فیلم زندگی‌ام را تند کرده‌اند. خیلی خیلی تند. کی؟ کاهیلی‌ها، لوسین‌ها، مادریگال‌ها: ایمی و دن کاهیل و ایزابل کابرای شریر! سرگیجه گرفته‌ام از بس اینها می‌دوند به دنبال سِرُم. یکی می‌خواهد با آن جهان را نابود کند و دیگری می‌خواهد بین انسانها دوستی و محبت و در یک کلام همبستگی ایجاد کند. منم در این سعی صفا و مروه، هروله می‌کنم.

شب شده، هنوز گاز منتظر قابلمه‌هاست که قُل و قُلشان را درآورد. لپ‌تاپ و ترجمه را از روی پایم برمی‌دارم. دستم را می‌گیرم به کمد که سرگیجه پخش زمینم نکند و می‌ایستم. یکساعتی بعد سفره پهن می‌شود. شوید پلو و آش پخته‌ام. عجب خوشگل است این شوید پلو و دلبری می‌کند آش سبز رنگ. بعنوان سرآشپز تک آشپز مزه می‌کنم و وااای. پلو که بی‌نمک است. اصلاً اصلاً بی‌نمک است! و آش هم مزه‌اش عجیبان غریبان است. چرا قمری‌هایش اینطوری شده‌اند. چرا آشش مزهٔ تلخ ایزابل کابرا را می‌دهد. وااای تُرُب‌ها اینجا چکار می‌کنند؟ غش غش می‌خندم. عناصر سازندهٔ آشم با عناصر سازندهٔ سِرُم گیدئون کاهیل جای‌شان را عوض کرده‌اند.

می‌نشینم پشت لپ‌تاپ. بهتر است ادیت فصل پنج را ادامه دهم. هفت روز بیشتر از فرصتم نمانده است! باید ترجمه را تحویل دهم. سرگیجه بماند برای بعد و آشپزی هم. بیا 39 سرنخ عزیز که این دل، سرای توست!