همین هوا بود آن روزهای دور که می خواستیم خانه ی دکتر "ن" را بخریم. باران می آمد. خنک بود و بی ادعا و صمیمی هوای آن روز دور و من چقدر جوان بودم. توی ابرها بودم. سَرَم پُر از رویا بود. دلم پر از رویا بود. دستها و پاهایم رویایی بودند. صبح با رویا باز می شد. شب با شوق رویا به فردا می رفت. همین هوا بود آن روزها که خانه ی دکتر "ن" را پسندیدیم. اتاق ها، ایوان و حیاط و باغچه هایش کنج دل مان خانه کرد و ما همه جوان بودیم. پدر، مادر و خواهرجان بودند و خنده و شادمانی. خانه را نخریدیم که از شهر دور بود و مدرسه رفتن را سخت می کرد. هوا سبک است و صمیمی و مست. هوا بوی خانه ی دکتر "ن" را می دهد. بوی جوانی را.