این هوای خنک بعد از برف چقدر جا می‌آورد حالم را. این تمیزی شب عیدی چقدر جا می‌آورد حالم را. این آدم‌های خوبی که به هم نگاه می‌کنیم و پیشاپیش سال نو را با آرزوهای خوب به هم تبریک می‌گوییم چقدر جا می‌آورند حالم را. درست است که هفت روز هنوز مانده از سال 91 ولی دارم پرونده‌اش را یواش یواش می‌بندم. به اتفاق‌های این سال فکر می‌کنم. به آدم‌های جدید که وارد زندگی‌ام شدند. به کارهایی که کردم. به چیزهایی که ایکاش پیش نمی‌آمد در لحظه ولی حالا که دور شده‌ام از زمان ِ تلخی‌شان، می‌بینم که چه بخواهم چه نخواهم بخشی از دنیای کوچکم را ساخته‌اند و شاید روزگاری شعر شوند یا قصه یا چیزی که "حالا نمی‌دانم"! "حالا نمی‌دانم" یعنی هنوز هم آغوشم برای ناشناخته‌ها باز است و این آغوش باز را دوست دارم. همین ناشناخته‌ها هستند که سرپا نگهم می‌دارند گاه شادمانه و گاه هم سخت و تلخ و عبوس. دویدن‌های سال 91 بد نبود. 6 جلد ترجمه رمان کودک، دو جلد ترجمه رمان نوجوان، 5 جلد ویرایش و بازنویسی، ساخت دو وب سایت، یادگیری نرم‌افزار جوملا و کار با آن، تصمیم قطعی برای جدایی از کار اداری بعد از سالها کار، مطالعه و مطالعه و مطالعه، آشنایی با آقای دیوید آلموند، نوشتن چند قصهٔ نوجوان و کودک و ... بودن در کنار عزیزانی که تک تک‌شان یکدانه هستند در این جهان پرمحبت آفرینش: خانم ژوبرت، خانم کرمانی، خانم صالحی، خانم احمدی، خانم نباتی، خانم خسروی، خانم کلهر، خانم رادفر، خانم اسلامی، آقای نفیسی، آقای برآبادی، آقای راستی، آقای یوسفی، آقای حسن‌زاده، آقای هجری، آقای ملک‌یاری، آقای خانیان، آقای رحماندوست، آقای منادی، آقای دشتکی، آقای نیکنام، آقای محمدی، آقای محرابی، پدر جون، مادر جون، لاله، سهیلا، سپیده، امین، پروانه‌ها، توران، شعله، بهار، پرنیان، سِرمه، جاوید، کیومرث، تهمینه، بتول، پریوش، سیمین، اقدس، سوگل، پیمان، آیسان، حدیث، حسین، اعظم، نوید، زیتا، فریبا، شادی، آقا لطف الله آبدارچی‌مان، آن راننده تاکسی که یک بار برایم درد دل کرد، بقالی سر کوچه که مغازه‌اش را فروخت و رفت، عاطفه و حمید شهر کتاب، موزهٔ مقدم، تصادف پدر و ... دلم می‌خواهد اسم همه یادم باشد که نمی‌شود ولی حس‌های خوبی که بهم دادند و روزهایم را شیرین کردند، به فکر وادارم کردند، تشویقم کردند به بهتر دیدن به نو اندیشیدن به حرکت به کشف کردن و زایش، به اینکه این همه عشق را خداوند به مهربانی و رایگان پاشیده است در جهان تا من هم یاد بگیرم از او، از تو، از همه.

سال 91 سال خوبی بود و ازش ممنونم که اجازه داد در روزهایش من هم قدم بزنم و نفس بکشم.