکرد هر ظرفی که از توی وایتکس در میآمد و جوان شده بود. تر و تازه شده بود. مثل روزهای اولش که از توی کارتن آمد بیرون و نشست توی کابینت آشپزخانه. ظرفها توی وایتکس خودشان را رها کردند. غمها، دلگرفتگیها، کدورتها و هر چه از سال 91 مانده بود یک گوشهٔ دلشان را ریختند توی آب- تاید- وایتکس و وقتی آمدند بیرون نو بودند. آماده بودند برای شروع سال نو. لباس دلشان عوض شده بود. بی طرح و بی نقش آمادهٔ رفتن به سوی ناشناختهها بودند با آغوش باز.
به وایتکس فکر میکنم. به وایتکسی که انسانها بروند تویش و نو شود. غمها، دلگرفتگیها، کدورتها و هر چه از سال 91 مانده بود یک گوشهٔ دلشان را بریزند توی وایتکس و بیایند بیرون. مثل وقتی که دونیاشای عزیز آن صابون را داد به والنتینا1 و گفت خودش را با آن بشوید و از رودخانه که آمد بیرون بشود یک والنتینای دیگر. چه خوب بود اگر حمامی بود که از دوشش، آب و ویتکس میآمد. آنوقت همه در شروع سال نو، دوش آب و وایتکس میگرفتند. آنوقت دل گرفتگی و کدورت توی دل کسی خانه نمیکرد. آنوقت همه با آغوش باز به استقبال ناشناختههای سال جدید میرفتند. آنوقت همه ...
وایتکس جان تو یک پدیدهٔ بینظیری. لطفاً ارادت مرا بپذیر. خیلی عزیزی. خیلی خیلی عزیزی.
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم