وقتی که باران میبارد
باران ... میبارد نرمْ نرمْ. با قطرههایش که به لبهٔ پنجره میخورد بیدار میشوم یک بار و دوبار و خیلی خیلی بار. عصبانی نمیشوم از بیدار کردنش. گوشهٔ لبهایم به لبخند باز میشود و خوشحالم که میبارد نرمْ نرمْ. و مینشیند روی دلم گرمْ گرمْ. میگویم، یواش، توی گوشش میگویم: «عزیزکم خوب خودت را دردانه کردی وقتی که دیرْ دیرْ میآیی. نازت را میخرم، چند میفروشی؟» و باران میبارد همچنان نرمْ نرمْ و آواز میخواند که رایگان میبخشم خودم را و مِهرم را. مگر تو مهربانی را رایگان نمیبخشی؟
صبح زود پنجره را باز میکنم. مست میشوم در عطر باران. گوشم را پُر میکنم از آوازش برای روزهایی که نیست، برای روزهای دلتنگی. و به عظمتش فکر میکنم که رایگان جاری میشود میان رگهایم.
+ نوشته شده در شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 7:32 توسط ریحانه جعفری
|
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم