پیپیپ هووووورررراااااا
خب من امروز عجیب و غریبم و این عجیب و غریبی از ساعت 11:54 روز پنج شنبه شروع شد وقتی که پیپیپ هووووورررراااااایییی از ته دل از توی گلویم پرید بیرون. وقتی که ترجمه جلد دهم 39 سرنخ، "گذرگاه آهنین"، نوشتهٔ مارگارت پیترسون هادیکس تمام شد و من نفسی از سر آسودگی کشیدم بعد از 55 روز در خدمت این کتاب بودن! بعد اتاق را ریختم به هم و دو ساعتی تکاندمش. از کفِ کف شستم تا سر ِ پردهها و بعد رفتم سراغ آشپزخانه و بعد... میان کار کردن، حس کردم یک چیزی کم است انگار و آن یک چیز، "گذرگاه آهنین" بود. برگشتم سراغ لپ تاپ و نشستم سر فصل یک. دوباره. و کیف کردم و باز وارد دنیای ایمی و دن و کاهیلیها شدم.
غروب بود که با یک میز تحریر و صندلی زنگ خانه را زدم. شب وقتی سرم را گذاشتم روی بالش به اتاق کار مرتبی فکر کردم که در انتظارم بود برای فردا و فرداها. با قصههایی که باید بنویسم. و با آقای دیوید آلموند که قرار بعدیام است برای ترجمه. و شش جلد بعدی "ماجراهای از الف تا ی" و ...
امروز که به ناکردهها فکرمیکنم میبینم چه لیست بلند بالایی دارند و چقدر زمان کم است. لیست را میزنم به میز و نگاهشان میکنم. زیاد است و چه خوب که زیاد است. پیپیپ هووووورررراااااا که هستند این کارها تا شبهایم را روز کنند، تا روزهایم را قشنگ کنند. به شکرانهاش پیپیپ هووووورررراااااا...
کــــوچــــــه نــــــــــــادری را دوســــت دارم