چشم های آبی
وقتی تو به دنیا نیامده بودی همان روزی بود که دلم می خواست پشت چشم هایم را آبی کنم. توی چشمهایم زُل زد و گفت: "همین حالا وقتش است، آبی اش کن!" نکردم. از خیلی هم خیلی وقت تر است که او دیگر نیست. حالا تو که سالهاست به دنیا آمده ای روبرویم نشسته و به چشم های خسته ی کوچکم زُل زده ای. دلت می خواهد کارها بکنی.
ایکاش آن روز پشت چشم هایم را آبی کرده بودم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 14:24 توسط ریحانه جعفری
|
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم