نگفتمت مرو آن جا، که آشنات منم
امروز اینجوری شدهام :
"نگفتمت مرو آن جا، که آشنات منم /در این سراب فنا چشمهٔ حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من/ به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی/ که نقش بند سراپردهٔ رضات منم
مگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو/بیا که قوت پرواز پر و پات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی/مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند/که آتش و تپش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند/که گم کنی که سرچشمهٔ صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت/نظام گیرد خلاق بیجهات منم
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست/ وگر خداصفتی دانک کدخدات منم"
و امروز بوی مولانا در سرم پیچیده و هوس چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن دارم و از او میپرسم "راه خانه کجاست؟"
+ نوشته شده در دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 13:58 توسط ریحانه جعفری
|
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم