از اردیبهشت ماه به این طرف یک نفس نوشته‌ام. رمانم را تقریباً هشت بار بازنویسی کردم، آن هم اساسی. هر بار انگار می‌خواهم از اول بنویسم.

میان این کار هم چند کار کوچک مثل قصه‌ی کودک برای مجله، بازبینی آخرین نسخه شش تا از کتابهام که می‌خواهد برود زیر چاپ و ... زنگ تفریحم بود.

از هفته‌ی پیش رفتم سر رمانی جدید. این رمان به اساطیر شاهنامه برمی‌گردد. کار جدیدی است و به آن امید دارم. (یعنی هنوز متولد نشده، دوستش دارم!) سه روز پیش استارتش را زدم و امروز برای چند نفر از همکاران خواندم. بدشان نیامد. باید بجنبم چون هفته‌ی دوم شهریور زمان تحویلش است.

تو چه می‌کنی دوست من؟