دیشب در کنسرت نواختند: "ایران ای سرای امید، بر بامت سپیده دمید" و ... تار بود و سنتور و تنبک و سه تار و دف و دف و دف دف و دف و دف. برای همهٔ امروز و فردا و سالهای باقیماندهٔ بشریت: دف در رگهایم جاری شد. گرمم کرد. سردم کرد. بلندم کرد. سربلندم کرد و پرتابم کرد در لحظه لحظهٔ خاطرات شیرینم از تو. از ایران. از وطن. از مادری که مرا زائید. از خواهری که خندید. از برادری که جنگید. از روستایی که درو کرد. از پرنده‌هایی که پرواز کردند و ... به تو فکر می‌کنم ایرانم! به تو که هستی ِ مرا شکل دادی و مادرم هستی. به تو که شوقم شدی و دخترم هستی. به تو که نوازمش می‌کنی و همسرم هستی. به تو که برایت درد دل می‌کنم، برایم درد دل می‌کنی و دوستم هستی. به تو که صبوری، صبور و تب دار. و در نهایت هذیان، لبخند به لب داری و نگرانم هستی.

ایرانم، دخترم: می‌خواهم مو‌هایت را شانه کنم و ببافم. می‌خواهم لباس عید برایت بدوزم. خانه‌تکانی‌‌ات کنم. می‌خواهم سفرهٔ هفت سین برایت پهن کنم و بهت عیدانه بدهم. می‌خواهم ببرمت پارک و برایت بستنی بخرم و یک کایت که در آسمان آبی با هم پروازش دهیم و غش غش بخندیم. شادمانی کنیم و بشکن بزنیم. بچرخیم و برقصیم و بچرخیم و برقصیم و بچرخیم.

ایرانم، پسرم: می‌خواهم سوار اسبت کنم تا بتازی این دشت‌های بیکران را. می‌خواهم برایت ساز بخرم تا بنوازی هرکجا که خواستی و آواز بخوانی و لزگی و کردی و لُری برقصی. می‌خواهم برایت دفتر بخرم و خودکار و یک کامپیوتر که بخوانی و بنویسی. مقاله‌هایت را به سراسر دنیا بفرستی و در انستیتوی مغز و اعصاب فرانکفورت و تورنتو و سیدنی از تئوری جراحی منحصر به فردت، دفاع کنی.

ایرانم؛ مادرم، پدرم، عمو و دائی و خاله و عمه‌ام، دوست عزیزم، همراهم، همزبانم: دیشب در کنسرت نواختند: "ایران ای سرای امید، بر بامت سپیده دمید" و تو تار شدی و سنتور و تنبک و سه تار و دف. برای همهٔ امروز و فردا و سالهای باقیماندهٔ بشریت در رگهایم جاری شدی. ایرانم:  تو سرای امید هستی. جاودان بمانی گلم!